مراد دل

دسته: نامه های بهشتی
شنبه - ۱۸ آذر ۱۳۹۶

بیست و چهارم اسفندماه پنجاه و نه

یا ایها الانسان انک کادح الى ربک کدحا فملاقیه

عقربه های ساعت عدد نه ونیم را نشان می دهد.جنب وجوش فراوانی در اینجا-پادگان مام حسین(ع) به چشم می خورد.سربازان جانباز امام زمان – علیه السلام-در این مکان برای اعزام به جبهه های نبرد حق و باطل جمع شده اند.آه که چه اشتیاقی از خود نشان می دهند.عده ای اسلحه هایشان را بازدید می کنند.عده ای مشغول پاک کردن آنها هستند و عده ای در سرتا سر خوابگاه-که زمین موکت دار و با دو و سه تا پتوست-خوابیده اند. جمعی دیگر در حالی که دراز کشیده اند مشعول نجوا با همدیگرند.

همچنین هستند افرادی که مشغول نوشتن اند.نمی دانم شاید وصیت نامه می نویسند و یا چیزهای دیگر. به هر حال با دیدن اینان به حالشان غبطه میخورم.جوانان پاک و خوش سیما- پیرمردهای پنجاه شصت ساله همه و همه در آرزوی شهادت .خوشا به حالشان که یقین دارند.

خدایا وقتی که عصر ساعت پنج و نیم به اینجا رسیدیم.با چه مناظری برخورد دانشیم.عده ای بلافاصله با همان ماشین ما اعزام جبهه شدند و عده ای دیگر در حال تجهیز شدن بودند و چقدر تکان دهنده بود دیدن مادری که جگر گوشه خود پسر سیزده- چهارده ساله اش را شاید برای آخرین بار در کنارش نشانده و روی چمن های محوطه بیرون پادگان با او نجوا می کرد.

خدایا!کسانی که خون این نوجوانان و جوانان را نردبان ترقی خویش قرار داده اند چه جوابی در پیشگاه تو دارند؟!

کسانی که قلب پاک امام را آزرده اند و هر روز بیشتر از روز پیش جمهوری اسلامی را در معرض خطر قرار می دهند؟!

الهی!خودت انقلاب را نجات ده.خودت یاور اسلام قرآن ومسلمانان باش.

دلم تنگ است.چقدر دلم میخواست ببینمش .اما تصور برخورد سردش همانند دفعه قبل منقلبم می کرد.کاش از اول برخوردش معمولی و عادی بد.کاش از اول رفتارش با من مثل سایرین بود.از سوی دیگر چگونه به دیدنش می رفتم سراپا نکبت بودم.دیدن حیوانی مثل من شاید بیشتر می آزردش ولی او با آن چهره اش به روی خود نمی آورد و این بدتر موجب دردم می شد.

خواب گویایی بود.هر چه اصرار کردم که رویش را ببوسم اعراض کرد و نگذاشت. چیزی که تصورش را نمی کردم.به هر حال کم کم با سختی ها و ناملایمات زندگی روبرو می شوم.تنهایی به شدت آزارم می دهد. او همه چیز من بود و شاید هم هست. اما من چی؟آیا جایی در دلش دارم؟نه.نه هیچ گونه دیگر هم نمی شود در دل او خانه کرد و حالا عشق ودوستی یکطرفه برایم مشخص می شود و چقدر دردآور است.

از درگاه خدا نیز رانده شده ام و هیچ گونه راهی به خودش نمیدهد.او هم تنهایم گذاشته.همه تقصیر خودم هست که خودم کرده ام.

سه شنبه بیست و شش اسفندماه پنجاه و نه حدود ساعت یازده شب است و من در اینجا-کتابخانه سپاه پاسداران کرمانشاه در حالی که ضبط صوت نوحه ای می خواند مشغول نوشتن هستم.

صبح امروز پس از تحویل لباس و وسایل دیگر و همچنین اسلحه های کلاشینکف که بچه ها کلاغ کیش کن می گویند ماموریت ما را به مریوان اعلام کردند. ساعت ده صبح بود که به سوی مقصد راه افتادیم.ساعت شش عصر به اینجا رسیدیم.حالا گفته اند که احتمالا صبح عازم مریوان خواهیم شد.

در طول راه هر چقدر سعی کردم که اندکی ذوق و حال پیدا کنم نتوانستم.نمی دانم چرا؟خدایا!رحم کن.آخر چرا این قدر بی حالی و بی ذوقی؟ نمازها هیچ جذبه ای نداشتند خیلی کمتر به یاد خدا بودم.از طرف دیگرگاهی به یاد او می افتادم.یاد اینکه بدون خداحافظی و دیدارش به اینجا آمدم و همچنین نمی توانم فراموشش کنم.راستی که چقدر سست اراده هستم.

الهی! نظری کن به حال زارم و به خودم وامگذار.

دستگیرم باش و از میان این امواج خروشان ظلمت رهاییم ده.

آخر چگونه همیشه با من باشی و من هیچگاه احساست نکنم.چرا همچون سنگ سخت هیچ گونه حرکتی ندارم.

آیا کناره گیری ازاو سبب این حال شده است؟! نمی دانم.به هر حال تو که دلیل نوازی خود گفته ای:انا عند قلوب منکسر.

آه که دنیا چقدر زودگذر است.همچون جویباری که لحظه ای توقف حاصل ننماید و خیلی سریعتر از جویبار می بینم.احساس می کنم اما حرکتی ندارم.

الهی!

اگر ره ننمایی چگونه خواهم زیست که زیستن همچون سنگ و جماد است. بسیار دردناک و وحشتناک. آیا باید به همین زندگی روزمره خوی گیرم و همانند حیوانات کارم خوردن و خوابیدن و آشامیدن باشد؟آیا هر روز باید بیشتر غرق این امور گردم؟

آه که چه زندگانی پستی است و چه توشه ای از این دنیا نصیبم شد.شرمم باد که چگونه روح تو را آلودم.به چه چیزهایی دلخوش نمودم.چخ زشتی هایی که مرتکب شدم.یا ستار العیوب.

اولئک کالانعام بل هم اضل .خدایا من که به تو توکل کردم و از تو مدد جستم.می دانم که فرومایگی و پستی اراده ام سبب این نزول شده.آه که چه ایام خوشی بود دوران با او بودن و چه لذت بخش.

ولی هر روز که گذشت و می گذرد سنگین تر و رنگین تر و غلیظتر می شوم و مستغرق کثافات.

چه کنم؟کمکم کن.نجانم بده و مرهم بر زخم هایم بگذار.

دوشنبه سوم فروردین ماه سال شصت

اینجا دزلی است.جایی که مدت زیادی جولانگاه گروهک های ضد انقلاب از قبیل دمکرات و چریک های فدایی و کومله و غیره بوده است.

برادران جان برکف ما برای پاکسازی اینجا چندین شهید داده اند.

آن طوری که می گویند اینجا از لحاظ نظامی اهمیت زیادی دارد.هم اکنون که من مشغول نوشتن هستم.برادران ارتشی هر چند دقیقه با توپ های دور برد خویش با توجه به این که آن طرف کوه های اینجا پادگان ها و شهرهای عراق را می کوبند.آنها هم در جواب شلیک می کنند اما چون تپه ها در دست نیروهای خودی است و آنها نمی توانند دیده بانی کنند توپ هایشان به هدف نمی خورد.

همان طور که گفتم شهرهای عراقی مانند حلبچه و کرکوک و سلیمانیه همچینین چند شهر دیگر از اینجا پیداست.

فرمانده عملیات برادر احمدی گفت که از این مناطق به راحتی می توان به عراق نفود کرد و شهرهای عراق را تصرف نمود.ولی معلوم نیست که چرا چنین اجازه ای نمی دهند و نیز می گفت که سرهنگ شیرازی فرمانده عملیات غرب را که موفقیت های زیادی را کسب کرده بود از فرماندهی ستاد مشترک غرب کشور بر کنار کرده اند و دو درجه نیز از او گرفته اند و به درجه سرگردی تنزل داده اند. به هر حال خدا آخر و عاقبت ما را خیر کند.این اختلافات بین دولت مردان هر چه زودتر برطرف گردد.

زیبایی محلی که مستقر هستیم عالی است.رودخانه ای و بالای رودخانه دشت و کوه و سرسبزی.

آه که خداوند چه زیبایی دلپذیری به طبیعت بخشیده است و ما انسان ها که چه خواب سنگینی را پذیرا شده ایم وهر روز که زمان می گذرد خواب نیز سنگین تر می گردد.

تا این ساعت که نزدیک چهار عصر می باشد هیچ گونه جذبه ای نداشتم.آخر چرا؟…این دوری را چگونه باید تحمل کرد.تو که میدانی چه خیالاتی در سر داشتم ولی تا این لحظه هیچ حرکتی نکرده ام.بارالها یاریم کن.

سه شنبه چهارم فروردین ماه سال شصت

در کنار فانوس و در کلبه کوچکی که حدود ده نفر در کنار هم خوابیده اند من در جای خود به زحمت روی زانوهایم بر روی دفتر خم شده ام مشغول نوشتن هستم.از حدود ده دقیقه به دو تا دو و نیم مشغول نگهبانی بودم.پنجاه دقیقه دیگر نیز باید آماده باش باشم.

در این نیمه شب مهتابی که روشنایی ماه با زیبایی خیره کننده اش همه جا را فرا گرفته است و حکایات زیادی برای اهلش دارد.من تاریک دل در حالی که قلبم پر از ظلمت و سر تا سر وجودم جهل مطلق هست چه چیزی می توانم برای گفتن داشته باشم.از چه چیز باید بنویسم.از معاصی کبیره ای که مرتکب شد ام یا از شکستن قلب هایی که به نحوی رنجانده ام و یا از درد تنهایی و دوری از حبیب و یا از سردی رفتار مراد چه بگویم. همین یک ساعت قبل که خوابیده بودم در خواب دیدم به ماموریت اعزام می شویم.بین راه در زنجان توقف چند ساعته ای تا سه و نیم داریم و به ما ساعتی اجازه دادند تا سری به خانه بزنیم وخداحافظی کنیم.

به خانه آمده ام خانه ای شبیه خانه مراد .به پشت بام خانه آمدم و چند تفنگ کلاشینکف را دیدم که ناقص شده و از کار افتاده. اجزایش از همدیگر باز شده بودند.پدرم را از پشت پنجره دیدم که مشغول ورانداز اسلحه من بود.در همین حین داود و چند تفر دیگر را مشاهده کردم و فهمیدم که مراد آمد.ظاهرا خانه او هم آنجا بود و یا به خانه ما آمده بود.به هر حال با اینکه بایستی تا یکی دو ساعت دیگر به ماموریت می رفتم نتوانستم پیشش بروم و ازش خداحافطی کنم.حتی به خاطر اینکه او و چند نفر دیگر پیش پدرم بودند و در اتاق نشسته از پدرم نیز نتوانستم خداحافظی کنم.

در این اثنا خود را در اتاق دیگری دیدم که مادر مراد و چند پیرزن دیگر و همچنین خانم جان دور کرسی نشسته اندو مادر مراد گفت:که شب خواب دیدم که اکبر آقا در میان گلهای بنفشه نشسته است.ظاهرا منظورش باغی پر از گلهای بنفشه بود.به آقا گفتم و اوگفت خوشا به حالشان.

به هر حال من باید خود را به این چیزها خوشحال کنم.چرا که خود می دانم که چه موجود خبیثی هستم و اما باز خود را که در پشت بام دیدم و مشغول جمع کردن اسلحه های پشت بام که متعلق به مراد بود. حدود سی الی چهل مامور ارتشی مشاهده نمودم که حیاط و پشت بام خانه را محاصر نموده و مشغول نصب اسلحه ها و تیربارها هستند.ترسیدن که نکند می خواهند آسیبی به وی برساند.لذا علت را از فرمانده گروه پرسیدم و او که جوانی خوش سیما بود جواب داد که اوضاع و احوال حظرناک است و آقای فلانی را که یکی از اشخاص سرشناس و مبارز شهر می باشد باید محافطت نمود.از من سوال کرد:آیا از آقا پاک تر – متقی تر با تقواتر و با معلومات تر کسی را سراغ داری.من سرخوش از این وضع جواب دادم:نه.

عازم ماموریت شدم بدون اینکه از او خداحافظی کرده باشم.

یکشنبه نهم فروردین ماه سال شصت

غروب وقت نمار وقتی که عشاق الهی حال می کنند هنگامه ای که راز و نیاز در این وقت به خصوص برای اهلش-که خوش به حالشان-صفای بخصوصی دارد هیهات که در چه جایگاهی قرار گرفته ای.چگونه عمر با شدت هر چه تمامتر روبه پایان می رود.زمان هر لحظه اعلام خطر می کند و هشدار می دهد و ای افسوس که ما همچنان در خواب ماندگانیم.

آه مولا جان تو را به خدا تو را به جان حضرت دوست! دست تفضلی بر سر ماها بکش.آخر چرا من حرکتی ندارم و چرا نمی توانم خود را از این منجلاب بیرون کشم؟

چندی قبل بود که بالای کوه رفته بودم شاید حالی دست دهد.

شاید او مرحمتی نماید ولی صد حیف که آلودگان را به عالم حب و سوز راهی نیست.چه کنم شیطان و نفس بر من غلبه کرده و می کند.من هم آن انسان مصمم نیستم که بتوانم خود را از دست اینها برهانم.

چنان موجود پستی هستم که حتی در مقابل غذا و چای از خود ضعف نشان می دهم و حتی نمی توانم که از زیاد خوردن پرهیز نمایم.

ای وای برمن.ای مرگ بر من.ای خدا زودتر راحتم کن.برای اینکه هر روز آلوده تر نشوم.مرگ را نصیبم کم.

آری من از آنها نیستم که مولا علی(ع) فرمودند:و اگر نبود مرگی که خدا بر آنان مقدر فرموده روح آنان حتی به اندازه ی بر هم زدن چشم در بدن ها قرار نمی گرفت.دون بودنم به آنجا رسیده که وقتی این بچه ها بدون خبر از لجنزار وجودیم تعریفی می کنند و یا من یک حرف از چیزهایی که در این مدت چهارسال از آن مرد بزرگ فرا گرفته ام-که البته بسیار بسیار کمتر از آنیست که می باسیتی فرا می گرفتم-برایشان می گویم یک حالتی دست می دهد آه که مرگم باد .پستی را ببین که چه اندازه هست.

ساعت نه و ده دقیفه است و بچه ها در این کلبه مشغول صحبت با همدیگر هستند.صحبت راجع به مرحوم آیت الله طالقانی است.بگذرم.

دیشب خواب مادرم را می دیدم.می دیدم که از جبهه برگشته ام.در خانه همه نشسته اند ناگهان مادرم را دیدم که کنار در اتاق نشسته بود. .آه که چقدر خوشحال شدم.در آغوشش گرفته و به شدت می فشردمش.او هم همینطور.مدت زیادی در آعوشش بودم.

آه که مدت ها از آغوش گرم و نوازش های او بی بهره شده ام.حیف.تنها کسی است که الان می توانستم در آغوشش باشم و او هم مشغول نوازشم باشد.از دیدن آن خواب خیلی خوشحال بودم .لااقل مقداری از عقده ام را خالی کردم.

همچنین چند روز قبل دیدم که حدود پنج یا شش تا از دندانهایم فرو ریخت.

باز دیشب خواب او را دیدم.سر سفره نشسته مشغول بودند. من خود را به خواب زده بودم.ناگهان نمی دانم که چطور شد بلند شدم.او چشمش به من افتاد و بلافاصله یک خرما به من داد.من هم فقط با دادن یک سلام در جواب احوالپرسی اش خرما را گرفته و خوردم.در حقیقت نمی خواستم پس از مدت ها برخوردم با او بدین نحو باشد.به هر حال پیش آمد.در حالی که یکه خورده بودم دیگر چاره ای نداشتم.

چهارشنبه دوازدهم فوردین ماه سال شصت

امرور برابر با سومین سالروز جمهوری اسلامی ایران است.دوسال پیش ملت بزرگ ایران به رهبری بزرگمردی همچون امام خمینی جمهوری اسلامی را با رای خود برگزید.

خدایا واقعا مثل خواب بود.چه کسی باور می کرد جمهوری اسلامی در کشوری پا گیرد.این فقط جز آرزوهای ما بود.آری هیچکس را یارای تصور روزی نبود که واقعا و حقیقتا حکومت اسلامی همان اسلام پیامبر(ص) همان حکومت مولا علی (ع)در این کشور پا بگیرد.

بارالها

شکر و شکر.اما به راستی چگونه می توان از این الطاف بزرگ تشکرکرد و شکرت نمود.چگونه می توان از عهده ی این همه منت او برآمد در هر حال من که به هیچ وجه لیاقت نداشتم اما امیدوارم که آیندگان بتوانند قدر این نعمت های تو را بدانند و ارج بنهند.

نمی دانم چند روز است که در این دهکده(دزلی)هستیم.فردا یا پس فردا ماموریتی هست که من هم جز این افراد هستم.این ماموریت پاکسازی چند دهکده است.که جز آخرین پایگاه های گروهک های ضد انقلاب است.احنمالا درگیری سختی خواهد بود.ان شاالله خداوند این لیاقت را به من بدهد که بتوانم کوچکترین وظیفه خود را نسبت به اسلام انجام دهم.

الهی مرا هم جز سربازان اسلام قرار ده و چنان شهامتی عطا فرما که همچون دلیران و جانبازان صدر اسلام بر صف کفر به همراهی سایر برادران حمله بریم و راه را برای پیش روی اسلام هموار گردانیم.

بارالها! این موجود پست را جزو شهدای کربلای ایران قرارده که بندگی مولا حسین را طوق گردنش نماید.

اکبر نباتچیان

=*شهید اکبر نباتجیان غفرزند اسدالله در تاریخ سیزدهم فروردین سال ۱۳۶۰(۲۰ سالگی) به شهادت رسید.


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس