شهید معلم ایرج ستاریان

دسته: شهدای معلم
شنبه - ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

 

 

 

 

 

با ارزش ترین عضو انسان
پسرم ایرج شیفته اسلام بود و با رفتارش نشان می داد که عاشق خدمت کردن به دین مبین اسلام است. یک روز با حالت عجیب از من پرسید: پدر! به نظر شما با ارزشترین و بهترین عضو بدن انسان کدام عضو است؟ این سؤال با حالت عجیبی که داشت، باعث تعجبم شد، ولی چیزی بروز ندادم. فقط در جواب سؤالش گفتم: به نظر من زیباترین و حساس ترین عضو انسان چشم انسان است. علتش را که پرسید اینگونه برایش توضیح دادم: آدم به کمک چشم می تواند آفریده ه ای خدا را ببیند و با شناخت مخلوقات، معرفتش را ذات الهی افزایش دهد.

بعد از ایرج پرسیدم منظورت از این سؤال چه بود؟ گفت: پدر جان! دعا کن تا خداوند این توفیق را دهد تا بهترین و زیباترین عضو بدنم را، در راهش فدا کنم. من پدر بودم و طبیعی بود که از شنیدن این حرف ناراحت شوم. در واقع آنروز حرف ایرج، آتش به دلم زد و همانجا بود که فهمیدم؛ او راهش را انتخاب کرده و غایت این راه جز نثار جان و شهادت نیست، و عاقبت هم همین طور شد. هم پیش بینی من درست از آب درآمد و هم پسرم به آرزویش رسید(آقای خلیل ستاریان – پدر شهید).

نان و خرما

ایرج آدم قانعی بود و زندگی ساده ای داشت؛ با کم زندگی می ساخت و نسبت به زیادی زندگی بی اعتنا بود. زمانی که در روستای ترجان معلم بود، گاهی برای دیدنش به آنجا می رفتم و چند روز پیشش می ماندم. یک بار موقع ظهر بود که به ترجان رسیدم. اهالی روستا، همین که مرا دیدند، هرکدامشان اصرار می کردند که نهار را مهمانشان باشم.

با اینکه تعارفشان بی ریا بود و دوست داشتند مرا به خانه ببرند، ولی من به خاطر ایرج، عذرخواهی کردم و به طرف خانه پسرم راه افتادم. خانه اش داخل مدرسه بود. البته ایرج خبری از آمدنم نداشت. وقتی وارد مدرسه شدم بی صدا به طرف اتاقش رفتم. در اتاق باز بود. آرام رفتم داخل که دیدم ایرج تک و تنها نشسته و مشغول خوردن نهار است. وقتی مرا دید، بغلم کرد و مرا کنار سفره نشاند.

کنار پسرم سر سفره نشستم، داخل سفره مقداری نان و چند عدد خرما بود. از دیدن نهاری که داشت می خورد، تعجب کردم و با خودم گفتم: «پسرم در این روستای دور افتاده چطور زندگی می کند؟!». طاقت نیاوردم و از خودش سؤال کردم: پسرم! چرا برای خودت غذای درست و حسابی آماده نمی کنی؟ نهارت فقط همین چند خرماست؟

فرزندم وقتی دلسوزی ام را دید لبخندی زد و گفت: پدر جان اولاً، ساده زندگی کردن سفارش دین ماست. وقتی می شود با همین چند دانه خرما سر کرد، دیگر چه لزومی به غذاهای آنچنانی است؟ ثانیاً، این غذای پیغمبر ما بود و من هم که از رسول خدا (ص) بالاتر نیستم. ضمناً خرما غذای مقوی و سالمی هم هست. جوابی که ایرج به من داد، باعث شد تمام غصه هایم از بین برود. آنروز من مهمان سفره ساده پسرم بودم( آقای خلیل ستاریان – پدر شهید).

شب های مسجد

ایرج قبل از انقلاب و آمدن امام (ره) به ایران، از جوانهای فعال مسجد بود. هر شب با دوستانش در مسجد جمع می شدند و جلسه می گذاشتند. بچه ها اخبار و را از اینجا و آنجا می گرفتند و با هم در جلسات مسجد شور می کردند که چه بکنند.

ایرج همیشه از من می خواست که در جلسات مسجد شرکت کنم. اما من به خاطر مشغله کاری ام که معاون پاسگاه بودم، عذر می آوردم و بعداً هم نمی توانستم آن طور که ایرج می گفت در برنامه های مسجد شرکت داشته باشم. اما او از بس که به این کار علاقه داشت بعضی شب ها من را با خودش همراه می کرد و به مسجد می برد. آنجا وقتی جوانهای مؤمن را می دیدم که بدون هیچ چشم داشتی، و تنها برای نجات ملت از یوغ استبداد رژیم ستم شاهی، تلاش و ایثار می کردند، از خودم خجالت می کشیدم. پسرم همیشه می گفت: شاه رفتنی است و من هم در جوابش می گفتم: من هم از خدا می خواهم که هر چه زودتر شاه از ایران برود و امام به میهن عزیزمان برگردد.

یادم هست روزی که امام(ره) به میهن برگشتند و چند روز بعدش انقلاب پیروز شد، ایرج با خوشحالی به منزل آمد و مرا بغل کرد و بوسید. امام وقتی به تهران تشریف فرما شدند، او در پوست خودش نمی گنجید. از بس که برای زیارت امام(ره) مشتاق بود، همان ایام به تهران رفت و به ملاقات امام(ره) رفت. افتخار ایرج این بود که در آن سفر توانسته بود دست امام (ره) را ببوسد. او به راستی مزد شب های مسجدش را گرفت و پیروزی انقلاب، برایش بهترین پاداش بود(آقای خلیل ستاریان – پدر شهید).

اصلاح بین الذات

سال هایی که ایرج معلم روستا بود، فقط به درس و مشق بچه ها قناعت نمی کرد. تلاشش این بود که هر قدر که می تواند، به مشکلات اهالی برسد و گرهی از کارشان بگشاید.
یادم هست یک وقت بین دو طایفه اختلاف افتاده بود و باهم درگیر بودند. نتیجه این شد که طرفین نمی گذاشتند، بچه هایشان به مدرسه بروند. این قضیه خیلی ایرج را ناراحت کرده بود و همه همّ و غمّش شده بود حل کردن این مسئاله.
یک روز ایرج را دیدم به او گفتم زیاد خودت را درگیر این جور مسائل نکن! اینها امروز با هم دعوا دارند و فردا می بینی کنار همدیگر با خوبی و خوشی زندگی می کنند. پس تا می توانی خودت را از این دعواهای طایفه ای کنار بکش. ایرج در جوابم گفت: نه پدر! نمی توانم دعواهای آنها را ببینم و دست روی دست بگذارم. باید بین مسلمان محبت و دوستی برقرار کرد. در ضمن بچه های معصوم آبادی چه گناهی کرده اند که باید چوب خصومت والدینشان را بخورند؟
با اینکه آن موقع سن زیادی نداشت، ولی با همین عقیده آنقدر تقلا کرد تا بین آن دو طایفه صلح و دوستی برقرار شد و خصومت چندین ساله اشان از بین رفت. بچه ها هم به مدرسه برگشتند و مثل سابق به درس و مدرسه اشان چسبیدند(آقای خلیل ستاریان – پدر شهید).

دلش با بچه های کلاس بود
پسرم ـ ایرج ـ بچه با محبتی بود و همیشه دنبال بهانه ای می گشت تا محبتش را به ما نشان دهد. وقتی اولین حقوق معلمی اش را گرفت، برای تک تک افراد خانواده کادو خرید.
محبت ایرج فقط مخصوص خانواده نبود، با بقیه مردم و مخصوصاً بچه های کلاسش هم با مهربانی برخورد می کرد. هر وقت که می خواست به روستا برگردد، تعدادی جایزه می خرید تا به نحوی دانش آموزانش را تشویق کند. بعد به من می گفت: نمی دانی دانش آموزانم از دیدن این جایزه ها چقدر ذوق می کنند. مادر جان! بهترین پاداش من همان لبخندی است که بر لبانشان نقش می بندد.
هر وقت هم که وسعش نمی رسید چیزی برای دانش آموزان بخرد، تنقلات می خرید و با خود به مدرسه می برد (مادر شهید).

به نقل از سایت پیشمرگ روح الله


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس