ماجرای سنگر مخروبه

دسته: خاطرات
دوشنبه - ۴ تیر ۱۳۹۷

به رغم کم خوری و پوشیدن لباس زیاد سرما به کلیه هایم فشار آورده بود و باید هر چه سریعتر جایی را پیدا میکردم.اما هر طرف می رفتم با حجم آتش سنگین دشمن رو به رو می شدم و مسیرم عوض می شد.اصلا دستشویی رسمی وجود نداشت و من نگران بودم که در آن حالت به خصوص و بدون وضو بلایی سرم بیاید.
بالاخره از دور سنگر به ظاهر مخروبه ای را دیدم.به سرعت به سمت سنگر دویدم تا بلایی که پارسال در مهران سرم آمد تکرار نشود اما آتش سنگین دشمن برای آدم هوش و حواس نمی گذاشت.
بالاخره به سنگر رسیدم.اطرافم را خوب پاییدم و مطمئن شدم کسی نیست.آمدم کنار سنگر قضای حاجت کنم ولی با خودم گفتم که خطرناک است و ممکن است ترکش بخورم برای همین به سمت سنگر مخروبه رفتم و نشستم
اما یک مرتبه خمپاره منوری بالای سرم روشن شد.😍
اولش خدا را شکر کردم که هوا کمی روشن شد چون ممکن بود در آن تاریکی عقربی چیزی نیشم بزند😅
نگاهم را از آسمان گرفتم و ناگهان زیر منور دیدم که کلی آدم داخل سنگر نشسته اند..
😳
دست و پایم را گم کردم نمی دانستم چه باید بکنم
آنها هم بهتشان زده بود😳😅 که من چرا جلوی سنگر آنها به آن حالت نشسته ام.
خودم را زدم به آن راه و گفتم:
شما حمید بهرامی رو ندیدین؟😌
آنها که زرنگ تر از من بودند دستی بر جیب هایشان کشیدند و تک تک گفتند:
توی جیب ما که نیست بفرما دم در بده😅
دیگر بیخیال کل کل با آنها شدم و سریع ازسنگر بیرون زدم تا بیشتر از این خیط نشوم.
😐
در همان حال که از سنگر آنها دور می شدم صدای خنده شان 😁😂را به خاطر خوشحالی از خطری که از بیخ گوش شان رد شده بود می شنیدم
😆
راوی:مسعود ده نمکی
از کتاب آدم باش


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس