نسیم فرح بخش بهار در کانال های جبهه

دسته: متن ادبی
پنجشنبه - ۲ فروردین ۱۳۹۸

آن روزها که هر لحظه نقشی از ایثار به روی بوم ایران نقاشی می شد؛ بهار نیز با آمدنش حال و هوای سنگرها را دگرگون می کرد.طی این سال ها بسیاری از رزمندگان در کنار خانواده نبودند و در جبهه ها سال را نو می کردند و یا با فرا رسیدن هر بهاری در این هشت سال خانواده هایی بودند که تنها قاب عکس پدر یا برادر شهیدشان زینت بخش سفره هفت سین شان می شد.

عده ای از خانواده های ایرانی نیز در بیمارستان در کنار جانبازان خویش سال نو را به یکدیگر تبریک می گفتند و یا در کنار قبور شهدای تازه پر کشیده خود سفره هفت سینی ساده پهن می کردند و این سنت زیبا از آن پس باقی ماند و ما هر ساله شاهد حضور مردم و خانواده شهدا در گلزار شهدای سراسر کشور در ایام منتهی به سال نو و نیز در لحظه تحویل سال هستیم.

نسیم فرح بخش بهار در کانال های جبهه
خاطرات حمید داوود آبادی، یکی از رزمندگان سال های جنگ تحمیلی که امروز در عرصه ادبیات و هنر نیز دستی دارد، درباره فضای حاکم بر روزهای سال نو در جبهه و حال و هوای رزمندگان در آغاز سال نو خواندنی است.او می گوید:
“اصلا احتیاج نبود به تقویم نگاه کنیم. نسیم خوشی که در کانال ها و شیارها می وزید، حکایت از بهار داشت. پرنده های خوشخوانی که روی تخته سنگ ها و میان سبزه های نورَس می پریدند و آواز سر می دادند، خبر از نو شدن سال می دادند. خیلی قشنگ بود. ناخواسته سر و صدای خمپاره و تیراندازی هم کم شده بود. انگار عراقی ها هم به سال نوی شمسی اعتقاد داشتند!

رسم خانه تکانی یکی از برنامه های جالب سال نو بود که من یکی در تهران هم که بودم، همواره از آن می گریختم و هر چه مادرم می گفت به او کمک کنم و فرش و پرده ها را بشویم، به بهانه ای از خانه بیرون می زدم. همیشه احساس کودکانه ام این بود که پدر و مادرم صاحب خانه هستند و من اولادشان؛ پس وظیفه خانه تکانی با آنهاست.
از عید هم که فقط آجیل خوردن و خود را با شیرینی خفه کردن و بازی با بچه های فامیل را بلد بودم و دست آخر هم عیدی گرفتن که از همه شیرین تر بود. برای گرفتن عیدی بود که هنوز نرفته به خانه فامیل، به پدرمان می گفتیم که زود بلند شود برویم؛ ولی جبهه دیگر این حرف ها را نداشت و با وجودی که سن و سالی نداشتیم، خودمان شده بودیم صاحب خانه.”
سنگر تکانی و سماجت موش ها
این رزمنده درباره رسم خانه تکانی نوروز در جبهه ها می گوید: “گودالی کوچک در سینه سخت کوره های سنگی کنده بودیم و اطراف آن را با گونی های پر از خاک، محصور و ورقه ای فلزی را سقف آن کردیم و چند گونی و کمی خاک هم به جای آسفالت بام روی ورقه فلزی ریختیم و یک لایه کلفت پلاستیک هم روی آن گذاشتیم.
باید خانه تکانی می کردیم. کسی هم دستور نمی داد و خودمان می دانستیم. هر چند که در همه جبهه ها نظافت سنگر، حکم اجباری پیدا کرده بود، ولی خانه تکانی سال نو، فرق می کرد و بهانه ای بود که شکل و شمایل سنگر را هم بفهمی نفهمی عوض کنیم.
اگر جا داشت، کف سنگر را بیشتر گود می کردیم؛ تا کمرمان از خمیده رفتن، درد نگیرد. در دیواره سنگی هم جایی به عنوان طاقچه می کندیم و مهرها و جانمازها و قرآن ها از آن جا می گذاشتیم. این طوری دیگر مجبور نبودیم موقع خوابیدن، مثل ماهی کنسرو، به همدیگر بچسبیم.
پتوها را از کف نم گرفته سنگر بیرون می بردیم و در رودخانه آن سوی تپه می شستیم. آب گرم رودخانه، تنمان را هم صفا می داد. از صبح تا غروب، کسی داخل سنگر نمی شد؛ فقط یک نفر آن را جارو می کرد و منتظر می ماندیم تا نم آن خشک شود.
پر کردن سوراخ موش ها هم وظیفه ای مهم بود؛ نه گچ داشتیم و نه سیمان و مجبور بودیم یک تکه سنگ با لبه های تیز را در دهانه لانه شان فرو کنیم؛ ولی آن ها هم بیکار نمی نشستند؛ پاتک می زدند و در کمتر از یکی دو روز، از جایی دیگر که اصلاً احتمالش را نمی دادیم، کانال می زدند و راه باز می کردند. این جور مواقع، کار و کاسبی تله موش های چوبی کوچک که جزء واجبات هر سنگر بود، سکه می شد.
یک گوشه از اتاق بزرگ تدارکات در شهر گیلان غرب، پر بود از این تله موش ها. بعضی ها آکبند بودند و بعضی ها قسمتی از بدن موش ها به دیواره شان مانده بود! همه آنها بو می دادند؛ ولی هر چه که بودند، دست کمی از عراقی ها نداشتند و دشمن محسوب می شدند.
کاسه و بشقاب ها از دستشان امان نداشت. اگر تنبلی می کردی و ظرف غذا را نمی شستی، نیمه های شب با صداهای شلپ شلوپ بیدار می شدی و می دیدی موش ها با زبان خود کاسه ها را برق انداخته اند! پاتک زدنشان هم دست کمی از عراقی ها نداشت. گاهی نصف شب فریادت به هوا می رفت و یکی شان انگشت پایت را گاز می گرفت و و دیگری دستت را، و دیگری هم می پرید روی صورتت.
سنگر که تمیز می شد، حال و هوای دیگری داشت؛ فقط شانس آوردیم که پنجره های ۴۰ در ۳۰ سانتی متری، هیچ شیشه ای نداشتند که مجبور باشی به دستور مادرت، آنها را برق بیندازی! یک تکه گونی زمخت، بهتر از هزار شیشه، نقش بازی می کرد؛ فقط کافی بود آن را بالا بزنی؛ تا کلی نسیم به داخل سنگر هجوم بیاورد و وجودت را صفا بدهد.”
عراقی ها هیزم چهارشنبه سوری
داود آبادی ادامه می دهد: “شب چهارشنبه سوری، کلی تیر و آر.پی.جی طرف عراقی ها زدیم. بیچاره ها هول برشان داشت که نکند ما قصد حمله داریم. پتویی سیاه روی سرم انداختم و در حالی که با قاشق به پشت کاسه می زدم، جلوی سنگر بچه ها رفتم؛ تا مثلاً سنت «قاشق زنی» را هم احیا کرده باشم. از شانس بدم، برادر نوروزی – مسئول محور – در سنگر بچه ها بود. پتو را که زد کنار، کلی کنف شدم. بچه ها هم از خدا خواسته، زدند زیر خنده. حسین که یک مشت فشنگ ریخته بود توی کاسه ام، پرید و کاسه را از دستم قاپید و در رفت.”
سیطره بهار به روی جنگ؛ بوی باروت نم کشیده!
این رزمنده می افزاید: “انگار یک شبه همه گیاهان سبز شده بودند. تپه ها پر شده بود از پروانه های بازیگوشی که بی توجه به جنگ و این حرف ها، میان گل های سفید تازه شکفته، چرخ می خوردند و دنبال هم می پریدند. عطر شبنم سبزه های خیس خورده و بوی تند باروت نم کشیده که از خمپاره تازه منفجر شده بلند بود، شامه را پر می کرد. عید دیدنی و رفتن به سنگر بچه ها و عطر زدن به لباس های شسته که زیر پتوی کف سنگر اتو خورده بودند، این ها حکایت از نخستین روز سال نو داشت. داخل هر سنگر، عکس شاد و خندانی از امام به دیوار بود.
دیده بوسی، صلوات، ذکر حدیث و تلاوت قرآن و سرانجام بسته های کوچکی که تدارکات فرستاده بود، فضای جبهه را عیدی می کرد. نامه بچه های کوچک از کیلومترها آن طرف تر و از شهرهای مختلف آمده بود و کودکان و نوجوانان خوش سلیقه، کارت های تبریک نقاشی شده، مقداری شکلات و آجیل، یک خودکار، یک دفترچه سفید و نامه ای در این بسته ها گذاشته بودند و برای ما فرستاده بودند.”
نوروز و ایام عید که می‌شد در شرایط عادی جبهه و جنگ، تا پنج روز از صبحگاه خبری نبود. عیدی بچه‌ها، سکه‌های یک تا پنجاه ریالی و اسکناس‌های صد تا هزار ریالی متبرک به دست امام(ره) بود؛ همچنین پول‌هایی که یادگاری نوشته خود بچه‌ها یا فرماندهان بود. غذاهای این ایام بهترین غذاها بود و پذیرایی با میوه و شیرینی در همه جا دایر. در کنار همه این نعمت‌ها، مراسم جشن و سرور بود؛ تئاترها و نمایشنامه‌های نشاط آور که بچه‌ها خود تهیه و اجرا می‌کردند و نمایش فیلم‌های سینمایی که زحمت تدارک آن‌ها را نیروهای واحد تبلیغات می‌کشیدند.


هفت سین بی تکلف رزمنده ها:”خودت سید ! آره با خودت میشه هفت تا”
سنت هفت سین چیدن در سفره شب عید را بعضی از بچه های جبهه حفظ کرده بودند منتها با صبغه جنگی آن. مثل هفت سین گردان تخریب لشکر ۲۷ که عبارت بود از:مین سوسکی،مین سبدی،سیم تله،سیم چین،سیم خاردار، س رنیزه،سی چهار(C4) و سوزن اسلحه، سیمینوف، سمبه و سنگر را هم به عنوان مواردی از هفت سین ذکر کرده‌اند که در واحدهای دیگر معمول بوده است.

در خاطرات شهید حمزه حجت انصاری آمده است: “نزدیکای عیـد سال ۶۵ بود.فکر می کردم حالا که بچه ها جبهه هستند عید و سال نو یادشون نیست.چند دقیقه ای که مونده بود تا سال تحویل بشه دیدم جنب و جوشی تو سنگرمون به چشم می خوره، یکی از بچه ها رفته سفره ای رو آورده و پهن کرده ، خدا رحمت کنه شهید احمدزاده رو؛ ازش پرسیدم چـه خبـر شده ؟ گفت چند لحـظه دیگه، سال تحویـل میشه، برای همینه که بچه ها گفتند بهتـره سفره ی هفت سین پهن کنیم . مونده بودم چطور میشه تو سنگـر، سفره ی هفت سین پهن کنیم ؟! دور و برمو با دقت نگاه کردم ، راستش یه کمی نون خشک بود و چند تا دونه کنسرو ماهی! همین که داشتم فکر می کردم دیدم شش نفر اومدن تو سنگر و رفتن سراغ سفره ،حتما براتون جالبه که بگم یکی شون سه چهار سانت سیم خاردار تـو دستش بود که گذاشت سر سفره، یکی شون سلاح و خلاصه سمبـه (وسیله ای که باهاش سلاح شون رو پاک می کردن) کمی علف به عنوان سبـزه، سرنیزه، سربند. شمردم دیدم شش تا شده، با خنده گفتم : هفتمیش کو ؟‍! شهید احمد زاده خنده ای کرد و گفت: “خودت سید ! آره با خودت میشه هفت تا”… یکی از بچه ها رفت دفتر تبلیغات رادیوی کوچیک رو آورد. رادیو که روشن شد تیک تاک ساعت پخش می شد . فهمیدیم چند ثانیه بیشتر به تحویل سال نو باقی نمونده …صدای گوینده : « آغاز سال یک هزار و سیصد و شصت و پنچ…. » بچه ها همدیگه رو در آغوش گرفتند و سال نو رو به همدیگه تبریک گفتن.”

عید دیدنی رزمندگان: از سنگر به سنگر
در جبهه ها پس از اعلام تحویل سال؛ بچه‌ها راه می‌افتادند برای عرض تبریک از محل فرماندهان شروع می‌کردند و بعد به سنگرهای مجاور می‌رفتند در حالی که همه با هم می‌گفتند: “برادرا، برادرا عید شما مبارک”. اهل سنگر هم جواب می‌دادند، یا به شوخی چیزی می‌گفتند و از میهمانان دعوت می‌کردند به داخل سنگر آن‌ها بروند و پذیرایی بشوند.
آغاز سال نو و جشن نوروز با دید و بازدید و تبریک و تهنیت و عیدی دادن و عیدی گرفتن‌ها کم و بیش در منطقه نیز جریان داشت، منتها با همان رنگ و روی منطقه ای.
اگر موقع نوروز و حلول سال نو بعد از عملیات بود، قضیه صورت دیگری داشت. عکس شهدای عملیات را سرسفره می‌چیدند، به سرلوله تفنگ‌ها پرچم سرخ می‌زدند، وصیت‌نامه یا نوار صدای دوستان در لحظات قبل از شهادت را سر سفره می‌گذاشتند، جای شهدا و مفقودالاثرها را خالی می‌کردند.بعد که دل‌های داغدار جمع می‌شدند، برادرانی که جراحت سطحی‌تری داشتند و می‌توانستند روی پای خود بایستند می‌آمدند و با حضور فرمانده، روحانی و طلبه گردان شروع می‌کردند به نوحه خوانی و راه انداختن سینه زنی، سپس دعای توسل، که با سوز و گدازی خاص برگزار می‌شد.

جنگ بهانه نشد برای آن که بهار از یاد برود!
لحظه آغاز سال نو، بعضی‌ها که در خط بودند با شلیک گلوله‌ای به سمت دشمن ابراز احساسات می‌کردند.
مراسم نوروز در جبهه به هر نحو ممکن اجرا می‌شد. تهیه شیرینی و کمپوت و میوه از شهر و آوردن آن به خط اول و خواندن شعر و شوخی و وقت خوش کردن با یکدیگر، گستردن سفره عید و نوکردن زیرانداز و لو در تبدیل گونی به پتو، برگزاری مراسم عید حتی در ساختمان نیمه مخروبه در شهری خالی از سکنه و بدون برق و آب و تزئین در و دیوار و تهیه تنگ ماهی و انداختن قورباغه درون آب! و بالاخره دست برداشتن از دفاع و دست به قبضه سلاح نبردن مگر از روی ناچاری و به ناگزیر و چیدن گل و گیاه صحرایی و آوردن باغ و بهار به سنگر و سوله و ریختن اشک در فراق یاران یکدل از دیگر آداب عید نوروز در میان رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس بود.
رزمندگان جبهه های سخت، گر چه از ثانیه بعد آگاه نبودند و هر زمان احتمال حمله دشمن می رفت؛ اما به قدری رها و سبکبال بودند که با عمق جان دریافته بودند، زندگی، بودن در لحظه است؛ بی آن که هراسی از اهریمنان؛ رنگ سادگی و خلوص را از افکار آنان برباید.
بهار جبهه ها گرچه آغشته به عطر باروت و خاک بود اما گواه روشنی است بر لحظه های امن امروز؛ که مردمان ایران زمین همچنان آزاده و بی هراس از ریزش بمب های پلید؛ نوروزهای متمادی را جشن بگیرند.

گردآورنده:فاطمه زمانی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس