دسته: خاطراتRSS
معامله با خدا
۲۹ مرداد ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

معامله با خدا

تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت. وقتی بازگشت از او…..

ورود به خاک ایران
۲۳ مرداد ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

ورود به خاک ایران

دقایقی بعد اتوبوس توی خاک ایران متوقف شد. به محض پیاده شدن در حالی که قطرات اشک یک ریز از…..

آزادی نزدیک است…!
۲۳ مرداد ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

آزادی نزدیک است…!

 ساعت حول و حوش ۷ صبح ۲۴ مرداد ۶۹ بود که یک دفعه صدای مارش نظامی رادیو عراق از بلندگوهای…..

اصرار برای گمنامی
۲۰ مرداد ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

اصرار برای گمنامی

با گذشت مدت ها از شناسایی جسد پدرم توسط مادر و انجام مراسمات ترحیم یک روز صبح اول وقت زمانی…..

به عمو حمزه تیر خلاصی بزن
۵ مرداد ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

به عمو حمزه تیر خلاصی بزن

داخل اتاق که شدیم حمید و احمد داودآبادی روی تخت های خود نشستند و شروع کردند از عملیات مهران و…..

فوتبال با طعم بستنی
۵ تیر ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

فوتبال با طعم بستنی

رزمنده ها که به مرخصی شهری برمی گشتند بساط فوتبال مان به راه بود. بچه های گردان ها که از…..

ماجرای سنگر مخروبه
۴ تیر ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

ماجرای سنگر مخروبه

به رغم کم خوری و پوشیدن لباس زیاد سرما به کلیه هایم فشار آورده بود و باید هر چه سریعتر…..

خجالت نکشید، دکتر محرمه آدمه
۴ تیر ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

خجالت نکشید، دکتر محرمه آدمه

🌿🎍درد سرسام آوری به سراغم آمد.احساس کردم دارند پایم را به زور می کشند تا استخوانی را که نوک تیزش…..

« پرسپولیس هورا!
۲۹ خرداد ۱۳۹۷
بدون دیدگاه

« پرسپولیس هورا!

شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند. من و دوستم علی فرشباف، از…..