دسته: خاطراتRSS
پیمان بندگی
۱۸ آذر ۱۳۹۷
بدون دیدگاه
یادم هست وقتی در دانشگاه شریف(آریا مهر سابق) از آیت الله موسوی اردبیلی و آیت الله شیرازی پول می گرفت تا بای خواهران دانشجو چادر تهیه کند و همین صفای باطن او را برای ما نمایان نمی کرد.

پیمان بندگی

  محمدمهدی روحیه معنوی داشت.خیلی یاد خدا می کرد و عاشق امام بود و به آیات و روایات هم کمی…..

خاک بر سر
۱۸ آذر ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

خاک بر سر

ساعت ۲ بعدازظهر ۲۰ اسفند۶۳ ماشین های نظامی برای بردن گردان حر به جزیره‌ی مجنون در کنار چادرهای ما صف…..

شهیدی که زنده شد
۱۸ آبان ۱۳۹۷
بدون دیدگاه
دودل بودم حقیقت را بگویم یا نه، از طرفی هم صلاح نمیدانستم بنده خدا را از بارش بی اطلاع بگذارم. ترسیدم یک دفعه جنازه ها را ببیند و زهرترک شود. برای همین، بی مقدمه گفتم: «راستش! بار کامیونت پیکر شهداست.»

شهیدی که زنده شد

مهرماه سال ۶۳ در معراج شهدای کرمانشاه مشغول بودم. شهدا را از مناطق مختلف جبهۀ میانی می آوردند. بعد از…..

آخرین سنگر بسیجی
۱۸ آبان ۱۳۹۷
بدون دیدگاه
عرق پیشانی اش را گرفت وگفت: «خسته نیستم برادر. مولایم به من خسته نباشید گفته، یک عالمه انرژی گرفتم برای ادامۀ کار» غذایش را سر دستگاه لودر بردم. چهره اش هر لحظه شاداب تر می شد.

آخرین سنگر بسیجی

عملیات فتح المبین شروع شده بود و در تپه های «علی گره زد» با لودر مشغول ساختن سنگر بودیم. بین…..

از دل آتش
۱۸ آبان ۱۳۹۷
بدون دیدگاه
- یدی جان تو این‌جایی؟ می‌دونی چقدر دنبالت گشتم. پاشو پسر. پاشو که بچه‌ها تو خط بهمون احتیاج دارن. خورشید پشت سرش می‌تابید و هاله‌ای از نور، دورش می‌رقصید. روحانی‌تر به نظر می‌رسید. گفتم: «باشه یحیی جان، فقط دو- سه آیه موندم این سوره رو تموم کنم. چند دقیقه اجازه بده..» گفت: «آخه بامرام، تو این موقعیت حساس، حفظ مملکت واجب‌تر از قرآن خوندن توئه.»

از دل آتش

هشتم مهر از پایگاه کرمانشاه بلند شدیم. تا نزدیکی شهر «سومار» رفتیم و در بین کوه‌هایی که کاسه‌مانند بود، هلی‌کوپترها…..

در تمنای آب
۶ آبان ۱۳۹۷
بدون دیدگاه
پس از مدتی برایش آب پیدا کردم و به بالینش نشستم تا به او آب بدهم. چشمانش را باز کرد و درحالی‌که آرامش عجیبی در نگاهش بود تبسمی کرد و گفت: (ممنون. همین الان یک چادر سیاهی برایم آب آورد). دلم لرزید و به دور و بر خودم نگاه کردم.

در تمنای آب

 پس از عملیات، مجروحان و شهیدان زیادی بر روی زمین نقش بسته بودند و کربلا را در ذهنم تداعی می‌کردند……

عطر بهشت
۲۷ شهریور ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

عطر بهشت

چهره شهدا را به خوبی به یاد دارم. اکثر آنها تبسم به لب داشتند. به خاطر دارم یک روز درگیری…..

حسین جان قبولم نما
۳۰ مرداد ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

حسین جان قبولم نما

 خبر وئر ای صبا اهل ولایه، گئدیر رزمندلر کرب و بلایه، چاغیر پیر و جوانی ، نشان وئر کربلانی یاواش…..

معامله با خدا
۲۹ مرداد ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

معامله با خدا

تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت. وقتی بازگشت از او…..

ورود به خاک ایران
۲۳ مرداد ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

ورود به خاک ایران

دقایقی بعد اتوبوس توی خاک ایران متوقف شد. به محض پیاده شدن در حالی که قطرات اشک یک ریز از…..