سرباز وطن | خاطرهای از شهید سرلشکر خلبان منصور وطنپور
کتاب عطر سیب، روایتی جامع از زندگی شهید محمدعلی عباسی
ازدواج ساده اما الهی | روایت عاشقانهای از ازدواج شهید اکبر منصوری
شهادت امام جواد و آگاهی شهیدانه | روایت مادر شهید خیراله رمضانی
آزادی خرمشهر | روایت دستاول از عملیات بیتالمقدس به قلم شهید ابراهیم اصغری
شهید قندعلی گنجخانلو | مردی که جبهه را بر همه چیز مقدم دانست
چیزی که در راه خدا بدی، برکتش ده برابر برمیگرده
مادرجان من شهید نشدم
این عید خوش بگذرد
جا مانده های بدر
چو اسیر توست اکنون؛ به اسیر کن مدارا
خیبر ، نقطه صفر مرزی
نبرد در مجنون
این راه امام حسین است
ناصر گفت بچه ها غوغا کردند
چند روزی به پایان مرخصی اش مانده بود. ساکش را آورد و وسایلش را جمع کرد. احساس می کردم می خواهد چیزی به من بگوید. چند باری نگاه هایمان به هم گره خورد. از آن نگاه ها که کلی حرف نگفته با خود دارد. من منتظر بودم تا حمیدرضا خودش سر حرف را باز کند. […]
خاطره ای کوتاه از شهید دانشجو فرید ناصری راوی: خواهر شهید آخرین باری که برادرم در دی ماه 62 به جبهه اعزام می شد مادرم بسیار نگران و مصظرب بود و دائما به ایشان اظهار می داشت که برادران تو در جبهه اند و من هم مریض هستم. بهتره تو برای مراقبت از من بمانی. […]
مرخصی گرفته بود تا ماه رمضان را در شهر خودمان باشد.هر روز قبل از افطار به مسجد محل می رفت تا با دوستانش نماز جماعت بخواند و بعد هر کدام به خانه خودشان می رفتند تا افطار کنند.او همیشه موقع برگشتن از مسجد از جلوی در ما رد ی شد.نیم ساعتی که از اذان می […]
خرمشهر آزاد شد… خبر را شنیدیم از خوشحالی یک جا بند نمی شدیم.مردم شور و نشاط عجیبی داشتند.تلویزیون شادی همه را نشان می داد.همچنین رزمنده های پیروز و اسرای عراقی را. همگی به تصاویری که از تلویریون پخش می شد با دقت نگاه می کردیم تا شاید نصراللله را بین رزمنده ببینیم.با مادر گفتم:دیدی مامان! […]
خاطره ای کوتاه از شهید محمدحسین تجلی در یکی از مدارس شهر مشغول تدریس بود.خودش چیزی از آنجا برایمان نمی گفت اما تک به تک چیزهایی از زبان بچه های مدرسه یا اولیاشان می شنیدیم. محمدحسین با حقوق دریافتی خودش از لوازم تحریر گرفته تا هر چیزی که نیاز بود برای بچه های محروم می […]
به شدت مجروح شده بود و در بیمارستان بستری بود.اقوام آشناها و همسایه ها برای عیادتش به بیمارستان می آمدند.همسایه ای داشتیم که مخالف نظام بود و از رفتار و گفتارش می شد فهمید که دلش با مردم انقلابی نیست اما برای اینکه حق همسایگی را بجا بیاورد می خواست به عیادت حسین بیاید.وقتی حسین […]
رضا و مجید با هم به جبهه اعزام می شدند.من و منصوره و مامان دوست داشتیم تا جلوی ساختمان جهادسازندگی بدرقه شان کنیم، اما هربار رضا اجازه نمی داد.می گفت:مامان به رزمنده هایی فکر کن که کسی رو ندارن به بدرقه شون بیان.دلشون می شکنه. مامان هم که می دید حرف رضا درست است، قبول […]
صدای شلیک تیر را که شنیدم سرجایم خشکم زد.سینی چای را محکم چسبیدم.پیرمرد روضه خوان که توی اتاق دیگری نشسته بود سکوت کرد.من با ترس به مامان نگاه کردم و مامان نوک پا نوک پا از بین زن های توی خانه گذشت تا از پنجره سرک بکشد.هنوز چیزی دستگیرش نشده بود که سه تا از […]
برادرم، میخوانم مرثیه ای از برای انسان بودنت ، انسان زیستنت و انسان گونه رفتنت . شعری می سرایم از برای خلوصت، ایثارت، حجبت، مردانگی ات، ابعاد متمایز خصایصت، شعری خواهم سرود از درون خونینم در فراق تو نور عین. برادر ! ای سرود زندگی، کدامین اوصاف و القاب می توانست روح بلند تو را […]
نطفه سی پاک اولانلارا جبهه لرین صفاسی وار عصرین امامی اوردادی رونق کربلاسی وار حفظ حریمه عشقیده محکم اولوب اراده لر حجله نی ترک ایدودب دوشوب چوللر پاکزاده لر درس شهادت ئورگدور اوغلونا خانواده لر خط حسیندور بو یول اوندا خدا رضاسی وار جبهه عشقه مدعی عزم ایلیوب جلاله باخ صحنه امتحانه باخ مرحله […]