عطر بهشت

دسته: خاطرات
بدون دیدگاه
سه شنبه - ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

چهره شهدا را به خوبی به یاد دارم. اکثر آنها تبسم به لب داشتند. به خاطر دارم یک روز درگیری شدیدی بود که از دو طرف هم نیروهای زیادی جان خود را از دست دادند. در بیمارستان دو اتاق مجزا را به شهدا و کشتگان ضدانقلاب اختصاص داده بودند. در طول شب درگیری انجام شده بود و هر دو اتاق پر از جنازه بودند. در یکی از اتاقها انسان هایی برای حق و اسلام جان خود را فدا کرده بودند و شهدای رزمندگان اسلام بودند و در اتاق دیگر اجساد ضدانقلاب بود. صبح که به بیمارستان رفتم تفاوت پیکر یک شهید با یک کافر کاملاً برایم معلوم شد. این حادثه در آن لحظه مرا به یاد پرده خوانی های ایام محرم انداخت که بارها در کودکی و نوجوانی شاهد بودم. تصاویر این پرده ها در آن لحظه ها مقابل چشمان من بود.
راوی از ماجرای شهادت یاران امام حسین تعریف میکرد و به تصاویر اشاره میکرد. تصاویر شهدای اسلام که یاران امام حسین (ع) بودند، بسیار زیبا نقاشی شده بودند. چهره های نورانی، لب های خندان، در عین حال تصاویر کشتگان لشگریان یزید را به رنگ سیاه کشیده بودند که چشمانشان از حدقه بیرون زده و زبانشان بیرون افتاده بود و به وضع فجیعی مرده بودند. در کردستان تمامی این تصاویر به طور کامل و یکبار دیگر برایم تداعی شدند. همان صبح که به اتاق شهیدان نیروهای خودمان رفتم، سردخانه بوی بسیار خوبی داشت، شبیه بوی گلاب و این بوی خوش در فضا پیچیده بود. شبیه عطر بهشتی. با خودم فکر میکردم وسط درگیری ها شهدا کی فرصت یافته اند تا از عطر استفاده کنند. همه چهره ها متبسّم و در آرامشی عجیب بودند. گویا با خیالی راحت به خواب رفته اند. چند لحظه ای به این پیکرها نگاه کردم و با خودم گفتم شهادت در راه حق و حقیقت چنین فرجامی دارد. این برادران شهید حتی پس از مرگ هم شاداب و خوشبو هستند. بعد از این اتاق به اتاق اجساد ضدانقلاب رفتم. هرگز فراموش نمیکنم، با اینکه این کشته ها هم مثل شهدای دیشب به بیمارستان آورد شده بودند، ولی کاملاً به تعفن افتاده بودند. فضای اتاق به قدری متعفن بود که نمی شد نفس کشید. به چهره ها نگریستم وحشتناک بودند. اگر به چشم خود ندیده بودم، شاید برایم پذیرفتن این مسئله سخت بود و باور نمیکردم. چشم ها از حدقه بیرون زده و زبانشان از دهان بیرون افتاده بود. با خودم فکر میکردم یک انسان هر چقدر هم تلاش کند نمی تواند بیشتر از پنج سانتیمتر زبان خود را از دهان بیرون بیاورد. زبان اینان چگونه تا این حد بیرون افتاده است. زبان لابه لای دندانها گیر کرده بود. به اندازه ای فشار فک زیاد بود که زبان بریده بود. بدن ها ورم کرده بودند. با اینکه جنازه ها را شب آورده بودند، ولی همگی سیاه و کبودرنگ بودند. بدن ها به قدری ورم داشتند که احساس میکردم در حال ترکیدن هستند. من آن صبح فرقِ جنازه یک انسان مؤمنِ معتقد را با یک فرد کافر کاملاً دیدم و احساس کردم. اینگونه بود که پرده خوانی روز عاشورا برایم تداعی شد و متوجه شدم کسی که در راه حق جان خود را فدا کند با کسی که برای مسائل مادی و باطل می میرد، کاملاً فرق دارد. حتی بعد از این روح از بدن هر دوی آنها خارج می شود.

 

راوی:شمسی بیات امدادگر سا های دفاع مقدس

برگرفته از کتاب روایت روزهای دور به قلم زرین دخت کاظمی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۹