قسم به والفجر و به عاشورا

دسته: خاطرات
شنبه - ۲۰ بهمن ۱۳۹۷

در غروب روز بیستم بهمن ماه ۶۴ که خورشید آسمان را به زمین دوخته بود ..و زیبایی خود را در کنار نخلستان های اروند ، به رخ میکشید ..بچه ها در حاشیه اروند مهیای جنگ می شدند
..جنگ !! مفهومی ناآشنا و غریب
گمشده در هیاهوی عاشقانه ی این دلیرمردان بود ..
طنین قهقه های مستانه شان نشان از عشق و وصال داشت
دل های بیقرار شان که گویا تاب ماندن ندارند از انتظاری خوش لبریز بود.
به هر طرف که نگاهت می افتاد تصویری عاشقانه از حضورشان را می شد دید
کنار سنگری دو رزمنده با صوت خوش به تلاوت قرآن مشغول بودند ؛ در گوشه ای ، دو دوست قدیمی در آغوش هم ، اشک را شرمنده کرده بودند
تو گویی گریه تجلی اشتیاق تمام نشدنی آنهاست که روح را به جاودانگی و به دیدار خدا پیوند می زد.
این نخلستان ها ..سال هاست که صدای مناجات و دعای رزمندگان را فراموش نکرده ..همان ها که صدای قدم هایشان هراس به دل دشمن انداخته ..
شب بیستم از ماه بهمن
عملیات با رمز
_یا فاطمه الزهرا_شروع شد
..قرار بود اینبار تقدیری دیگر از کنار اروند رقم بخورد
غواص ها خط اول دشمن را شکستند ؛ و بعد ما به عنوان نیروهای ساحل شکن با قایق به آن طرف اروند رفتیم
برای تصرف فاو باید اسکله چهارچراغ را رد می کردیم و به درون خاک عراق نفوذ می کردیم. جهانبخش کرمی فرمانده گروهان مان بود و حدس می زد که در این منطقه یک مقرفرماندهی باشد..با وجود کار زیاد بچه های اطلاعات وجوداین مقر برای لشکر و فرماندهان ثابت نشده بود و ما با احتمال وجود یک مقر وارد عمل می شدیم.دشمن فریب خورده بود و فکر می کرد ما حمله ایذایی داریم و عملیات اصلی از طرف هورالعظیم است.بچه ها در همان ساعات اولیه خط دشمن را شکستند و ما بعد از پاکسازی روستا بایدمقر فرماندهی عراقی هادرمنطقه فاو را تصرف می کردیم.
حمید گیلک معاون گروهان مان بود و من هم بی سیم چی..
حساسیت کار بالا بود.برای رسیدن به جاده فاو-البهار باید مقر فرماندهی تصرف می شد تا نیروهای بعدی بتوانند از آنجا عبور کنند..تصرف مقر فرماندهی کار آسانی نبود. دسته منصور مرادخانی و محمد سراجی وطن برای تصرف مرکز فرماندهی به راه افتادند. مرکز فرماندهی از ساختمان بتون آرمه و دوطبقه ساخته شده بود که پر از تجهیزات ومهمات بود و چندین دیده بان هم درسنگرهای بتونی گذاشته بودند تابه منطقه تسلط کامل داشته باشند
منصور مرادخانی مسئول دسته بود.درگیری ها شدت گرفته بود حمید برای اطلاع از وضعیت بچه ها از من جدا شد و پیش آنها رفت
. بچه ها با تمام توان می جنگیدند.تمام شب تا صبح را رزمنده ها درگیر بودند اما هنوز مقرسقوط نکرده بود.خستگی توان بچه ها را گرفته بود.ارتباط مان با نیروهای حمید و منصور قطع شده بود.به همراه جهانبخش کرمی به سمت مقر به راه افتادیم. نفوذ به داخل ساختمان مرکز فرماندهی کار سختی بود و حدودا ۴۰ نفر عراقی آنجا مقاومت می کردند حمید هم زخمی بود و روی زمین افتاده از درد به خود می پیچید. چهار-پنج تا گلوله به شکمش خورده بود و حال خوبی نداشت. و کاری از دست من برنمیآمد ..
حمید بچه شوخ طبع و خوش خنده ای بود خیلی با هم رفیق بودیم. آخرین روزهای نزدیک به عملیات کارش را سر و سامان داد و خودش را به ما رساند. دیدن حمید در آن وضعیت ناراحتم می کرد..هر طور بود حمید را به بیرون ازمقر کشیدیم و خودمان هم برگشتیم
تمام شب برای ثانیه ای صدای گلوله ها قطع نمی شد.هوا که روشن شد خبر رسید که بقیه مواضع تصرف و پاکسازی شده اند.. دست حق با ما بود و صبح پیروزی طلوع کرد.
چون بی سیم چی بودم برای رصد حال بچه ها به بقیه مواضع رفت و آمد می کردم..در مسیر چشمم به مجید کلانتری افتاد.مجید یکی دیگر از معاون گروهان ها و از بچه های مخلص و باصفای سلطانیه بود.زخمی شده بود و توان عقب نشینی هم نداشت.از سرما به خود می لرزید.لب هایش از بی آبی و عطش خشک بود اما همچنان با روحیه بالایی که داشت خنده از لبانش محو نمی شد. یک پتو پیدا کردم رویش انداختم شاید کمی گرم شود.خیلی تشنه بود آب می خواست .رفتم برایش آبی بیاورم که لب هایش را تر کند. خیلی زود برگشتم.همین که بالای سرش رسیدم مجید را دیدم که از عطش عشق سیراب شده و با خنده ای که روی لبانش نقش بسته به شهادت رسیده بود.
بسیجی ها تا کنار جاده فاو-البهار پیشروی کرده بودند اما هنوز مرکز فرماندهی عراق سقوط نکرده بود. برای وضعیت حال بچه ها دوباره به سمت مقر برگشتیم .جهانبخش به داخل مقر رفت که اوضاع را ببیند اما یکدفعه عراقی ها او را به رگبار بستند. کرمی به شدت زخمی شد.مجبور شدم خودم به تنهایی به سمت خاکریز بچه ها بروم.محمد سراجی وطن ۴-۵ نفری که برایش مانده بود مقر را به محاصره اندخته بودند بچه های بسیجی ۱۸ ساله ای که جلوی دیواره محکم عراقی ها ایستاده بوند.
محمد هم از شب گذشته به پایش تیر خورده و زخمی بود..تمام شب تلاش می کردند که مقر راتصرف کنند.. بچه ها از نفس افتاده بودند و رمقی نداشتند
.._سرمای هوا_
گرسنگی
-تشنگی
_بی خوابی و لجاجت عراقی ها برای تسلیم نشدن همه را خسته کرده بود.
فقط جمال حبیبی که دیده بان بود سمت چپ خاکریز نشسته بود و به بچه های ادوات گرا می داد که مقر را بزنند. .درگیری سختی بود.بچه ها سمت راست خاکریز جان پناه گرفته بودند از آن همه نیرو فقط جمشید بیگدلی -سید علی موسوی -یدالله نصیری و یک بسیجی دیگر بود که به همراه محمد مقاومت می کردند..
سید علی هم سن و سالی نداشت. ۱۶ ساله بود.نوجوان شلوغ و پرجنب و جوشی که بعد از مفقودی برادرش سید رسول به جبهه آمده بود.روزهای قبل از عملیات خیلی با هم شوخی داشتیم و رفیق بودیم.خودم را پیش یدالله و سید علی رساندم.سه نفری کنار هم قرار گرفتیم
جان پناهی نداشتیم ..
کاملا در تیررس عراقی ها بودیم.
جمشید آرپی چی زن بود و با نفر کمکی اش سمت چپم نشسته بودند.
با بی سیم به فرمانده گردان رسول وزیری خبر دادم که اکثر نیروها زخمی و شهید شده اند و اینجا به کمک نیاز داریم.
تمام ذهنم درگیر حرفهای سید علی بود.پیکر قاسم تقیلو غرق در خون وسط مقر درست مقابل دیدگان ما افتاده بود..فقط به بچه ها تاکید می کردم که مواظب سرشان باشند.هدف تک تیراندازهای عراقی سر و چشم بچه ها بود .. در همین لحظه ناگهان تیری به سر سیدعلی خورد و مغزش فرو پاشید و گلوله خارج شده از جلوی صورتم رد شد و به یدالله اصابت کرد..
هر دو روی زمین افتادند.گرمی رد گلوله را روی صورتم حس می کردم.به سمت چپم نگاه کردم تا بگویم بچه ها شما رو بخدا مواظب سرتان باشید الان نیروهای کمکی میرسند.جمشید سریع بلند شد آرپی جی بزند که ناگهان تیر به چشمش خورد و درجا افتاد..نفر کمکی اش خواست آرپی جی را بردارد اما گلوله عراقی ها امانش نداد و هر دو با سر و روی خونین به زمین افتادند..
تمام این حوادث مثل پرده ای به سرعت از جلوی چشمانم رد شد و کاری از دستم بر نمی آمد
داغ بچه ها روی دلم سنگینی می کرد.بهترین دوستانم را جلوی چشمم پرپر شده می دیدم.انگار دانه های تسبیح روی زمین خدا پخش شده بودند. خاک از خون دوستانم گلگون بود.فقط من و محمد مانده بودیم که او هم حال خوبی نداشت.صحنه های کربلا همچون پرده ای از جلوی چشمانم رد می شدند.هوا بوی نم باران داشت.نگاهم به گودالی افتاد که پیکر شهدا در آن روی زمین مانده بود.صلاه ظهر نزدیک می شد.آفتاب همچون خورشید روز عاشورا به وسط آسمان می رسید.
.خون بر شمشیر پیروز شد.
شهدا مست و شیدای از وصل خوش بی سر و جان روی زمین افتاده بودند.و باز عاشورا تکرار شده بود ..
من حقیقت را پاره پاره در خون می دیدم
از گودال قتلگاه بوی سیب می آمد ..
زمان به زمین کربلا رسیده بود
مجال درنگ نبود
به پاهایم قوت دادم که بایستم
من رسالت مقدسی داشتم باید شکوهِ این همه عظمت و زیبایی را
و لبیک هل من ناصر حسین را به همه مردم شهر می رساندم..
خدایا به پاهایم توان ایستادن بده ..


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس