همه دنیا بداند…

دسته: تازه ترین
پنجشنبه - ۳ خرداد ۱۳۹۸
همه دنیا بداند…

کاش دنیا بداند در مهرسال ۱۳۵۹در جبهه نه بلکه در شهر هزار و یک شب بغداد در مقابل نعره ی افسر عراقی که به بهانه اینکه بداند چه کسی حرس خمینی ( پاسدار ) است ، می خواست پنجاه نفر را به رگبار ببند ، علیرضا الهیاری خودش را از صف بیرون کشید و گفت : نکشید ، اینها هیچ کدام حرس ( پاسدار ) امام خمینی نیستند . فقط من حرس ( پاسدار ) خمینی هستم و لحظاتی بعد ایستاده به زمین افتاد .

کاش دنیا بداند که عراقی ها چطو در جشن تموز( پیروزی کودتای صدام ) ، رضا زاهدی را مجبور کردند آواز بخواند و برقصد و او تن به این کار نداد و یک سرباز عراقی  آنقدراورا زد که بر اثر خونریزی مغزی از دنیا رفت .

 کاش دنیا بداند بر اسیران جنگی عملیات رمضان چه رفت و از برادر فرزام فر بپرسد که بعثی ها جشن تموز را در جبهه چگونه برگزار کردند و چگونه در مقابل چشمان بهت زده­ی آنها ، اسرا را به رگبار بستند و با تانک های تی ۶۲ پیکر آنها را با خاک یکسان کردند و تعداد دیگری را آتش زدند و هر چه بچه ها فریاد زدند آنها بیشتر هلهله  و پایکوبی کردند و در آخرین بخش این ضیافت عده ای دیگر را به تانک و جیپ های نظامی بستند و آنقدر روی زمین کشیدند تا به شهادت رسیدند .

کاش دنیا بداند محمد علی جعفری بر اثر ضربه های چوب بر سرش شهید شد .

کاش دنیا بداند مجید عامری بیمار نبود ، او تمام رمضان را روزه رفته بود اما دو روز بعد به اسهال مبتلا شد اما نه بر اثر این بیماری بلکه بر اثر ضربات شلاق به شهادت رسید بدون انکه سازمانهای بشر دوستانه سر بچرخانند و بپرسند انجا چه خبر است ؟

کاش دنیا بداند در مهرسال ۱۳۵۹در جبهه نه بلکه در شهر هزار و یک شب بغداد در مقابل نعره ی افسر عراقی که به بهانه اینکه بداند چه کسی حرس خمینی ( پاسدار ) است ، می خواست پنجاه نفر را به رگبار ببند ، علیرضا الهیاری خودش را از صف بیرون کشید و گفت : نکشید ، اینها هیچ کدام حرس ( پاسدار ) امام خمینی نیستند . فقط من حرس ( پاسدار ) خمینی هستم و لحظاتی بعد ایستاده به زمین افتاد .

 کاش دنیا بداند جمال ابراهیم پور بعد از چهل و پنج روز دست و پنجه نرم کردن با مرگ به بیمارستان صلاح الدین برده شد و هیچ وقت برنگشت و اسرای بعدی که به ان بیمارستان رفتند به چشم خود دیدند که جمال روی تختش نوشته بود من را اینجا به قتل رساندند .

 کاش دنیا  سید جلیل حسینی را بشناسد ،سیمای ملکوتی او را ببیند و از دوستش سید یونس علی حسنی مرثیه سرای اردوگاه موصل که او را غسل و کفن کرد بپرسد که او در آخرین لحظه چه گفت .

 کاش دنیا بداند گوشت تن رضا رضایی از شدت شکنجه ها چنان شکافته بود که کابل های بعثی ها به استخوان او می پیچید اما عطش شان فرو نمی نشست . بر زخم هایش نمک ریختند و باز راضی نشدند و بدن شرحه شرحه اش را روی خرده شیشه ها غلتاندند و دست اخر او را به برق وصل کردند . کاش دنیا جسم رضا را می دید و به سازمان های بشر دوستانه هبوط انسانیت را نشان میداد .

 کاش دنیا بداند صیادی که همیشه شق و رق در اردوگاه راه می رفت و قدم می زد ، بر اثر ضربات کابل خونریزی مغزی کرد و شهید شد و یا وقتی هیات صلیب سرخ برای علی دشتی نامه و عکس بچه هایش را از خرمشهر آورده بود ، علی دشتی با وجود داشتن شماره اسارت شهید شده بود .

کاش دنیا بداند که اردوگاه تکریت جایی بود دیوار به دیوار جهنم که اسرای بسیاری از جمله قدرت الله رحمتی در آنجا بر اثر تشنگی و بی آبی به شهادت رسیدند .

 کاش دنیا بداند برای ما و تاریخ ما مایه فخر و مباهات است که فتح الله عزیزی سواد نداشت اما وقتی در اردوگاه خواندن و نوشتن آموخت ، اولین جمله ای که نوشت این بود : « من تا آخرین قطره خونم مقاومت خواهم کرد » و به این شعار عمل کرد

کاش دنیا بداند دست های حسین صادق زاده به هر خاکی می خورد زمینش سبز می شد و از برکت دست های او باغچه ی کوچک اردوگاه سبز شده بود اما بر اثر ضربه کابل خون دماغ شد و آنقدر خون از دست داد تا شهید شد . راستی در کدام نقطه این دنیا در قرن بیستم کسی بر اثر خون دماغ مرده است ؟‌

کاش دنیا بداند که آدم فروش ها و خائنان ، محمد رضایی را به بهای یک پاکت سیگار فروختند و دودش را به هوا فرستادند و زیر برگ فوتش را امضا کردند که به مرگ طبیعی مرده . اما آنها که محمد را به دلیل شدت جراحاتش نمی توانستند غسل دهند ، می دانستند حقیقت چیست .

کاش دنیا بداند محمد صابری خواب دید به کربلا رفته و در آنجا هم به دور ضریح امام حسین می چرخند اما ضریح به دور او می چرخد.فردای آن شب وقتی او درزمین فوتبال نه با گرمکن و کفش آجدار فوتبال بلکه با دمپایی و لباس مندرس اسارت دبال توپ می دوید ، چند قطره خون از بینی اش آمد . هرچقدر بچه ها التماس کردند که محمد را دکتر ببرید ، افاقه نکرد و محمد در آغوش دوستانش شهید شد و وقتی کیسه انفرادی او را باز کردند وصیتنامه کوچکی پیدا کردند که نوشته بود : اسارت در راه عقیده عین آزادی است .

کاش دنیا بداند عبدالمهدی نیک منش مدت ها قبل بر اثر یماری مرگ ( یعنی بی دلیل ) شهید شده بود اما صلیب سرخ پی در پی از مادرش نامه هایی می آورد که در آن نوشته شده بود : « عبدالمهدی چقدر آرزو دارم تا زنده ام تو را دوباره ببینم »
و در پایان پس از سی سال این بار سنگین را که بر شانه ام بود ، زمین گذاشتم تا بگویم :ظلم بارترین واژه « اسارت » است .

معصومه آباد اسیرایرانی در جنگ خرمشهر

برگرفته از مقدمه کتاب من زنده ام


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس