مجروحی که با او پشت به پشت خوابیده بودیم خیلی ناله می کرد.همش می گفت:یا مهدی-یا حسین-یا الله و گاهی هم تکان می خورد و می گفت:«ننه جان».من هم مثل تو مجروحم

دسته: خاطرات
جمعه - ۲۵ اسفند ۱۳۹۷

سحرگاه۲۳ اسفندسال۶۳ بود.باد سرد پوستم را مورمور می کرد.آفتاب تازه داشت جزیره مجنون را روشن می کرد.ما در انتهای کانال به خاکریز رسیدیم.دیشب پیشروی را از همین جا شروع کرده بودیم.خاکریزکاملا در دید و زیر آتش دشمن بود. با سرعت از آن بالا رفته وبه پایین قلت خوردیم.شهید رضا زلفخانی نفس نفس می زد.مسافت زیادی مرا به کول کشیده بود.

من در اثر اصابت ترکش به شدت از ناحیه پای راست مجروح شده بودم و در اثر خون ریزی زیاد از پا افتاده بودم.

شهید رضا زلفخانی معاون گردان ما بود(گردان حر). او به کمک برادر بهروز حاتمی فرمانده‌ی دسته ما در آخرین لحظات به داد من رسیده و مرا از مردن یا اسارت حتمی به اینجا آورده بود.پشت خاکریز از تیرزس مستقیم در امان بود و زیر حملات هوایی دشمن قرار داشت.

روی شهدا ومجروحین را پتوهای سربازی پوشانده بودند.پتوی دیگری در دسترس نبود.مرا در زیر پتوی مجروحی که به پهلو خوابیده بود جادادند.با او پشت به پشت خوابیدیم.گرمای زیرپتو خیلی دلچسب ولذت بخش بود.پشتم را به پشتش فشار می دادم تا از گرمای بدنش بیشتر بهره ببرم.خورشید هم پرتو افشانی می کرد.فرصت غنیمت بود تا این بدن سرما زده جان بگیرد.

اطراف پراز رزمندگانی بود که در حال جنب و جوش بودند .همه جور رزمنده سرباز درجه دار سپاهی بسیجی و موتورسوارانی هم در حال رفت وآمد بودند.اما نمی دانم چرا مجروحان و شهدا به حال خود رها شده بودند.دور و برم پر از شهدا ومجروحانی بود که ناله می کردند.از نیروهایی که وظیفه حمل مجروحان را داشتند و امدادگران هیچ خبری نبود.همه حواسشان به دفع پاتک دشمن بود.

مجروحی که با او پشت به پشت خوابیده بودیم خیلی ناله می کرد.همش می گفت:یا مهدی-یا حسین-یا الله و گاهی هم تکان می خورد و می گفت:«ننه جان».

از ناله های او اذیت می شدم اما دلم نمی خواست چیزی بگویم که او دلخورشود.چند بار دلداریش دادم افاقه نکرد.

من خیلی احساس درد نداشتم.مشکلم بی رمق و سرمازدگی بود که داشت حل می شد.اما ناله های او اعصابم را به هم می ریخت تا اینکه پس از ناله بلند یا زهرا با آرنجم ضربه‌‌ی آرام به پهلویش زدم و با تندی از او خواستم که دیگر ناله نکند.

گفتم:سرباز امام زمان بودن این جور چیزها را دارد.مثل معروف هر کی خربزه بخوره باید پای لرزش هم بنشیند را هم بهش اضافه کردم.

گفتم: من هم مثل تو مجروحم پس برادر باید طاقت بیاوریم.

با صدای ضعیفی که نشان از بدحالیش داشت گفت:«چشم برادر».

و دیگر نه تکان خورد و نه ناله ای کرد.

دقایقی بعد حس کردم بدنم گرم شده و چشمانم دیگر سیاهی نمی رود.هوا هم کمی گرم شده بود.خیلی کنجکاو شدم که بنشینم و وقایعی را که در پیرامونم اتفاق می افتاد را ببینم.

جنب و جوش و هیاهوی رزمندگان برای دفع پاتک دشمن آن قدر زیاد و هیجان انگیز بود که مرا به وجد می آورد کاری بکنم.

هرکس هر کاری از دستش برمی آمد بدون کوتاهی انجام می داد.

در دل حسرت می خوردم که چرا اینقدر زود مجروح شدم و الان دیگر توان هیچ کاری را ندارم.

آرپی جی زن ها و تیربارچی ها و تک تیراندازها بی وقفه مشغول کار بودند و با اجرای آتش پرحجم سعی می کردند جلوی پیشروی دشمن را بگیرند.

من از اتفاقات ان سوی خاکریز بی خبر بودم.فقط از صدای تکبیر و شادمانی بچه ها می فهمیدم که اتفاق خوبی افتاده و تانک یا نفربر دشمن مورد هدف قرار گرفته است.درهمین حال و هوا به فکرم رسید که احوالی از مجروحی که با او خوابیده بودم بگیرم.دست روی شانه اش گذاشتم و پرسیدم:

چطوری برادر؟

جواب نداد.تکانش دادم و سوالم را تکرار کردم.باز جوابی نشنیدم.چشمان وا رفته اش می گفت به مهمانی خدا رفته است و لبخند روی لبش نشان از قهقهه مستانه اش با فرشتگان در ملکوت اعلی داشت.

تازه فهمیدم که چه خفت بزرگی کرده ام.او در لحظاتی که ناله‌ی یا حسین ویا مهدی سرداده بود داشت جان به جان آفرین تسلیم می کرد.

من چقدر با او بد تا کرده بودم.هنوز هم هر وقت یادم می افتد گرفتار عذاب وجدان می شوم.

با اینکه او را بارها در خواب دیده ام وچهره خندان و نگاه مهربانش را نشانه‌ی رضایت و حلالیت تعبیر کرده ام.باز یادآوری اش تنم را می لرزاند.چشمانم را اشکبار و دلم را اندوهگین می کند.

راوی:کاظم سلیمی

 

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس