ورود به خاک ایران

دسته: خاطرات
دوشنبه - ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

دقایقی بعد اتوبوس توی خاک ایران متوقف شد. به محض پیاده شدن در حالی که قطرات اشک یک ریز از چشمان مان جاری بود بی اختیار به سجده افتادیم. حال و هوای خاص و غیر قابل وصفی بود. دیگر باور کردم که آزاد شده ام. فرمانده وقت سپاه، حاج محسن رضایی نیز به استقبالمان آمده بود، او را هم دیدیم و روبوسی کردیم. پس از این که تبادل اسرا صورت گرفت، سوار بر اتوبوس های ایرانی شدیم و به طرف کرمانشاه حرکت کردیم.
 در طول مسیر با استقبال پرشور مردم که از روستاهای اطراف بودند روبرو شدیم.عده ای عکس هایی از شهدا در دستان شان بود و تعدادی نیز سراغ گمشده شان می گشتند. بعضی ها هم خوشحال بودند و شادی می کردند. در این میان یکی از استقبال کنندگان که شور و هیجان خاصی داشت به ما اصرار می کرد و می گفت: تو رو خدا اگه شماره تلفنی از خانواده تون دارید، بدید تا بهشون اطلاع بدم.  خواستم بگویم ولی مکث کوتاهی کردم و گفتم: شماره تلفن نداریم! چند نفر از بچه ها گفتند: مرتضی شما که تلفن دارید چرا شماره تو ندادی؟ گفتم: اونا که چند سال صبر کردند، حالا این چند روز هم روش، شماره رو ندم بهتر از اینه که بدم و خبر رو بد برسونند و خدایی ناکرده یه اتفاقی براشون بیفته! وقتی از پاسخم قانع شدند دیگر اصرار نکردند و حرفی نزدند.
در میان جمعیت پرشور استقبال کنندگان وارد شهر کرمانشاه شدیم. بعد بردنمان فرودگاه و پس از سوار شدن به هواپیمای C۱۳۰ ، عازم تهران شدیم. به فرودگاه مهرآباد که رسیدیم آیت الله امامی کاشانی با جمعی از مسئولین کشوری و لشگری آمده بودند به استقبالمان. ایشان دقایقی برایمان سخنرانی کردند. محل استقرار بلندگو مناسب نبود و پشت سر هم خِر خِر می کرد. صدا هم منعکس می شد. چند بار به افرادی که در کنار بلندگو بودند اشاره کردم که آن را به سمت دیگری برگردانند ولی متوجه نمی شدند. در نهایت طاقت نیاوردم و رفتم جلوی بلندگو ایستادم و صدا درست شد. در این هنگام یکی آمد و چندبار با حالت عصبانیت گفت: آقا چرا این جا وایستادی برو کنار گفتم: وایستادم تا صدا درست بشه! گفت: نمی خواد شما بشین. وقتی نشستم دوباره صدا به همان وضعیت قبلی برگشت.
 بعد از این که سخنرانی تمام شد نماز را در فرودگاه به جماعت خواندیم و راهی حرم مطهر امام راحل شدیم در آن جا نیز حال و هوای زیارت حرم امام حسین (ع) را داشتیم. ضجه و ناله ها بلند شده بود و گریه امان مان نمی داد. اکثر اسرا به حالت چهار دست و پا وارد حرم می شدند. یک ساعت و نیم با اما ممان بودیم و بعد به محل استقرارم رفتیم. ۵ روز در قرنطینه بدون هیچ ارتباطی با بیرون نگه مان داشتند تا از سالم بودنمان اطمینان حاصل کنند و یا این که احیاناً دچار بیماری مسری بودیم در جهت درمان آن برآیند و هم کسب اطلاعات از اسارت داشته باشند.            
 برگرفته از خاطرات جهادگر آزاده حاج مرتضی تحسینی
منبع: کتاب کمپ هشت


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس