آرزوی روی آب

سیداصغر احمدی فرزند زوج سیدساجدین و ایران به سال ۱۳۴۷ در یکی از روستاهای سلطانیه به نام عباس آباد به دنیا آمد. پدرش کشاورز بود و ۳ پسر و یک دختر دیگر به غیر از شهید داشت.
سیداصغر پس از چندی به همراه خانواده به زنجان آمده و در منطقه خیابان جمهوری ساکن شدند. وی سپس پا به مدرسه گذاشت و تا مقطع دیپلم در رشته علوم تجربی تحصیلات خود را به پایان رساند.
وی همزمان با تحصیل در پایگاه های محل و مساجد به فعالیت مشغول بود و بیشتر شب ها را در خیابانها به نگهبانی می پرداخت. وی پس از چندی با آغاز جنگ تحمیلی تصمیم گرفت تا عازم جبهه شود. پس از ثبتنام در بسیج سپاه پاسداران راهی منطقه غرب و سپس جنوب کشور شد و پس از چندین ماه حضور در جبهه در تمرینات نیروهای غواصی شرکت کرد. در سد دز و دیگر مراکز آموزش های تخصصی غواصی را به پایان رساند.
وی سپس آماده شرکت در عملیات غرورآفرین کربلای ۴ شد و در ادامه همین عملیات در حالی‌که از اعضای گروهان یک غواصی بود، در حوالی منطقه جزیره ماهی (بوارین) لحظه بیرون آمدن از آب، مورد اصابت گلوله دوشکا قرار گرفت و به درجه والای شهادت نائل گشت. اما جریان آب پیکر مطهرش را با خود برد تا همچون حضرت فاطمه زهرا (س) که به او ارادت خاصی داشت، گمنام باقی بماند و تا کنون خانواده را چشم انتظار باقی گذاشته است.

مقاومت در سرما
سیداصغر از بچه های واحد بیسیم بود. بسیار کنجکاو، متعبد، ساده و صدیق و نسبت به امور سیاسی، بسیار مطلع و فوق العاده به وقایع کشور حساس بود. از لحاظ علمی بیشتر در چادرها، رزم جنگی و تاکتیک میخواند.
در عملیات زمینه کوه در غرب کشور و همجوار ارتفاع شاخ سوم و شاخ شمیران، آرپی جی زن بود. در قسمتی از صورتش آثار سوختگی وجود داشت. گوشه گیر بود. در اجتماعات کمتر شرکت می کرد، به‌جز از دعاها و نماز.
در عملیات کربلای ۴ به مدت ۶-۷ ماه در شرایط سختی در تبریز، زنجان، سد دز و رود کارون آموزش داشتیم. در آنجا بود که من به روحیه مقاوم اصغر پی بردم. تمرین ها در ساعت ۱۰ شب انجام می شد. در سرمای دی و بهمن ماه. او هیچ وقت کوچکترین اعتراضی نداشت و همیشه مطیع.
***
سرباز کنجکاو
در عملیات زمینی، فرمانده ها میل به بالا رفتن نداشتند مخصوصاً در عملیات های آب و کوه. ولی اصغر بیش ازحد کنجکاو بود. می خواست بالا رفته و ببیند در خط دشمن چه خبر است!
به خاطر این کنجکاوی اش همیشه مورد شماتت دیگران قرار می گرفت.
***
اشک پرواز
یک ساعت قبل عملیات کربلای ۴ بود. جهت دادن کد رمز بیسیم و سفارش های لازم پیش او رفتم. سیداصغر در حال آماده کردن لباس غواصی و تجهیزات و بیسیم خود بود و مثل سابق در فکر فرو رفته و در خودش بود.
پس از اینکه من کد رمزها را به او دادم، مرا در بغل گرفته و با حالت گریان از من حلالیت خواست و گفت: جواد! منو ببخش و اگه من شهید شدم، از بقیه برای من حلالیت بخواه و برای من دعا کن و بگو مرا دعا کنن.
***
شهردار مخفی
غذا را که خوردیم ظرف ها را گذاشتم بیرون چادر. امروز شهردار بودم و باید من ظرف ها را می شستم. نیم ساعتی استراحت کردم و بعد رفتم سراغ ظرف ها. اما ظرف ها از تمیزی برق می زدند. به داخل چادر برگشتم و به جواد گفتم: باز امداد غیبی شامل حال چادر مخابرات شده.
جواد لبخندی زد و گفت: تعجبی نداره حسین جون! دست سیداصغر و مصطفی (ولیی) و محمد (محمدی) درد نکنه!
***
بنده زشت رو
توی صورتش حالتی از سوختگی بود. بعضی وقت ها دستش را روی سوختگی می گذاشت و می گفت: خدایا! من بنده زشت روی تو هستم. میخوام پیشت چیکار کنم با این روی سیاه؟!
بعضی موقع ها وسط شوخی ها، میگفت: بچه ها اگه من شهید شدم حواستون باشه، خیلی زود از روی این علامت، من را میشناسن.
***
خستگی ناپذیر
از تمرین غواصی برگشتیم چادرمان. پتویی برداشتم و به خودم پیچیدم. سرما حسابی در استخوانم نشسته بود. بچه ها در چادر استراحت می کردند الا اصغر.
چند روز همین‌طور گذشت. از غواصی برمیگشتیم برای استراحت ولی از اصغر خبری نبود. یک بار از جواد پرسیدم: پس اصغر کو؟
گفت: اجازه گرفته مونده برای تمرین بیشتر.
***
آخرین خاطرات
شب عملیات کربلای ۴ همه با هم خداحافظی میکردیم. گاهی هم خاطرات مان را با هم مرور می کردیم و می خندیدیم. اصغر شاد و شنگول بود و با همه شوخی می کرد. گفت: حسین! یادته کنار سد دز غمبرک گرفته بودم و شنا بلد نبودم؟
گفتم: آره، ولی خوب زود راه افتادیها!
خندید و گفت: آره خدا رو شکر. خیلی خوشحالم که ما بعنوان غواص تو این عملیات هستیم.

آرزو روی آب
عملیات کربلای۴ لو رفته بود. اکثر شهدای غواص ما هم در این عملیات بودند. دسته شهید سیداصغر در ستون ۱۲ نفری که سر ستون شان من بودم، به آب زدیم و به سوی منطقه بلجانیه به طرف پتروشیمی بصره (ابوالخطیب) حرکت کردیم ولی قبل از به آب افتادن، من اصغر را دیدم.
لحظات خداحافظی را نمی توان شرح و توصیف کرد. با هم خداحافظی کردیم. چون هر کسی به آب می افتاد، عراقی ها با دوشکا می زدند. در حدود یک کیلومتر در زیر آب با اشنوگل نفس می کشیدیم.
سیداصغر با شهید عباس احمدی و آقای مجید بربری (ارجمندی) در یک ستون بودند. ما جلوی آنها بودیم و حرکت می کردیم. یک لحظه صدای تیری را شنیدم که به نفر پشت سری من خورد. بی معطلی برگشتم. اصغر آرام روی آب افتاد و به آرزویش رسید.

سیداصغر احمدی-غواصان

سیداصغر احمدی

سیداصغر احمدی

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code