نقی دادای من

دسته: خاطرات
سه شنبه - ۲۶ دی ۱۳۹۶

علیرضا داورپناه متولد سال ۱۳۴۳بود.اولین باری که با او آشنا شدم نوجوانی بیش نبودم و تازه پشت لبم سبز می شد.فکر میکنم سال ۶۰- ۶۱ آغاز ورود من به پایگاه انقلاب اسلامی (مسجد دمیریه)بود.علیرضا هم در آنجا فعالیت می کرد.بخاطر شوخ طبعی و روحیه بشاشی که داشت خیلی از بچه های پایگاه با او رفیق بودند.مهدی باقری-مهدی حیدری و ….در همان پایگاه بودند.علیرضا آدم کاملا مهربان و خوش قلبی بود و با نشاط بودنش باعث می شد که بین بچه ها محبوبیت و نفوذ قلبی داشته باشد.جوانی که در رفاقت و جوانمردی کم نمی گذاشت و و به لحاظ پایه فکری و عقیدتی و رفاقتی حق دوستی و برادری را ادا می کرد.همیشه هوای بچه های محروم پایگاه را داشت. با وجود اینکه پدرش فرش فروش بود و وضع مالی خیلی خوبی داشت اما همیشه غصه بچه های محروم روحش را آزرده خاطر میکرد. حتی آن زمان یک پیکان داشت که فقط بخاطر کمک به افراد مستضعف پایگاه با آن مسافر کشی می کرد. مسیر امیرکبیر تا اسلام را مسافر جابجا میکرد و درآمد آن را به جیب بچه های محروم پایگاه میگذاشت بدون اینکه خودشان بدانند.
دست کریمانه و قلب رئوفش نشان از درس آموختگی در مکتب اهل بیت را نشان می داد که بدون در خواست نیازمندی می بخشید.اگر در پایگاهمان کسی به پولی یا وسایلی نیاز داشت و علیرضا می دانست خیلی زود کمک می کرد و لوازم خودش را به دیگران می بخشید.علاقه ای به دنیا نداشت .یادم هست یکبار شارژ باطری بزرگی را به پایگاه آورد و با گفتن این جمله که من نیازی ندارم آن را به یکی از بچه ها بخشید.

سال های ۶۴-۶۵ قیمت گوشت تا ۳۵۰ تومان که گران شد از ته دلش نگران مردم بود.
میگفت چه خبره ؟ مردم میخوان چیکار کنن؟
درد معیشت مردم و قشر مستضعف برای علیرضا آرام و قرار نمی گذاشت.
علیرضا نمونه واقعی از ایمانی بود که در کنارم خودم می دیدم.چون در سن پایین پدرم فوت شده بود و برادر بزرگتری هم نداشتم خیلی هوادار من بود.همیشه بعد خدا او را که تکیه گاه و حامی خودم می دانستم.من نوجوان ۱۸ ساله ای بیشتر نبودم که نقی دادا در برادری هیچ چیز برایم کم نگذاشت.
بخاطر شرایطی که داشتم همیشه حساب من با بقیه فرق داشت و نگاه پر لطف و محبتش من را شرمنده اخلاق و منش علی گونه او می کرد.از امام و اسلام و انقلاب گفتن هایش هیچ کدام رنگ و بوی تظاهر نداشت چرا که به چیزی که می گفت ایمان راسخ داشت.با هر بهانه ای سعی می کرد دست مستحق و نیازمندی را بگیرد .
اسم دیگر علیرضا نقی بود و بین بچه ها معروف به نقی بود.
نقی دادا رانندگی خوبی داشت در سربازی هم راننده بهداری قرارگاه کربلا بود.قبل و بعد خدمت سربازی هم به صورت بسیجی در جبهه ها حضور داشت.
سال ۶۵ جهاد کشاورزی از نقی دادا دعوت کرد که با آنها همکاری کند و در دشت سلطانیه برای دروی گندم ها راننده کوماباین شود با حقوق ۱۲ هزار تومان .موقعیت شغلی خوبی که درآمدش ۶ برابر حقوق های معمول آن دوره بود.اما توجهی نکرد و به بهانه ادامه تحصیل کنار کشید.
حتی آن روزها مادرش حال خوبی نداشت .تصمیم گرفته بود بعد عملیات کربلای ۴ او را به مشهد ببرد.نقی تمام وجود من را با مهربانی و محبتش تسخیر کرده بود.
حدود یکسال قبل در عملیات والفجر ۸ از ناحیه کمر زخمی بودم و حضور در کربلای ۴ برایم ممکن نبود.
زمستان ۶۵ آخرین روزهای دیدارمان بود.نقی و بچه های پایگاه از جمله شهید مهدی حیدری و مهدی باقری هم برای عملیات به منطقه اعزام شدند.
شب سوم دی عملیات کربلای ۴ برنامه ریزی شده بود که با لو رفتنش عملیات در نطفه خفه شد.نقی هم از پشتش زخمی بود.هر چه بچه ها اصرار کردند به پشت خط برنگشت.
حتی روحیه با نشاط خودش را حفظ کرده بود و به بچه ها هم قوت قلب می داد. توان بدنی فوق العاده ای داشت و ورزشکار بود.در کربلای ۵ به عنوان تیم غواصی وارد عملیات می شدند.
شب نوزدهم دی ماه که آغاز عملیات کربلای ۵ بود علیرضا هم بعد از رشادت های زیاد در سرخی اروند کربلایی شد.علیرضا داورپناه همه عشق و زندگیم بود. هیچ وقت روزهای شیرین با او بودن را فراموش نمیکنم.علیرضا نه تنها دوست و رفیق دیرینه ام که تکیه گاهم بود؛همه کس زندگیم او بود.شهادتش تمام وجودم را به آتش کشید و در غم هجرانش به سان پروانه ای سوختم و آب شدم.
مهدی حیدری هم در همین عملیات شهید شد .
اما شهادت علیرضا برایم قابل باور نبود.تا ماه ها بعد از شهادتش گریه میکردم و آرام و قرار نداشتم.علیرضا رفت و تکه ای از وجود مرا با خود برد.
ای رها گردیدن آن سوی هستی قصه چیست ؟!?

راوی:برادر مصطفی جلدی

 

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس