– بسم ا… الرحمن الرحیم. من مسعود حسنی از زنجان
– آقا مسعود من چیزی ندارم بپرسم. خودت توی این لحظات آخر که میخواهید طرف دشمن بروید از هر چی دوست داری، صحبت کن.
– خب (حرف) دلمان معلوم است میخواهم انشاءا… بتوانیم در جبهه اون وظیفهای که در مقابل اسلام داریم. اون وظیفه ای که در مقابل شیعه داریم انشاءا… بتوانیم به تحقق برسانیم و از خدا میخواهیم که کمک کند بتوانیم اون شهیدانی که پیش ما بودند و رفتند بالاخره ارزششان زیاد بود و خیلیهایشان را نتوانستیم بشناسیم، انشاءا… نگذاریم خون آنها پایمال شود انشاءا… تمام امت شهید پرور بالاخره هرچی که به اسلام ضرر میرساند فقط با آنها مبارزه کند.
– آقا مسعود الان که اینجایید چه آرزویی دارید؟ دلتان چی میخواهد؟
– امام یک جمله گفتهاند که صدام باید برود. البته منظور انشاءا… فقط صدام نیست. بالاخره کفر است، انشاءا… دست به دست هم بدهیم در این عملیات که احتمالا این طور که از شما شنیدیم یا گفتند انشاءا… امشب تا فردا صبح با کمک خدا بتوانیم ضربه نهایی را به دشمن بزنیم.
– بله انشاءا… آقا مسعود توی مسیر که میخواهید بروید از زیر آب خواهید رفت و مثل دفعات پیش نیست که روی آب بخواهید بروید. به اصطلاح سرتان هم زیر آب خواهد بود.
– بله زیر دریایی خواهیم بود.
– بله زیر دریایی خواهید شد. شما بفرمایید در اون لحظات چه ذکری خواهید گفت؟
– ذکر… بالاخره تا حالا با ذکر خدا جلو رفتهایم. از این به بعد هم هر جا باشیم زیر آب، روی آب، هرجا ذکر خواهیم گفت. لااله الاا…، سبحانا… ، اینطوری.
– با توجه به اینکه آموزشهایی که شما دیدید و اون مشقتهایی که شما کشیدید واژه غواص یعنی چی؟ واژه غواص را شما چطوری تعریف میکنید؟ مخصوصاً این بسیجیان.
– معمولاً به هر کس بگی غواص، هیچ موقع معمولاً سختیها به چشمش نمیآید که بسیجی تحت عنوان غواص چه سختیها میکشد. البته همه را به خاطر خدا میکشد. یک نفر غواص الان این جا جان داد، از جان دادن هم آن طرفتر است. غواصی را فقط باید ببینی تا بفهمی که غواص چی میکشه!
– صحبت دیگهای ندارید؟
– خیر دیگه.
– به عنوان ختم کلام چیزی بفرمایید.
– حرفی پیدا نمیکنم بگم. فقط …
– خیلی خوشحالید که امشب به آب خواهید افتاد؟
– بله.
– از دوستانتان اینجا کیا هستند؟
– از دوستانمان که اینجا نشستن و پا میشن برن، آقا نقی، آقا ناصر، شمایید و خیلیها هم هستند که مشغول کندن سنگر هستند. همهشان هم خیلی خیلی خوشحالند که امشب به آب خواهند افتاد.
– انشاءا… یه کم شما بخندید.
– هـ ، هـ ، هـ ، میخندیم دیگه… خیلی هم میخندیم.
– خیلی ممنون. خدا شما را انشاالله موفق کند.
– بسم ا… الرحمن الرحیم. من مسعود حسنی از زنجان – آقا مسعود من چیزی ندارم بپرسم. خودت توی این لحظات آخر که میخواهید طرف دشمن بروید از هر چی دوست داری، صحبت کن. – خب (حرف) دلمان معلوم است میخواهم انشاءا… بتوانیم در جبهه اون وظیفهای که در مقابل اسلام داریم. اون وظیفه ای […]









































































ثبت دیدگاه