شهید اکبر منصوری

دسته: شهدای دانشجو
سه شنبه - ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۵

شهید اکبر منصوری در تاریخ ۱۳۳۸ در یکی از محله های پائین شهر بنام “محله نایب آقا”  متولد گردید. خانواده وی ، خانواده ای متدین و مذهبی بود پدر و مادرش بعلت علاقه وافر به خاندان عصمت و طهارت نام کودک خردسال را “اکبر” نهادند و شاید تقدیراین بوده است که همچون علی اکبر در سن جوانی در راه اسلام و دین حضرت پیامبر اسلام (ص)

به شهادت برسد و در خون خود غوطه ور گردد فلذا او را با تربیت صحیح و پاک سید الشهداء آغشته ساخته تا در آینده یار و یاور رهبر قهرمانان کربلا گردد. اکبر از همان اوان کودکی در دستجات و عزاداریها همیشه پیشرو و پیشقدم بود و با اینکه به درستی درک نمی کرد ولی با علاقه خاصی دنباله رو عزاداران بود. روزگار به همین منوال سپری می گشت و اکبر خردسال ما ، کم کم بزرگتر می شد. در سال ۱۳۴۵ وارد دبستان علمیه زنجان شد . در آن زمان مدیریت مدرسه فوق را آقای شیخ منصور محاوری بعهده داشت. ایشان یکی از افراد نامی ، مذهبی ، متعهد به اسلام و روحانیت شهرستان زنجان بود و همیشه به شاگردان خود تاکید می کرد فرایض دینی خود را به نحو مطلوب و با دقت انجام دهند.

شهید اکبر منصوری نیز از همان موقع با اسلام و مذهب آشنایی پیدا نمود و با توجه به موقعیت خانوادگی خود که از اسلام بهره گرفته بودند روزبه روز بیشتر با مسائل مذهبی آشنا می گشت . وی علیرغم کمبودهایی که از نظر مالی در خانواده اش بود به تحصیلات ابتدایی خود ادامه می داد تا اینکه در سال ۱۳۴۸ شهید اکبر منصوری که هنوز یازده سال بیشتر از عمرش نمی گذشت پدر بزرگوار خویش را از دست داد. با فوت پدر ضربه سنگینی و بس بزرگی بر روح لطیف و حساس شهید وارد گردید لیکن او با جثه ای کوچک ولی با روح بزرگ این مصیبت گران را تحمل نمود . شهید اکبر منصوری تحصیلات مقدماتی خود را در زنجان با اتمام رساند و سپس جهت ادامه تحصیل دوره دبیرستان به تهران رفت .

دوران متوسطه این شهید بزرگوار سه سال به طول انجامید و سپس وارد هنرستان تهران شد ولی خیلی زود تصمیم گرفت به شهر خود یعنی زنجان برگردد و پس از کسب اجازه از مادر و برادرش در هنرستان صنعتی زنجان ثبت نام نمود و در رشته مکانیک تحصیلات خود را شروع نمود که خوشبختانه با توجه به هوش و ذکاوتی که داشتند باعث گردید تا در هنگام تحصیلات همیشه موفق باشند .  در همان سالها که شهید منصوری به تحصیلات خود ادامه می داد سالهای اختناق و خفقان رژیم ستم شاهی بود ولی او همچون دیگر مسلمانان رسالت واقعی خویش را می دانست به همین منظور در آن شرایط شخت و دشوار به جلسات مذهبی شهر زنجان راه پیدا کرده و در جلسات استاد شجاعی شرکت می کرد. در این ایام او توانست از هنرستان فنی زنجان موفق به اخذ دیپلم گردد . شهید اکبر منصوری زمان فراغت خویش را هیچوقت به بطالت و غفلت سپری نمی کرد. برای مثال در تابستان با توجه به گرمای طاقت فرسای بندرعباس به نزد برادر خود می رفت و در کارگاه تراشکاری مشعول به کار می شد تا هم سرگرم کاری باشند و هم در تقویت و تکمیل رشته انتخابی خود در هنرستان موفقیت بیشتری را کسب کند.زمان همچنان بسرعت سپری می گشت و جوانان پرشور و فعال بتدریج آماده می شدند تا غائله ۲۵۰۰ ساله اختناق ستم شاهی رژیم طاغوت را از صفحه روزگار پاک و زمینه را برای حکومت مستضعفین فراهم کنند . شهید اکبر منصوری از اوایل سال ۱۳۵۷ فعالیت های سیاسی خود را بطور مستمر شروع کرد و با توجه به اینکه در آن زمان داشنجوی تکنولوژی سنندج در رشته اتومکانیک بود در مبارزه مخفی خود نیز جدی و کوشا بود که هیچکس از خانواده و دوستان او اطلاع نداشتند که او در چنان شرایط سختی با رژیم سر سپرده آمریکایی مشغول مبارزه بی امان است.

شهید منصوری در آن برهه حساس در کردستان یک اتاق کرایه کرده بود و به همراه دوستش در آنجا به ادامه تحصیل می پرداخت.با اوج گیری مبارزات سیاسی و مذهبی مردم ایران و با تعطیل شدن دانشگاه ها و مراکز علمی ، فرهنگی و صنعتی کشور شهید اکبر منصوری نیز ار سنندج به زنجان مراجعت نمود و در کنار همرزمان خود در شهر زنجان به مبارزات پیگیر خود ادامه داد . تا آنجائیکه فردی مبارز و شناخته شده ای گردید و در آن موقعیت ماندن او در شهر زنجان و امکان دستگیری وی بدست ساواک مزدورشاه او را بر این واداشت ، که به پیش برادرش در شهرستان بندرعباس برود . ولی بعد از یکماه ، دوباره به زنجان بازگشت و به مبارزات مذهبی و سیاسی خود ادامه داد و در کنار خود چنان پرشور و پر تحرک بود که تنها یک خاطره از آن روزها خود بیانگر مسائل دیگر در آن زمان می باشد و آن خاطره مربوط به زمانی می باشد که یک شب شهید اکبر منصوری با تنی غرق بخون و لباسهای پاره پاسی از شب گذشته به خانه مراجعت می کند . در ابتدا مادر و اعضای خانواده خیال می کنند که با کسی حرفش شده ولی وقتی از او علت را می پرسند مطلع می گردند که بوسیله گاردیان مزدور شاه مورد ضرب و شتم قرارد گرفته است.

باری با ادامه مبارزات ملت قهرمان ایران و با رهبری بزرگ و عالیقدر جهان اسلام امام خمینی طلوع فجر انقلاب اسلامی و انقلاب مستضعفین در ایران دمیده شد و مردم مظلوم ایران از یوغ ۲۵۰۰ ساله ظلم و جور ستم شاهی آزاد گشتند.

شهید منصوری به مناسبت پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی تصمیم گرفته بود به انقلابی که خود در آن شرکت داشته و در بازسازی مملکت ویران شده از خرابیهای انقلاب بپردازد . ولی مثل اینکه تقدیر بر آن بوده است که شیاطین کوچک و بزرگ دست به دست هم بدهند و سد راه این سیل بنیان کن باشند و غائله کردستان را به پا کنند . فرزندان انقلاب که به یاری پروردگار یکتا شاه را با آن همه یال و کوپال همچون تفاله ای در زباله دانی تاریخ انداخته بودند راهی مبارزه با اخلال گران و منافقین در کردستان گردیدند . در سال ۵۸ شهید اکبر منصوری وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زنجان گردید و همان سال خود را به مریوان رساند و در مبارزه پی گیر با دشمنان انقلاب از جان دریغ نکرد و بعد از چند ماه به زنجان بازگشت . دوباره در معیت عده دیگر از رزمندگان اسلام عازم منطقه دیواندره گردید که در آنجا نیز با سعی و کوشش فراوان خود توانست فنون نظامی خود را به معرض نمایش بگذارد و از تجربیات خود که از درگیری مریوان آموخته بود در جهت سرکوبی دشمنان اسلام و ایران بکار گیرد.

شهید اکبر منصوری بعد از بازگشت از منطقه غرب کشور این بار به علت کاردانی و هوشیاریش به مسئولیت ستاد امنیت شهر زنحان منصوب گردید که در این راه نیز بسیار موفق بود.استکبار جهانی وقتی که دید عروسکهایش در کردستان و در تهران همچون بنی صدر خائن و همدستانش نمی توانند کار ی بکنند و در سی و یک شهریور ماه ۵۹ جنگ بزرگ منطقه ای را که بعد از جنگ جهانی دوم سابقه چنین جنگ بزرگی دیده نشده بود ، بوجود آورند.

لازم به یادآوری است که شهید اکبر منصوری با توجه به احساس مسئولیت در قبال میهن اسلامی ، قرآن و رهبری پرونده تحصیلی خود را مختومه اعلام کرده و تحصیل در دانشگاه امام حسین (ع) را به تحصیل در دانشگاه مادی ترجیح داده و یکی از دانشجویان با شهامت در دانشگاه حضرت سید الشهداء (ع) گردید . آری شعله جنگ نا برابر تحمیلی از سوی شیطان بزرگ بر میهن عزیز اسلامی افروخته شد . شهید همچون دیگر ملت ایران عقیده داشت که عراق تجاوزگر است و باید تجاوز او را با یکپارچگی وحدت و حضور در جبهه و با کوبیدن مشت محکمی در دهان عراق و اربابانش جواب داد . بدین جهت بود که عازم جبهه های شمالغرب – سومار و دهلران گردید.

رفتن شهید منصوری به جبهه سومار و جنگ علیه دشمنان بعثی عراق در نهایت به مجروح شدن وی از ناحیه صورت و فک توسط خمپاره انجامید . بعد از اینکه او را به بیمارستان اهواز منتقل کردند . به علت جراحت شدید به تهران عازم و در بیمارستان امام خمینی بستری گردید . فلذا پس از مدتی مداوا و استراحت به صلاحدید پزشکان از بیمارستان مرخص شد . ولی هنوز چند ترکشی در صورت و فک وی بجا مانده بود که می بایست به مرور زمان خارج می شد .

ایشان بعد از چند هفته بستری به زنجان بازگشتند و دوباره مبارزات خود را در جبهه دیگری آغاز نمودند . این بار او به پست حساس فرماندهی سپاه پاسداران شهرستان خدابنده منصوب گردید . یکی از خصوصیات اخلاقی بارز شهید این بود که همیشه بعد از بازگشت از جبهه های نبرد حق علیه باطل وقتی که صحبت از رزم و حماسه و اتفاقات جنگ به میان می آمد بدون هیچگونه تزویر و ریا خاطرات همرزمانش را تعریف می کرد و نکته جالب این بود که هیچوقت و هیچگاه از زبان او شنیده نشد که بگوید من هم کاری کرده ام بلکه همیشه از شجاعت و دلاوری های یاران و همرزمان خود تعریف می کرد و هرگاه از او سوال می شد که در چه پستی مشغول فعالیت هستی و دارای چه مقامی هستی ؟ پاسخ او همیشه این بودکه من یک پاسدارم و هیچ مقامی ندارم و نمی خواهم دارای هیچ مقامی که امام امت با فرمایش خود (ایکاش من هم یک پاسدار بودم ) به تمام پاسداران اعطاء نمود ما را بس است .

شهید همواره به والدین و خواهران و برادر خود احترام خاصی قائل بودند و به همین منظور جهت ارج نهادن به خانواده اش و از روی ادب برای کارهائیکه تصمیم به اجرا می گرفت همیشه مشورت می نمود . شهید منصوری برخوردی آرام و متین داشت . از دیگر خصوصیات وی این بود که به مطالعه آزاد علاقه بسیار داشت . از کوچکترین فرصت بدست آمده استفاده می کرد و به مطالعه می پرداخت .از دیگر نظرات مهم او اعتقاد بر مسئله ولایت فقیه و رهبری بود . ایشان بر مسئله ولایت و امامت بسیار تأکید و این باعث گردیده بود که تمامی وجود او و شیرین ترین کلمات او ولایت فقیه باشد . او زندگیش را فدای ولایت فقیه می نمود و همواره پیروی از دستورات ولایت فقیه را به دوستان و آشنایان و اعضای خانواده توصیه می کرد . مسئله دیگری که در اینجا ذکر آن لازم است ، مبارزه پی گیر و بی امان شهید اکبر منصوری با عوامل نفاق بود . در این رابطه نخست سعی می کرد ، با راهنمایی و بحث ایشان را به صراط مستقیم ارشاد نماید و در صورت عدم قبول آنها را تحویل دست پر قدرت عدالت بدهد و در این مسئولیت مهم همیشه وظایف خود را به نحو احسن انجام می داد و این طرز برخورد با گروهکها باعث گردیده بود که ایشان به مناطق کردستان اعزام شود و در آنجا به مقابله با اصحاب نفاق بپردازد.

باری شهید اکبر منصوری تا پایان سال ۱۳۶۰ در مسئولیت فرماندهی سپاه پاسداران خدابنده مشغول انجام وظیفه بود . در این زمان شهید منصوری از طرف فرماندهی سپاه مرکزی جهت تحصیل در دانشگاه فرماندهی انتخاب شده بود و چند روز دیگر باید به تهران می رفت تا در دانشگاه تحصیل نماید ولی او بر اساس ضرورت با دیگر طاقت نیاورد و با اصرار زیاد از فرماندهان سپاه زنجان اجازه رفتن به جبهه را گرفت و در تاریخ ۰۷/۰۱/۱۳۶۱ به همراه همرزم شهیدش حاج میرزا علی رستمخانی اعزام به جبهه جنوب گردید . فرماندهی گردان سلمان بعهده شهید اکبر منصوری و فرماندهی گردان امام حسین (ع) بعهده برادر شهید حاج میرزا علی رستمخانی بود . قبل از حرکت شهید اکبر منصوری برای آخرین بار با خانواده خود در محل مزار شهداء پایین دیدار نمود . توصیه های خاصی به اعضای خانواده خود کرد که اهم آنها عبارت بود از این که :

همیشه در صحنه باشید . امام عزیز را تنها نگذارید . برای من نگران نباشید جان شما و جان امام همیشه دعاگوئی امام باشید.

شهید اکبر منصوری در آن روز حال بخصوصی داشت . این بار به جبهه رفتن او با دفعات دیگر داشت . صورتش پرنور شده بود و عکس العمل وی طوری بود که به نظر می رسید که خود را برای رسیدن به دیدار معبود یگانه خویش آماده می کند سپس راهی جبهه جنوب شد.

در پادگان ولیعصر دزفول که ایشان فرماندهی گردان را بعهده داشتند اتفاقات جالبی رخ داده که از نادرترین و مهمترین حوادث جنگ بشمار می رفت و گویا حضور بی وقفه امام زمان (عج) در جبهه های نور علیه ظلمت نمایان بود . موضوع از این قرار بود که در یکی از شبهای ماه اردیبهشت ۶۱ گردان سلمان در پادگان تازه آزاد شده کرخه مستقر بودند . یکی از برادران بسیجی از اهالی شهرستان خدابنده زنجان که تقریباً مسن بودند شب هنگام سراسیمه از خواب پریده و هیاهوی به راه می اندازد وقتی علت را می پرسند در جواب برادران می گوید : من وجود مبارک حضرت ولیعصر امام زمان (عج) را به چشم خود دیدم و ایشان پارچه ای سبز رنگ را به من عطا کردند و فرمودند که شما در این عملیات پیروز خواهید شد . من نیز همراه شما خواهم بود سپس ، آن پارچه سبز رنگ را که هیچ شباهتی به پارچه های این زمان نداشت از زیر بالش آن رزمنده پیر بسیجی پیدا کردند و همه تکه هایی از آن را به عنوان تبرک بردند . فردای آن روز شهید اکبر منصوری به اتفاق دیگر فرماندهان پادگان ولیعصر پرچم را نزد امام جمعه وقت دزفول بردند و بعد از تائید ایشان به گردان سلمان آوردند. تذکر این نکته ضروری است که این پارچه سبز رنگ را که بیدق درست شده بود از اولین مرحله عملیات بیت المقدس تا مراحل دیگر و آزادی شلمچه در دست برادران گردان سلمان بود که چند ترکش کوچک نیز به آن اصابت کرده بود . این پرچم هم اکنون در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ناحیه زنجان نگهداری می شود.

شهید سرافراز منصوری یکی از فرماندهان گردانهای عمل کننده از اولین مرحله عملیات پرشکوه و با عظمت بیت المقدس بود . عملیاتی که با ادامه آن خرمشهر عزیز آزاد گشت و پشت استکبار جهانی به لرزه درآمد .عملیات افتخار آمیز بیت المقدس شروع شد و رزمندگان اسلام با توکل به خدای یکتا داغ ننگ فتح سه روزه تهران توسط نیرو های عراقی را به قلب صدام جنایتکار گذاشتند .سردار شهید منصوری که در منطقه عملیاتی دارخوئین فرمانده یکی از گردان های نامی و مشهور عمل کننده بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره بعثیان عراق در حین انجام وظیفه مجروح و بلافاصله به بیمارستان اهواز منتقل گردید اماا چون ترکش خمپاره در قسمت نخاع وی اصابت کرده بود معالجات پزشکی در وی موثر واقع نشد و بعد از ۴۸ ساعت به آرزو و آرمان دیرینه خود که همانا شهادت در راه خدا بود نائل گردید و دنیای فانی را به دنیای باقی ترجیح داد.

پیکر پاک و مطهر شهید اکبر منصوری با لباس مقدس پاسداری با مراسم با شکوهی با شرکت انبوهی از مردم شهید پرور زنجان در حالیکه شعار “جنگ جنگ تا پیروزی” و “تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست ” و قسم به خون پاکت راهت ادامه دارد ” سر می دادند در مزار شهدای پائین زنجان به خاک سپرده شد.

وصیت نامه

( ان الله  یحب الذین یقاتلون فى سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص) سوره صف آیه ۴

 خداوند کسانى را که در راهش مثل کوه محکم و استوار جنگ مى کنند و کشته مى شوند دوست مى دارد

 (اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فى سبیلک)) ((خداوندا! بر ما توفیق شهادت در راهت را عنایت فرما)

 شهادت بزرگترین و بالاترین مرتبه اى است که انسان مى تواند به آن دست یابد و با خونش با خداوند واردمعامله شود. سعادتى که به آسانى نصیبب انسان نمى شود و بایستى با نفس اماره آنقدر جنگید و اگر توانستى پیروزشوى، شهید مى شوى. 

برادران و خواهران! من از مال دنیا چیزى ندارم که در موردش وصیت کنم، هر چه هست در مورد انقلاب وحفظ و حراست از دستاوردهاى انقلاب به واسطه خون بیش از هفتاد هزار شهید و صدها هزار معلول و رهبر انقلاب است. شما مردمى که تا امروز دیگر چیزى نمانده است، آمریکا به طور کامل در مقابل انقلاب اسلامى شکست بخورد و ارتش مزدور صدام به طور کامل نابود شود، چرا که با هر حمله ارتش اسلام هزار نفر تسلیم مى شوند وهمه شما برادران و خواهران همانطور که تا به امروز بى دریغ و ایثارگرانه از جبهه ها حمایت و پشت جبهه ها رااستحکام بخشیده‌اید و با شکست پى در پى ارتش بعثى و در داخل نیز پوزه منافقین و ملحدین را به خاک مالیدید،همچنان استوار در صحنه پشت سر امام امت، خمینى عزیز حاضر باشید.

سفارش همه رزمندگان و من حقیر همین است که: قدر امام را بدانید و امام را دعا کنید که انشاءالله  تا انقلاب مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف نگهدارد. از خدا بخواهید که در فرج امام زمان تعجیل فرماید و مطمئن باشید که دیگر به عمر صدام و صدامیان چیزى نمانده است و انشاءالله  بعد از صدام به سراغ اسرائیل غاصب رفته و قدس عزیزرا از لوث وجود صهیونیست هاى غاصب رها کنیم و به امامت امام امتمان نماز وحدت بگذاریم. راه قدس عزیز ازکربلاست و آن نیز به زودى با ایثار رزمندگان اسلام حاصل مى شود. 

برادران پاسدار! از شما خواهش مى کنم که همانطورى که در جبهه ها با بعثیون و در داخل با منافقین و کفارمى جنگید به مبارزه با نفس اهمیت بیشترى قائل شوید. در خود سازى بیشتر بکوشید و بخصوص امروز که روحانیت معظم همه جا در کنار شماست، از وجود این عزیزان که ستون فقرات انقلاب و خار چشم دشمنان است استفاده کنید.

آن روزى که امام فرمودند: کاش من هم یک پاسدار بودم، تنم لرزید. چرا که امام میزان است وقتى دقت کردم، دیدم چه مسئولیت سنگینى با این جمله امام بر دوشمان گذاشته شد و چه قدر باید شاکر باشیم که در سپاه خدمت مى کنیم پس از هر لحظه باید بهره جست و ارزش این لحظات را بدانیم.

مادرم! از تو مى خواهم که حلالم کنى. از تو تشکر مى کنم که با مهربانى و زحمات زیادى مرا بزرگ کردى. ازهمان کودکى به اسلام آشنا کردى و امروز که اسلام نیاز به خون دارد، با راحتى در راه خدا از فرزندت گذشتى.

 خداوند به تو صبر عنایت فرماید و من واقعا به تو افتخار مى کنم. خواهرانم و برادرانم! از شما نیز تشکر و حلال خواهى مى کنم. آرزو دارم شما نیز به وظیفه تان در مقابل خون شهداء عمل کنید، مثل حضرت زینب مسئولیت رسانیدن پیام خون شهداء با شماست.  

 همسرم! هر چند که هنوز دو ماه بیشتر از عروسى ما نگذشته است، ولى در راه خدا به راحتى از همسرت گذشتى. بعد از شهادت من آزاد هستى و هر تصمیمى را درباره آینده خودت مى توانى اتخاذ کنى و مسئولیت پیام خون شهداء با تو همانند زینب (ع) و همانند دیگر خانواده شهید است. همانطور که زینب (ع) بعد از شهادت حسین (ع) ویارانش پیام کربلا را به گوش همه رسانید تو هم زنیب گونه باش و طبق آن حدیث که خداوند همسران جوان را که به واسطه شهادت از هم جدا مى شوند، وعده داده است که به هم برسند. منتظرت هستم. من که از تو راضى هستم، خدا نیز از تو راضى باشد.

 از همه شما برادران و خواهرانم مى خواهم که مرا حلال کنید. مرا در کنار شهداى انقلاب دفن نمایید. دوست دارم که با لباس پاسداریم دفن نمایید. نماز مرا برادر حجت الاسلام آقا سید مجتبى موسوى اقامه نماید. حتما مرگ برآمریکا را فراموش نکنید. در دعاى کمیل براى آمرزش من دعا کنید و برادر مصطفى سفارشى مرا که به شما در مراسمیادبود برادر شهید سعید معبودى گفتم، یادتان نرود. والسلام

خدایا! تو را قسم به خون پاک تمامى شهداى اسلام عمر امام امت را طولانى و به ما توفیق درک و پیروى ازایشان را عنایت فرما. خدایا! در فرج امام زمان تعجیل فرما و قلوب مستضعفین را با زیارت ایشان شاد گردان.

 مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروى، ننگ بر منافقین


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس