پیش به سوی بیت المقدس

دسته: خاطرات
بدون دیدگاه
سه شنبه - ۱ خرداد ۱۳۹۷

سه روز به عملیات بیت المقدس باقی مانده بود که فرماندهان، یک شب،ما را برای شناسایی به یک منطقه بردند. صبح زود گفتند که باید این مسیر را سینه خیز برگردید.

مسیر، خیلی طولانی بود. عراقی ها ۳۰۰ – ۲۰۰ متر با ما فاصله داشتند.ما به پشت رودخانه ی کارون برگشتیم. صبح همان روز، ما را با قایق، از رودخانه ی کارون عبور دادند و گفتند تا شب باید آماده باشید. ساعت ۱۲ نیمه شب بود که حمله شروع شد. هدف از عملیات، آزادسازی خرمشهر از دست متجاوزین بعثی عراق بود.

ما را با نیروهای ارتشی ادغام کرده بودند. گفته بودند باید با همکاری و هماهنگی حمله کنید. ما به سمت جلو پیشروی کردیم. عراقی ها غافلگیر شده بودند. ما آن شب خیلی شهید دادیم. عملیات ب هدشواری پیش می رفت و کار به جنگ تن به تن کشیده شده بود.

درحالی که با نیروهای ارتشی به طرف دشمن پیشروی می کردیم، با چشم های خودمان می دیدیم که عراقی ها، مستقیم ما را نشانه گرفت هاند و به سویمان تیراندازی می کنند؛ اما نم یترسیدیم. صدها گلوله از کنار گوش مان رد می شد؛ ولی هیچ ترسی در دل نداشتیم. فقط به این فکر می کردیم که باید خاکمان از متجاوزین جنایتکار بعثی بگیریم. بااینکه بعضی از گلوله ها به دوستانمان اصابت می کرد و آن ها را زخمی یا شهید می کرد؛ اما بازهم به پیشروی خود ادامه می دادیم.

پشت اولین خاک ریزی که از دشمن گرفته بودیم، نشسته بودم. دیدم عراقی ها در حال عق بنشینی هستند. با یکی از هم رزم هایم، سوار موتور شدیم و به دنبال عراقی ها رفتیم. از دور دو نفر را دیدیم و فکر کردیم از برادران بسیجی خودمان هستند. اصلاً حواسمان نبود که عراقی هستند. آن ها مسلح بودند. همین که به ما رسیدند، دس تهایشان را بالا بردند. من تفنگم را به سویشان نشانه گرفتم. دوستم گفت: نزن. چون آ نها تسلیم شده اند.

سلاح ها را از دست شان گرفتیم و تحویل مسئولین دادیم. همین که فرمانده مان ما را دید، گفت: من خیلی نگران شما شدم. چرا سرخود رفته اید؟ اگر شمارا می زدند چه کار می کردید؟

شب، در میان آتش شدید دشمن، خمپار های به کنار من افتاد و منفجر شد.ترکش خمپاره به دستم خورد و از دستم خون جاری شد. یکی از برادران ارتشی که در کنار من حرکت می کرد، به زمین افتاد. همین که به او نزدیک شدم، دیدم دست وپایش به شدت زخمی شده. از شدت درد، ناله می کرد. از من خواست او را ترک نکنم و پیشش بنشینم. علاوه بر دستم، کتفم هم زخمی شده بود.

برادر ارتشی تا صبح سرش روی پای من گذاشت و از درد به خود می پیچید. در میان آن همه گلوله و انفجار، من تا صبح نخوابیدم. سر او همچنان روی پای من بود. نزدیک صبح بود که دیدم بیهوش شده.صبح شد. صدایی در اطرافم شنیدم. خوشحال شدم و گفتم، حتماًبچه های خودمان هستند.

می خواستم از جایم بلند شوم که دیدم آ نها ۴ نفر از نظامیان عراقی هستند.ترسیدم. دوروبرم جز رزمنده های زخمی کسی راندیدم. در دست عراقی ها هنوز اسلحه بود. من خودم را به خواب زدم. عراقی ها از ۱۰ متری ما گذشتند. گویا آ نهاهم راهشان را گُم کرده بودند و چاره ای جز تسلیم در برابر نیروهای رزمند هی ما را

نداشتند.

بعد از چند دقیقه، صدای بچ ههای خودمان را شنیدم. آ نها را صدا زدم وگفتم: ما اینجاییم. زخمی شده ایم.رزمنده ها کنارمان آمدند و زخمی ها را با خود به عقب برگرداندند و دست و کتف من را بستند.

من نمی خواستم به عقب برگردم. ب هطرف جلو حرکت کردم. در راه،صحنه های دل خراشی دیدم. بعضی ها مجروح و بعضی ها به شهادت رسیده بودند. هر طور بود خودم را به بچه ها رساندم. آن ها خط دشمن را شکسته بودند.

به خاطر جراحتی که داشتم، دستم عفونت کرده بود. ترکش به پای راست و کتف چپم هم اصابت کرده بود. من را به یکی از بیمارستان های تهران اعزام کردند. یک ماه در بیمارستان بستری بودم.

چند روزی به خانواده ام اطلاع ندادم؛ اما مسئولین بیمارستان به خانه زنگ زدند و موضوع را گفتند. پدرم با یکی، دو نفر، شبانه خودشان را به تهران رساندند.

بعد از چند روز با پدرم به زنجان برگشتیم.وقتی به زنجان رسیدم، دوستان و آشنایان و اقوام، برای عیادت به خانه مان می آمدند و از وضع و اوضاع جبهه و عملیات می پرسیدند. پسرعمویم هم درکردستان زخمی شده بود و در خانه شان استراحت می کرد.

راوی:جلال شاجری

برگرفته از کتاب پابه پای جنگ


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۲۰