چشمانش پر ازاشک شد و با چهره ای متاثر گفت:سید محمدرضا برای من نان می خرید، نفت زمستان برایم تهیه می کرد، برف های خانه ام را پارو می کرد و به مشکلاتم رسسیدگی می کرد.من تازه فهمیده ام که او مفقودالاثر شده است...شهیدانی که زینت نام شان رضاست

دسته: خاطرات
چهارشنبه - ۲۳ اسفند ۱۳۹۷

دل کندن از سه پاره ی جگردر راه محبوب به همین سادگی نوشته و خوانده نمی شود.مادرر شهید درچندین نوبت از ثبت نم فرزندانش در پایگاه بسیج به علت کمی سن دلگیر می شود که فرزندان من باید بسیجی باشند.مادر این شهیدان گویی سفیری بود ا جانب خداوند که در این دنیای فانی سه آلاله سرخ را تربیت نماید و فدای اسلام کند و خود پرچمدار پیران صادق حضرت فاطمه(س) در روز حشر گردد.نفس پاک و زمزمه های گرمش بویی جز توکل و امید نمی داد و جریان نگاهش اتصال خویش با صحرای کربلای محرم ۶۱ هجری بود.
پدر فرزانه این سه شهید تجسم عینی”سلام علیکم بما صبرتم” بود. او هنرمند نقاشی بود که خود با دست خود تابلوی آلاله های سرخش را کشید و چه کسی بهتر از خود او می توانست عکس فرزندان را به این زیبایی ترسیم نماید که دیگران اگر هم بکشند چیزی جز ظاهر را نمی کشند ولی او هم ظاهر و هم باطن فرزندانش را بر صفحه تاریخ کشیده است.اینان از مشهد جبهه ها تا خراسان خطی از عشق کشیده اند و بر همین زینت نامشان نیز رضاست…
شهیدان سید محمدرضا،سید علیرضا و سید حسن رضا

روایت به زبان مادر
سید محمدرضا هرازچندگاهی مبلغی از ما می گرفت و در جایی که ما خبر نداشتیم هزینه می کرد و حقیقتا من خبر نداشتم این پول ها را صرف چه کاری می کرد تا اینکه او در جبهه های جنوب مفقودالاثر شد و ما سال ها از او بی خبر بودیم.
روزی یک فرد دست پیرزنی نابینا را گرفته و به منزل ما آورد.آن خانم پرسید:
-مادر اسم شما فاطمه است؟
-گفتم: بلی خانم
-شما مادر سید محمدرضا هستید؟
-گفتم: بله، برای چه می پرسید؟
چشمانش پر ازاشک شد و با چهره ای متاثر گفت:سید محمدرضا برای من نان می خرید، نفت زمستان برایم تهیه می کرد، برف های خانه ام را پارو می کرد و به مشکلاتم رسسیدگی می کرد.من تازه فهمیده ام که او مفقودالاثر شده است…

ای دوست به حنجر شهیدان صلوات برپیکر بی سر شهیدان صلوات
از دامن زن مرد به معراج رود بر دامن پاک مادر شهیدان صلوات
————————–
روزی سر سفره نهار بودیم که سید حسن رضا با موتور سیکلت خود تصادف کرده بود و زخمی جزئی در پایش دیده می شد و مادرم ازاو جزئیات تصادف و علت زخم پایش را می پرسید:
حسن رضا در پاسخ گفت: مادر این زخم چیز خاصی نیست اما جراحتی دارم که اگر بگویم ممکن است ناراحت شوی و التیامش نیز بسی مشکل است. واقعیت این است که من هم کنجکاو شدم موضوع را بدانم و چون سید علیرضا در جبهه بود دلم گواه شهادت می داد و سیر طبیعی زندگی در خانه ما شکست و ما منتظر اتفاق خاصی بودیم.
او گفت: اکنون در راه شنیدم که سید علیرضا به شهادت رسیده است.
من بسیار متاثر شدم اما مادرم دستان خود را به سوی آسمان بلند کرد و این جمله را تکرار کرد
خدایا! این قربانی را از ما قبول کن.
با این جمله روحیه ما مضاعف شد و ما خود را برای مراسم او آماده نمودیم.


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس