حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

جمعه, ۱۸ آذر , ۱۴۰۱ ساعت تعداد کل نوشته ها : 5995 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد دیدگاهها : 362×
سردار شهید محمدرضا خوشنام
3

زندگی نامه شهید محمد رضا خوشنام شهید محمد رضا خوشنام در سال ۱۳۴۰ در یک خانواده مومن در شهر زنجان دیده به جهان گشود و تحصیلات ابتدایی را در دبستان فرهنگ و دوره راهنمایی را در مدرسه دکتر شهید چمران و دیپلم خود را از دبیرستان امیر کبیر دریافت و ایشان علاقه شدیدی به تحصیل […]

پ
پ

شهید محمدرضا خوشنام

زندگی نامه شهید محمد رضا خوشنام

شهید محمد رضا خوشنام در سال ۱۳۴۰ در یک خانواده مومن در شهر زنجان دیده به جهان گشود و تحصیلات ابتدایی را در دبستان فرهنگ و دوره راهنمایی را در مدرسه دکتر شهید چمران و دیپلم خود را از دبیرستان امیر کبیر دریافت و ایشان علاقه شدیدی به تحصیل داشتند و بیشتر کتاب های مذهبی و دینی مطالعه می نمود و چون در بدو انقلاب در مبارزات شرکت داشتند و به علت نفرت از دستگاه طاغوت یک موسسه تبلیغی در مسجد آقا میرزا با نظارت حاج آقا خاتمی تشکیل داده و در زمینه های پخش کتاب و آموزش قرائت قرآن و اصول فعالیت داشتند.
ایشان در سال ۱۳۵۵ در مسابقات سراسری کشور که در مشهد مقدس برگزار گردید شرکت نمود و به عنوان نفر ششم کشور منتخب شد. ایشان یک مربی ورزیده و استاد قرآن بودند. همچنین یک دوره تفسیر قرآن را در حضور استاد حاج آقا قائمی و حاج آقا سید طاها علوی گذراندند و بعدا جهت انتقال علوم قرآنی به دوستداران قرآن در داخل موسسه واحدی به نام گروه همامیان قرآن ،افتتاح و مشغول تدریس قرآن شدند که بعدا این موسسه با پیشنهاد اعضای شورای مکتب و نظر جاج آقا مصطفی ناصری و اسدلله بیات نمایندگان محترم زنجان به نام موسسه مکتب انصارالقرآن زنجان تغییر نام  پیدا نمود.
 در اوایل تشکیل حزب جمهوری اسلامی کمک هائی را به مسئولین نمودند و بعدا با مسئولیت فرهنگی و انتشارات حزب فعالیت می نمودند و در بدو  جنگ تحمیلی از ادامه تحصیلات در دانشگاه منصرف و به خانواده اصرار زیاد ی داشتند که به صف مدافعان اسلام بپیوندند و سپس در سال ۱۳۵۹ برای یاری اسلام عضو سپاه پاسداران اسلامی زنجان و جزء راه اندازان واحد بسیج ناحیه زنجان و در تشکیل ارتش بیست میلیونی و پایگاه های مقاومت نقش موثر داشتند و برنامه ها و کلاس هایی را در زمینه آموزش قرآن و اصول عقاید به تمام پایگاه های مقاومت برگزار می نمودند.
شهید در زمان حیاتش هیچ گاه فرامین دینی را فراموش نمی کردند و همیشه نمازش را سر موقع اقامه می نمود و در بین نماز تلاوت قرآن می نمود و علاقه شدیدی به حضرت امام خمینی داشتند و از بدو شروع انقلاب اسلامی هموراه در خط حضرت امام گام بر می داشت و در مقام کلاس هایی که در پایگاه ها تشکیل می داد و تدریس می نمود و فقط خط فکری امام را  که همان خط اسلام است تبلیغ می نمود.
شهید مخالف سر سخت منافقین بود و در مبارزات با منافقان شرکت فعال داشت بنابراین شهید در سال ۱۳۶۱ با جمع سپاهیان و با صداقت و عشق و خلوص و پاکی به ندای حضرت امام لبیک گفته و عازم جبهه شدند و در بین راه در تهران از طرف فرمانده  ستاد منطقه ستاد یک کشور به ایشان ابلاغ کردند که ما نیاز شدید به مربی نظامی و عقیدتی داریم که شما از این فنون و تجربیات برخوردار هستید و باید در یکی از پادگان هی آموزشی کشور فعالیت بکنید ولی شهید همچنان در تصمیم خود با شور و عشق فراوان اصرار داشتند که باید به جبهه بروند که همینطور هم شد که با جمع برادران سپاهی عازم اهواز و به جبهه شلمچه رفتند. سپس در عملیات  بزرگ محرم در منطقه عین خوش شرکت نمودند و در حالی که به عنوان فرمانده گردان عملیات را همراهی می نمودند به درجه رفیع شهادت نائل آمدند .
 
 پدر شهید محمد رضا خوشنام:
وقتی که امام از پاریس به ایران آمد محمد رضا و چندتن از دوستانش که هم اکنون شهید شده اند در مدرسه امیر کبیر سال آخر درس شان بود جمع شدند در مسجد قائمی مکتب قران برگزار کردند. دوستانش شبها می آمدند مسجدی که بعد ها به آنها دستور دادند که شعارها را بر روی دیوارها بنویسید و یادم هست که دو بار من خودم رنگ ها را با چرخ به ایشان بردم و آن موقع زمان خطرناکی بود که کماندوها دنبال بچه های انقلابی بودند در آنجا آنها شروع کردند فعالیت انقلابی را که از ماندگان « دسته فقط برادر نادر فضل الهی می باشد از اوایل انقلاب اینها کارشان را شروع کردند یکی از کماندوها ریختند و آنها را کتک زدند و پسر عمویش که اکنون استاد دانشگاه است در گوش او زدند که به بیمارستان بردیم وبستری کردیم نادر را زدند و محمد رضا آمد وبی زبان افتاد و بعد از آن پس از آمدن امام به مساجد رفته و بسیج تشکیل دادند در مسجد آقا نائب به بسیجیان آموزش سلاح می دادند روحیه بسیار قوی داشت و بهئ جبهه عشق می ورزید موقع رفتن گفت پدر من میروم آنها با م رفتند از مغازه عکس را برداشتند گفتند مبدا گریه کنی برای بار دوم که به جبهه رفتند به خشک سار رفتند و بعد از اتمام عملیات که تنیروی کمکی دیر رسیده بود و موقعی متوجه شده بودند که در محاصره هستند و در آنجا شهید شدند برادرش نیز در جبهه بود و من خودم رفتم و جنازه اش را آوردم و خودم لباسهایش را در آوردم و پاک کردم و فرمانده آنها گفت که شما پدرش را باورید ممکن است که ناراحت شود او هم گفت نه بابا این پدری با روحیه است و من خودم به ایشان گفتم که من تا حالا کاری نکرده ام شهید خودش به من گفت که نباید گریه کنم من اینها را جمع می کنم که مبادا مادرش بیاید و ببیند و ناراحت شود ان وقت گفتم میدانید چه کار کنید گفتم که اعلامیه شهدا شهدا را می زنید اسم رضا را نزنید بردند سپاه و شوهر خاله اش آمد و به من گفت که محمد رضا شهید شده نه انشاء الله و گفتع بیابرویم منزل ما بعد از ظهر می رویم و میپرسیم و ایشان از بس ناراحت بودند که ناهار نخوردند و من سهم او را نیز خوردم
آخرین بار دیداری که داشتیم بسیار دیدار شادمانه بود که از عملیات فتح خرمشهر آده بود و خیلی خشحال بود و دباره رفتند و با برادرش رفته بودن ولی یکجا نبود اما به محض شنیدن بادرش خودش را برای مجلس رساند بازتاب شهادت وی فقط برای خودمان که الحمد الله زیاد تاثیر نا خوشایندی نذاشت ولی چون محله ما اکثراً ضد انقلاب بودند من به «ها می گف تم که زیاد باهم نیایید یکی یکی بیاید پسر رجب بود که اعدامش کردند و محمد رضا آنقدر علاقه به امام داشت که فقط به فکر نماز خواندن و فعالیت بودند یک شب با ناصر علی فرد آمدند شام آنجا ماند و ساعت ۹ تا ۱۲ ما خوابیدیم و بلند شدم رفتم وگفتم شامتان سرد شد گفتند اشکال ندارد شام هم سرد هم باشد مشود خورد میرفتم آن یکی اتاق نصف بیدار شدم دید دارند نماز شب می خوانند . خاطره ای که از وی دارم علاقه زیادی به مسجد داشت و با پدر بزرگش به مسجد می رفت و او دست پرورده پدر بزرگش بود و مرد مومن بود که ذکر امام حسین را می گفت و دو بادر هم یکی هستند او رفته شهید شده مطلبی که بیاد می آید و شنیده ام در آن بحبحه انقلاب بوده که با گاردیها در گیر شده اند و گاردیها به آنها کتک زده بودندو دوسهروزی در بیمارستان بستری بودند در ماه محرم که برج ۸ بود ایشان شهید شده بودند
از طرف مسجد نایب آقا امده بودند و از مدرسه مرا نیز صدا کردند و آمدند را تزئین کردند و من صبح آمدم منزل دیدم کسی نیست نگو که رفتهبودند جنازه شهید را ببینند و من هم از آن رو تنها مانده بودم و من هم میل داشتم بروم و آخرین دیدار را برادرم داشته باشم پدر نادر فضل الهی آمد و سراغ پدرم را گرفت من گفتم رفته اند پادگان و گفت تو هم با من بیا برویم رفتیم پادگان که رسیدیم که آنجا خیلی شلوغ است چون آن روز ۱۶ شهید آورده بودند و نگذاشتند که ببینیم و رادیو اعلام کرد که فردا تشیع پیکر ۱۶ تن از شهیدان خواهد بود فردا صبح از طرف هیئت آمدند و از در منزل تا امامزاده رفتیم برای تشیع شهید من خاطره انچنانی ندارم ولی یک خاطره از اوایل سال ۵۶ – ۵۷ که ایشان در مورد فعالیت قرآنی و خطا طی فعالیت داشتند و می خواستند بروند قم و ما رفتیم برای بدرقه وی این یک خاطره از وی و یک خاطره با بچه های سپاه که در پارک جنگلی بود و یک استخر داشتند و سراسر نیز با خودش بود و اینها انقدر با هم صمیمی بودند که محبت آنها با دوستانش من دیدم و واقعاً فهمیدم که اینها چه جوری همسنگرانی برای هم هستند چون حین شنا با هم خیلی شوخی می کردند – توصیه ای برای هموطنان و خانواده شهدا اینکه قدر شهدا و راه و هدف شهدا را بدانند و راهشان را ادامه دهند.
 
نسرین خوشنام خواهر شهید
شهید بزرگوار در چه سالی به جبهه اعزام شدند و چند دفعه در عملیات ها شرکت داشتند ؟ باید به عرض برسانم محمد رضا در سال ۱۳۶۱ در مردادماه برای اولین بار به جبهه اعزام شدند و یک بار نیز در عملیات شرکت داشتند البته باید عرض کنم ایشان قبل از این تاریخ نیز خیلی سعی داشتند به جبهه بروند ولی چون در سپاه مسئولیت داشتند از رفتن ایشان ممانعت به عمل می آمد.
از فعالیت های اجتماعی و فرهنگی یشان توضیح دهید : محمد رضا در برنامه های فرهنگی اسلامی بسیار فعال بود نیمی از وقت ایشان تی که محصل بودند در دبیرستان با چند تن از دوستانش در مسجد قائمی یک کانون تشکیل داده بودند که روزنامه دیواری درست می کردند کلاس قرآن داشتند و کتابخانه درست کرده بودند نوارهای مذهبی ضبط می کردو در اختیار دوستداران قرار می دادند البته این  فعالیت ها با همکاری یک طلبه از قم صورت می گرفت و چون هنوز انقلاب نشده بود ساواک خیلی اذیت می کرد به طوری که دیگر نتوانستند به فعالیت خود ادامه دهند و کتابخانه را بستند . همچنین محمد رضا در کلاس های قرآن و کلاسهای خطاطی نیز شرکت میکردند محمد رضا خط بسیار زیبایی داشت .
در مورد روحیه شهید پس از اعزام به جبهه و حمله هایی که در آن شرکت داشتند چگونه بود: محمد رضا چون خیلی دوستداشت به جبهه برود و بارها خواسته بود حتی به صورت مخفیانه این کار را بکند ولی موفق نشده بود یعنی فرماندهان سپاه از اعزام ایشان خودداری  می کردند ولی برای اولین بار که با اعزام ایشان موافقت شد بسیار بسیار خوشحال بود به طوری که وقتی به خانه آمد مثل اینکه به مجلی عروسی وارد شده و بشکن زدن و دست زدن خبر رفتن به جبهه را به ما دادند و بلافاصله با موتور سیکلت خود رفتند و برای شادی این خبر بستنی خریدند و آوردند.
رابطه شهید با پدر و مادر و خواهر و برادش چگونه بود: محمد رضا فرزند ارشد خانواده ما بود ما ۴ برادر و یک خواهر و پدر و مادر بودیم شهید محمد رضا رفتا مودبانه با پدر و مادر و بزرگترها داشتند هیچ وقت بی احترامی نسبت به پدر و ماتدر  نداشتند علاقه شدیدی نسبت به پدرم داشتند به طوری که هر وقت وارد منزل می شدند صورت پدرم را بوسه می زدند حتی اگر پدرم در خواب بودند بیدار می کردند و حال او را می پرسیدند، در مقابل مادرم نیز با احترام بودند. در کارهای منزل تا جایی که از دست شان می آمد کمک می کردند. در درس به برادرها و من کمک می کردند و همیشه سعی داشتند رابطه صمیمانه بین افراد خانواده بوجود آورند.
آخرین دیدار با ایشان در چه سالی بود و توصیه ایشان چه بود: شهید محمد رضا در مهرماه سال ۶۱ برای آخرین بار از جبهه به مرخصی آمده بودند و مدت تقریبا ۱۵ روز در زنجان بودند در این مدت با تمام افراد فامیل و اشنایان دیدار می کردند و حلالیت می طلبیدند این  دیدار با ایشان با دفعات قبلی خیلی فرق داشت مثل اینکه می دانستند دیگر باز نخواهند گشت سعی  داشتند کسی را فراموش نکنند و همه را حتما ببینند به شخص من توصیه ای نداشتند ولی در حضور خاله بزرگم وقتی خداحافظی می کردند توصیه کردند اگر راه کربلا باز شد حتما از عوض من هم زیارت کنید زیرا من آرزو دارم مرقد امام را زیارت کنم .
بازتاب شهادت ایشان در محیط خانواده و خویشاوندان:
من به شخصه تا آن روز اتفاق مهمی ندیده بودم ،به طور کلی شهادت وی خیلی تکان دهنده بود تمام فامیلها و خویشاوندان متاثر بودند و در تمام برنامه های ختم و عزاداری شرکت داشتند.
مهمترین خاطره شیرین از شهید بزرگوار:
جالب ترین خاطره ای که از محمد رضا دارم این است که روزی در کمد کتاب های او را که باز کردم، پشت در کمد یک برنامه جالب دیدم؛ این برنامه نمازهای قضای محمد رضا بود که هر وقت به جا می آورد آن را خط می کشید. محمد رضا از اولین روزی که به سن تکلیف رسیده تا سن بیست سالگی جدول درست کرده بود و تمام نمازهای ادا و قضای شده خود را در ان نوشته بود. البته باید بگویم محمد رضا همیشه نماز را در وقت اول به جا می آورد و نمازهای قضای او بیشتر اوقات در وقت بیماری اتفاق افتاده بود .
 
سلام بر امام امت امید مستضعفین جهان و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و بت شکن قرن و با دروم به به روان پاک شهیدان گلگون کفن که با خونشان درخت اسلام را آبیاری کردند و با سلام بر امت شهید پرور قهرمان ایران بخصوص مردم غیور زنجان و سلام دیگری بر پدر و مادر و دوستان و همسنگران عزیز .
آری این دستور خداوند سبحان است که در قرآن امده که باید برای یاری دادن دین خدا از خانه و کاشانه هود هجرت گزیده و به جهاد با کافران و دشمنان اسلام بپردازد جهاد و هجرت که فقط در راه او باشد جهاد با مال و نفسهامان و اگر اینگونه عمل کنیم در نزد خدا اجر و مقام بزرگی داریم و باری در این لحظات آخر که از مقر تیپ خودمان عزام خط مقدم جبهه برای پیکار با صدامیان متجاوز بعثی و دفاع از اسلام هستیم وصیتی به عنوان یادگار می کنم که امیدوارم به رسالت و وظیفه خطیری که دوشم بوده بهتر انجام داده باشم .
اول سخنم با امام امت شهید پرور و همسنگران عزیزم است ای خانواده شهدا ای کاسنی که بهترین عزیزان تان را در این راه دین مقدس اسلام داده اید خوشحال باشید که امروز روز انتقام خون عزیزانتان فرا رسیده و ما سربازان امام زمان (عج) برای انتقام خون پاک شهدا و برای ادامه راه مقدس آنها به جبهه آمدیم تا کربلا را که آرزوی شهدا بود فتح کنیم  تا شما بتوانید همراه آرزو کنندگان زیارت حسین (ع) به کربلا روید و ضریح مقدس آن حضرت را در آغوش بگیرید و اگر ما هم ماندیم که همین و اگر نماندیم و به فیض شهادت نائل گشتیم سلام ما را به امام حسین و ۷۲ تن از یاران با وفای او برسانید و از حسین بر شفاعت بگیرید.
عزیزان! ما به فرمان امام کبیرمان به جبهه ها آمده و بنا به وصیت شهدای عزیز هرگز امام را تنها نخواهیم گذاشت. من اعلام می کنم که هرگز ما نخواهیم گذاشت خون عزیزان مان که برای دفاع از استقلال و جمهوری اسلامی ریخته شده است هدر رود و راه حسین (ع) و یاران با وفای او را ادامه خواهیم داد و در این راه مقدس حسین وار خواهیم شد تا از قطره قطره خونمان اسلام عزیز آبیاری شود .
و اما ای همسنگران عزیز! بعد از ما نوبت شماست که ادامه دهندگان راه شهدا باشید و مگذارید خون شهدا که در راه اسلام ریخته شده است از بین برود.
ای برادران! اگر ما امروز اینگونه در هر جهت پیروز هستیم بدلیل داشتن رهبری بزرگوار است؛ پس امام را تنها نگذارید و همیشه گوش به فرمان رهبرمان باشید که او به حق رهبر مسلمین جهان و نایب امام زمان (عج) است و اطاعت از او واجب است و آگاه باشید که تا کفر است جنگ بین اسلام و کفر وجود دارد و امروز ما با صدام در نبرد نیستیم ما با جهان کفر در نبردیم و صدام دست نشانده آنهاست و به گفته امام عزیزمان این جنگ اگر ۲۰ سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم .
باید برای آزاد سازی بیت المقدس از کربلا بگذریم چون نزدیک ترین راه تا بیت المقدس کربلاست و امروز بقای جمهوری اسلامی ما بستگی به جنگ دارد و این جنگ سرنوشت ساز است چون دشمنان از انقلاب اسلامی ایران و اهداف آن وحشت دارند از آینده آن احساس خطر می کنند چون این انقلاب منافع انها را به خطر انداخته و صدور این انقلاب یک ضربه بزرگ دیگر است که برای حکومت های دست نشانده و ارتجاعی و اربابان آنها قابل تحمل نیست و آنها چاره را جز از بین بردن این انقلاب بزرگ با خون پاک جوانان عزیز آبیاری شده  نمی دانند و هر روز نقشه برای از بین بدن انقلاب می کنند.
امروز صدام را به جنگ ما آورده اند؛ وظیفه ماست از انقلاب خود و از اسلام دفاع کنیم. امروز ما باید به ندای هل من ناصرینصرنی حسین (ع) لبیک گفته و جبهه های اسلام را خالی نگذاریم و این را ادامه دهیم که انشاالله با وحدت و عنایت خداوند هر چه زودتر بر صدام غالب و کربلا را فتح نماییم تا همه عاشقان کربلا حسین (ع) راهی زیارت آن حضرت شوند و بعد از آزادی کربلا نوبت به بیت المقدس می رسد که هدف اصلی است خواهد رسید که با عنایت امام زمان (عج) و با آگاهی مسلمین بیت المقدس نیز هر چه زودتر آزاد می شود که الیس به صبح قریب.
آمریکا آن شیطان بزرگ و اسرائیل غاصب بداند که تا ما سربازان امام زمان هستیم در سنگر ها می مانیم و پیکار می کنیم و هیچ ترسی نداریم. ما ملتی هستیم که شهادت را یک فوز عظیم می دانیم و رهبر ما آن حسینی است که در عاشورا که نه تنها جان را بلکه یاران و فرزندان خود را فدا کرد و شما در برابر این امت هیچ غلطی نمی توانید بکنید و امت پیروز است و به فرمان امامان در جبهه ها (خصوصاً اینکه ایام ماه محرم و عاشورای حسینی است ) با قدرت و توان زیاد ایستاده ایم و قوی هستیم و کارهای احمقانه مشتی منافق از خدا بی خبر و نوکر امریکا و دشمنان انقلاب نمی توانند ما را از راهمان باز دارند و ما از هر روز که بگذرد قوی تر و محکم تر هستیم.
گرچه منافقین یاران با وفای ما را شهید می کنند و آنها از دست مان می گیرند و ملت ما را عزادار می کنند ولی شهادت این عزیزان ملت را منسجم تر و قوی تر می کندد ما به آمریکا شیطان بزرگ و به منافقین اعلام می کنیم که ما ایستاده ایم و هیچگونه مسائلی نمی تواند صد راه سربازان امام زمان (عج) باشد ودر آخر به پدر و مادر و برادر و خواهر سلام می رسانم و از پدر و مادر می خواهم نسبت به زحمتی که به من کشیده اند حلال کنند و ببخشند و ناراحت نباشند که ما در راه اسلام به جبهه ها رفته و شهید می شویم و کسی که در راه اسلام شهید شود مرده نیست و این را بدانید و با شهید شدن ما وظیفه شما سنگین تر و خطیرتر می شود و مسائلی داشتم که می خواهم انشاء ا… به انها عمل کنند .
۱٫ بعد از آنکه من شهید شدم جنازه مرا در مزار شهدا (گورستان پائین) در میان دوستان شهیدم دفن نمائید .
۲٫ سعی کنید که نماز مرا امام جمعه عزیز و نماینده امام بخواند که خیلی علاقه به ایشان دارم .
۳٫ از کتابهای موجود در کتابخانه من اگر در خانه لازم و قابل استفاده باشند ولی اگر لازم نشد آنها را به نام من به کتابخانه که احتیاج دارد اهدا کنید .
۴٫ از لباسها و وسایل شخصی من اگر لازم شد استفاده ولی اگر نشد انها را به جبهه جنگ اهدا نمائید .
۵٫ مقداری پول که در بانک دارم هر قدر که خرج دفن و کفن و غیره شد خرج و بقیه را به حساب ۱۰۰ امام واریز کنید .
۶٫ وسایل نظامی را که من دارم به سپاه تحویل دهید ( وسایلی از سپاه من تحویل گرفته ام )
۷٫ مقداری امانت دارم که آنها را به صاحبانشان برسانید .
۸٫ ۴تا کتاب مکتب اسلام و یک جلد کتاب مال کتابخانه دباغهاست تحویل دهید . نوار قرآن یک عدد مال حسن که خیلی دقت کنید امانت گرفته ام به حسین ملکی در بسیج تحویل دهید تا به صاحبش برساند یک نوار قرآن که روی آن عکس عبدالباسط است به کتابخانه بدهید و یک نوار هم که سخنرانی یکی از برادران است ( رنگ کمی سفید ) نیز به کتابخانه قائم ارشاد تحویا دهید سعی کنید مرا از یاد نبرده و هدف و راه مرا زنده نگه دارید و من را حلال کنید .
من این وصیتنامه را در خط مقدم جبهه در لحظه ای که خمپاره های دشمن به طرف ما می آید پاک نویس کرده ام . مورخه     10 /8/61 دوشنبه ساعت ۴ بعد از ظهر که بعد چندی نامه محمود حوزه ای را یکی از بچه ها به من داد و از اینکه نتوانسته ام و فرصت نشد که جواب بنویسم عذر خواسته و حلالیت می طلبم .
 
 
 
 
 
 
    

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.