منصور نخواست ما را شرمنده کند

دسته: خاطرات
سه شنبه - ۲۴ مرداد ۱۳۹۶

 منصور سودی سال۱۳۶۶ در عملیات نصر۷ در منظقه در منطقه بوالفتح عراق بعد از درگیری با دشمن به شهادت رسیده بود.درآن منظقه دو بوالفتح داریم.بوالفتح عراق و ایران.

منصور در عملیات نصر۷ که ارتفاعات بوالفتح عراق تصرف گردید بر اثر اصابت توپ و ترکش مجروح ودرجا به شهادت رسید.شدت درگیری به حدی بود که امکان بازگرداندنش میسر نشد.بعد ازجنگ نیز فعالیت گروهک های مختلف و وجود عناصر ضدانقلاب امکان وقوع این امررا مهیا نکرد.تا دو سال پیش که گروه تفحص شمالغرب کشورکار خود راآغاز نمود.ما هم ازطریق کمیته مفقودین دعوت شدیم تا در تفحص پیکر شهدا مشغول شویم و کمک حالشان شویم.در ادامه همین روند شهریور ماه امسال از طرف کمیته تفحص ستاد کل نیروهای مسلح ماموریت یافتیم برویم منطقه بوالفتح.جایی که پیکر منصور آنجا مانده بود.

سردارباقرزاده مسئول کمیته جستجوی مفقودین هستند وآقای گلمحمدی جانشین شان.آقای گلمحمدی به ما و کسانی که از محل شهادت منصور اطلاع داشتند دستور داد برویم منطقه.افرادی چون آقای خسروشاهی از نیروهای زنجان که فرمانده بودند-سیدقدیر غنی زاده که دیده بان بود و حتی مدت ها بعد از شهادت منصور با دوربین محل افتادنش را در کانال بالای ارتفاعات بوالفتح را رصد می کرد.کانال نفررویی که عرض زیادی هم نداشت.بیشتر از نیم متر نمی شد.منصور افتاده بود داخل همین کانال.

از همان روز اول ماموریت فقط فکر و ذکرم دنبال رسیدن به آن کانال و یافتن پیکر منصور بود.از هرکجاکه بود و به هر شکلی باید پیدایش می کردیم و تحویل خانواده اش می دادیم.ایامی که همراه کاروان های راهیان نور به منطقه سردشت رفته برای بازدیدکنندگان روایتگری می کردم ناخودآگاه چشمم می چرخید سمت ارتفاعات بوالفتح.منصور را بالای ارتفاعات می دیدم.

اوایل شهریور ماه بود. درست سه روز مانده به میلاد امام رضا وارد منطقه پنجوین شدیم.هماهنگی های لازم با مسئولین اقلیم کردستان عراق انجام گرفته بود.آنها پانزده نفری را مامور کرده بودند تا از ما و تجهیزات مان مواظبت کرده امنیت مان را تامین کنند.چندچادر زده بودیم که اکثر وسایل مان داخل همین چادرها بودند.بیل مکانیکی وارد منطقه کرده بودیم و دنبال راهی که منتقل اش کنیم بالای ارتفاعات.عزیزی همراه با ما همراه بود که ۲۰ سال می شدکارش فقط رانندگی بیل مکانیکی بود.هرچقدرتلاش کرد و زور زد نتوانست بیل مکانیکی را برساند بالای ارتفاع بوالفتح.منطقه کاملا سنگلاخی است و تایرها رویش بوکسل می کنند.برای این کار بولدزر می خواست که ما هم نداشتیم.امکانات گروه تفحص بسیار محدود است.تا اینکه آقای گلمحمدی خودش سوار بیل مکانیکی شد.انصافا از جان مایه گذاشت.روز اول نتوانست بیل مکانیکی را به بالای ارتفاعات برساند.حتی وسط های راه روی سنگ ها بوکسل کرد.پنجاه متری عقب عقب برگشت.«یا حسین»بچه ها بلندشد که بیل مکانیکی چپ کرد ولی خدا را شکر به خیر گذشت.

روز دوم موفق شد دستگاه را برساند بالای ارتفاعات.نباید معطل می کردیم.بلافاصله نقطه ای را که حدس می زدیم منصورآن جا باشد نشانش دادیم.

محدوده ای بود درحدود دویست متر مربع.کارحساسی است. آهسته کار می کردیم وقدم به قدم منطقه را شخم می زدیم.روز اول را کارکردیم. من بودم و آقای گلمحمدی-شمعی پور(بچه همدان)زنگنه(راننده بیل مکانیکی) و چند نفر دیگر.چیزی پیدا نکردیم.روز دوم هم همین طور.رسیدیم به روز سوم.نزدیکی های ۸ صبح کارمان را شروع کردیم.هرکسی در حال و هوایی سیر می کرد و به قولی خلوت کرده بودیم.موبایل ام را باز کرده و به نوحه آقای حدادیان و زنجانی گوش می دادم.«او می دوید و من می دویدم».بعد نشستم کنار سنگر و به آقای حدادیان دل سپردم که می خواندکه؛ «حیدرِ حیدر رفت تا حیدر بماند.»

آقای گلمحمدی خودش با بیل مکانیکی کار می کرد.آن روز قبل از اینکه برویم پای کار به آقای گلمحمدی گفته بودم حتی اگر دندانی از منصور باقی بماند می توانم شناسایی کنم که منصور است یا فرد دیگری؟!

کار کردن در آن شرایط بسیار سخت بود. گازوئیل بیل مکانیکی را که بالای ارتفاع کار می کرد خودمان می رساندیم پای کارو همچنین وسایل و مایحتاج مورد نیازمان را .آقای گلمحمدی که اینطور دید رو به من کرد و گفت:حاج امان بدجوری داری از جانت برای منصور مایه میگذاری؟

گفتم:اینجا میزبان من هستم.صمیمی ترین دوست منصور منم.باید ازجان مایه بگذارم.اگربدانم جنازه منصور را پیدا می کنم دویست بار هم که شده این کوه را بالا و پایین می‌کنم تا به منصور برسم.

نزدیکی‌های اذان ظهر بود. “یازهرا”. اولین جنازه پیدا شد. پیکر منصور نبود. بعد فهمیدیم که جسد محمد محمدی از رزمندگان شهرستان خدابنده است. در تفحص هر پیکری که پیدا می‌شد. اولین صدایی که بلند می‌شد فریاد “یا زهرا و یاحسین” بچه‌ها بود.

– یازهرا، یاحسین.

فردایش میلاد امام‌رضا بود و چشم‌های‌مان پر از اشک. از خود آقا مدد خواستیم و رفتیم دنبال پیکر منصور. قدم‌زنان با منصور صحبت می‌کردم.

-منصور تو را به امام رضا(ع)ما را پیش فزرندت شرمنده نکن.منصور چه جوابی می توانم به دخترت بدهم؟!

التماس می کردم تا منصور خودی نشان دهد.

-منصور این رسم دوستی نیست.تلاش های مان را بی جواب نگذار.با این مشقت و مصیبت خودمان را به اینجا رساندیم و توخودت را از ما پنهان کنی؟!

می گفتم و می گریستم.پیکر محمد که پیدا شد.بیل مکانیکی دو سه متر جلوتر رفت.اولین پاکت را که به زمین زد جمجمه ای پیدا شد.حالی به حالی شدم.به دلم برات شده بود که خود منصور است.

هنوز سه ربعی تا اذان ظهر زمان داشتیم.گلمحمدی دستگاه را همان طوری که کار می کرد رها کرده پایین پرید.پنج دقیقه مانده تا اذان تمام پیکرش را ازخاک بیرون کشیدیم.آن لحظه اصلا قابل توصیف نیست.نمی دانی بخندی یا گریه کنی.خوشحال هستی ولی اشک هم از چشمانت جاری است.منصور نخواست ما را شرمنده کند.مخصوصاً پیش مسئولین اقلیم کردستان که مدت ها بود اصرار داشتیم ما در ارتفاعات بوالفتح دو پیکر شهید داریم.واقعاً روسفیدمان کرد.

امام رضا و حضرت فاطمه زهرا(س) عیدی مان را دادند.اولین کاری که درست لحظه اذان ظهر انجام دادیم این بود که برگشتیم سمت مشهد و سلام کردیم خدمت آقا.

-سلام آقای خوبمان.سلام سور درماندگان.سلام…

همیشه پیکرهای پیدا شده را بعد از اینکه از کاملاً خاک را ازاستخوان جدا کردیم.داخل کاورهای مخصوصی می گذاریم.دقت می کنیم تا بند انگشتی هم جانماند یا استخوان پیکر دیگری قاطی این جسد نشود.کاور را منتقل می کنیم عقب و داخل تابوت های مخصوص قرار می دهیم.تابوت منصور را خودم میخکوبی میکردم.میخ را که می کوبیدم دست هایم می لرزید.همین قضیه باعث شد تا چکش به انگشت اشاره ام بخورد.ناخن ام سیاه شد و بعد از چند روز افتاد والان ناخن جدیدی دارد از جایش درمی آید.

وسایلی همراهش نبود.به مرور زمان زیر برف و باران از بین رفته بود.من به آقای معبودی زنگ زدم وگفتم:به احتمال ۹۹ درصد جنازه آقا منصور را پیدا کرده ایم ولی فعلا به کسی چیزی نگویید.

آقای گلمحمدی هم به سردار باقرزاده زنگ زده قضیه را گفته بود.آقای باقرزاده هم بدون اینکه خانواده منصور از ماجرا باخبر باشندمصاحبه ای می کنند که پیکر منصور سودی از فرماندهان اطلاعات لشکر۳۱انصار المهدی در بوالفتح عراق پیدا شده است.بعدش امین آقا هم با سردار باقرزاده تماس می گیرند که منصور از فرماندهان لشکر۳۱ عاشورا است که تیپ المهدی نیز جزیی از همین لشکر می باشد.

بعد از این مصاحبه خانواده اش تماس می گیرند که کنارپیکر منصور چه نشانه ای پیدا کرده اید؟

آقای باقرزاده می گویند همرزمش شناسایی کرده است.هیچ نشانه یا پلاکی نیست ولی مطمئنیم که پیکر تفحص شده متعلق به منصور است.

می بایستی هشتم مهرماه پیکر از ماووت به مرز باشماق منتقل شده سپس وارد ایران شود.دوستان ازجمله خود کریم حرمتی هم به پیشوازش آمده بود.

قرار بود آقای باقر زاده هم با اتومبیل بیاید.آقای باقرزاده متوجه می شوند خانواده اش هنوز مطمئن نیستند پیکر متعلق به منصور باشد دستور می دهند به هر ترتیبی که شده من بروم زنجان و خانواده اش را مجاب کنم.

من در ماووت عراق کنارپیکرها بودم تا منتقل شان کنم به مرز.هفتم مهرماه بود.آقای گلمحمدی با من تماس گرفت و خواست سریع بروم زنجان.ازهمان منطقه ماووت عراق اتومبیل شخصی به مبلغ هفتادهزاردینار عراقی(معادل دویست و بیست هزار تومان)کرایه کردم.مرا آورد مرز باشماق.یعنی یک روز زودتر از موعدی که قراربود همه جمع شویم مرز و پیکرها را به ایران منتقل نماییم.رسول سعیدی هم آنجا بود.از مرز باشماق یک تاکسی بین شهری کرایه کردیم به مبلغ ۴۵۰۰۰۰ تومان تا من و آقای سعیدی را ببرد زنجان و دوباره برمان گرداند.

یازده شب رسیدیم منزل شهید.منتظرمان بودند.شروع به صحبت کردیم.به دختر منصور گفتم:دخترم من با پدرت چهار سال کنار هم زندگی کرده ایم و جنگیده ایم.حرف زده ایم…خندیده ایم..گریه کرده ایم..خورده ایم…خوابیده ایم.

قیافه اش هرگز از یادم نمی رود.

کمی که صحبت کردیم قانع شد.موقع شهادت منصور دخترش دو سال بیشتر نداشت.شاید هم حق داشتند قانع نشوند.میگفتند پلاک یا نشانه ای ازاو پیدا نشده چطور دل مان را راضی کنیم که این بابای من است؟!

برگشتیم .بعدش شنیدم که دوباره نظر دخترش عوض شده و دل اش به این کار رضا نمی دهد.وضعیت که چنین شد فرستادند برای آزمایشDNA که الحمدالله از آنجاهم جواب مثبت اش بعد از یکماه به دست مان رسید.پنجم محرم سال۹۴ پیکر منصور سودی و محمد محمدی در زنجان تشییع گردید.پیکر منصور در گلزار شهدای زنجان به خاک سپرده شد وپیکر محمد محمدی به خدابنده منتقل گردید.


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس