ماه به روایت آه

دسته: معرفی کتاب
سه شنبه - ۳۰ بهمن ۱۳۹۷

“ماه به روایت آه” عنوان تازه ترین اثر منتشر شده ی ابوالفضل زرویی نصرآباد و روایت او از زندگانی و شخصیت حضرت ابوالفضل العباس(ع) – ماه بنی هاشم – است. نویسنده در این کتاب کوشیده تا از زبان دوازده راوی ، ناگفته هایی از قبل و بعد از شهادت پرچمدار کربلا را با امانتداری ، پایبندی به مستندات تاریخی و روایی و پرهیز از اغراق ، روایت کند.

بر خلاف انتظار ، در کتاب به شکل و شیوه ی شهادت حضرت ابوالفضل(ع) اشاره ای نشده و نویسنده عمده ی همت خود را صرف بازگویی و رازگشایی از اموری کرده که با وجود جذابیت برای مخاطب ، متاسفانه کمتر بدانها پرداخته شده است ؛ اموری همچون خانواده ی مادری ، کودکی ، ازدواج ، فرزندان ، برادران ، حیطه ی دانش و معرفت و جایگاه آن حضرت در میان اهل بیت و مسلمانان آن روزگار. از دیگر جذابیت های این کتاب ، ذکر تاریخ شمسی تمامی رخدادهاست که خواننده ی فارسی زبان را با زمان وقوع حوادث در روز و ماه و سال هجری شمسی آن وقایع آشنا می کند.

زرویی در نگارش این دوازده روایت ، با تکیه بر منابع دست اول تاریخی و مطالعه و فیش برداری از قریب شصت کتاب ،ضمن رعایت ایجاز ، پرهیز از اطناب و نگاه احساسی ، متنی خواندنی و قابل اعتماد و استناد فراهم آورده است؛ متنی که در عین سادگی ساختار ادبی محکم و قابل تاملی دارد. به جز یک راوی (زید بازرگان) تمام راویان کتاب (مسلم بن عقیل ، فاطمه کلابیه ، حضرت زینب ، امام حسین علیه السلام ، ام کلثوم ، لبابه ، عبدالله بن ابی محلّ ، کزمان ، شبث بن ربعی ، سرجون و عبیدالله بن عباس) شخصیتهای واقعی اند.

برشی از کتاب:
حدیث دلتنگی‌ام را با که بگویم؟ اصلاً چگونه بگویم؟ خدا خیرت دهد برادر. مرا ببخش که گریه امانم نمی‌دهد. اگر در آن وانفسا و هنگامی که از حال رفتم، زیر بازویم را نگرفته بودی و از آن همهمه و هیاهو بیرونم نمی‌کشیدی، بی‌شک زیر پای سیل جمعیت، لگدکوب می‌شدم … می‌شنوی؟ صدای جشن و پایکوبی‌شان را می‌شنوی؟

بغض چنان راه گلویم را گرفته و نفسم را بریده می‌دادم تا قیامت بگریم. شرم باد بر من و شرم و نفرین باد بر این مردم.

به خدا قسم در این لحظه، شادم از این که تو مسلمان نیستی؛ چرا که یقیناً نمی‌توانی از خبرگیران خلیفه باشی. پس می‌توانم داستان خود را که چون کوه بر سینه‌ام سنگینی می‌کند، برایت بگویم چشمان نمناک و سیمای محزون تو باعث می‌شود آرزو کنم که ای کاش این مردم و خلیفه‌شان به کیش تو بودند.

مرا به جرعه‌ای آب میهمان کن تا مگر این بغض گلوگیر را با آن فرو برم و قصه تلخم را برایت بگویم.

کار من تجارت است. پدر و پدربزرگم هم در همین شهر شام به تجارت اشتغال داشته‌اند. کالای روم را به ایران می‌بریم و کالای ایران و چین را به روم.

چند سال پیش با دو بازرگان رومی که عازم مدینه و یمن بودند، همراه شدم تا علاوه بر تجارت، سرزمین‌های جنوبی را نیز ببینم. با این که خلیفه وقت، معاویه، از دوستان و مشتریان من بود، کارگزاران او در هر شهر و منزلگاهی راه بر ما می‌گفتند و از ما تحفه و حق عبور می‌طلبیدند. خدا می‌داند چه مایه شرمسار می‌شدم وقتی سنگینی نگاه تحقیرآمیز و شماتت‌بار آن دو بازرگان رومی را بر خود حس می‌کردم. شنیده بودم که به جهت سکنای حسن بن علی و برادرش حسین در مدینه، کارگزاران معاویه، جرأت و جسارت جولان در آن حوالی را ندارند لذا سعی داشتیم تا هر چه زودتر خود را به مدینه برسانیم.

خسته، تشنه، گرمازاده با اسبانی کوفته و بی‌رمق به یک منزلی مدینه رسیدیم. علی‌رغم خستگی، در دل شاد بودیم که وارد حریم امن شده‌ایم و دست چپاول و تطاول خلیفه مسلمین و کارگزارانش از ما کوتاه است. اما واقعیتی تلخ، شادی‌مان را به عزا تبدیل کرد: چاه آب خشکیده بود.

زار و مستأصل بر زمین زانو زدیم تا چشم کار می‌کرد، کویر تفته بود و گاه نسیمی از شراره آتش که وقت نفس کشیدن، دندان و زبان و گلویمان را تا سینه می‌سوزاند. حتی اگر شتران تاب و توان بردن مال‌التجاره را تا مدینه می‌داشتند، بی‌شک ما و اسبانمان در کمتر از ساعتی از پای در می‌آمدیم. فرقی میان ماندن و رفتن نبود.

بار گشودیم و در سایه شتران نشتیم و در نهایت تسلیم و استیصال، به انتظار معجزه ماندیم. معجزه‌ای محال و غیرممکن … که رخ داد.

ابتدا در پس حرارت تند صحرا، تصویری لرزان از نواری سیاه در افق پدیدار شد که به سراب می‌مانست ولی پس از دقایقی آن نوار لرزان، شکل کاروانی از اسب و شتر به خود گرفت.

از شدت شادی و هیجان، همسفران یکدیگر را در آغوش گرفتند و اشک شوق ریختند. حتی اگر آن کاروان از آن سارقان می‌بود، حاضر بودیم در ازای قدری آب، تمامی مال‌التجاره را به رغبت و رضایت پیشکش کنیم.

تعجب می‌کنی اگر بگویم بار شتران و اسبان کاروانی که می‌آمد، چه بود. آب! آری مشک‌های بزرگ آب!

سواران همچون ابر رحمت فرود آمدند و بر ما درود فرستادند و بی‌آن که منتظر کلامی از ما بمانند، ما را سیراب کردند و اسبان و شترانمان را نیز به دست خود آب دادند.

با آن که بسیار سفر کرده‌ام و تلخ و شیرین بسیار چشیده‌ام اما خدا گواه است که هرگز در عمرم، آبی بدان گوارایی و جان‌بخشی ننوشیده‌ام.

دوستان نصرانی‌ام از فرط شوق و سپاس می‌گریستند. این اتفاق اگر معجزه نبود، پس چه بود؟ اگر این کاروانیان از فرشتگان خداوند نبودند، پس که بودند؟


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس