:من اگر بخواهم می توانم همین الان برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروم.هم آمادگی اش را دارم و هم امکاناتش را.اما خواهر من به صلاح مردم و مملکت نیست که هرکس به فکر خودش باشد و به خودش برسد.معلم دلسوز

دسته: خاطرات
جمعه - ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۸

در یکی از مدارس شهر مشغول تدریس بود.خودش چیزی از آنجا برایمان نمی گفت اما تک به تک چیزهایی از زبان بچه های مدرسه یا اولیاشان می شنیدیم.محمدحسین با حقوق دریافتی خودش از لوازم تحریر گرفته تا هر چیزیکه نیاز بود برای بچه های محروم می خرید.بچه هایی که صبح زود ار راه می رسیدند و دست و پای شان یخ کرده بود می برد کنار بخاری و گرم شان می کرد.گاهی خودش دست به کار می شد و سرویس های بهداشتی را می شست و تمیز می کرد.به خاطر روحیه بچه ها کلاس ها را رنگ امیزی کرده بود.یک شب که محمدحسین مهمان خانه ام بودبا هم غرق صحبت شدیم.از او پرسیدم چرا به فکر پیشرفت خودت نیستی؟کمی هم به خودت برس.

گفت :من اگر بخواهم می توانم همین الان برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بروم.هم آمادگی اش را دارم و هم امکاناتش را.اما خواهر من به صلاح مردم و مملکت نیست که هرکس به فکر خودش باشد و به خودش برسد.


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس