شب های دارخوئین(دستنوشته های سردار شهید قامت بیات)

دسته: خاطرات
چهارشنبه - ۱ فروردین ۱۳۹۷

۱۳۵۹/۸/۱۴

همراه ۲۵ نفر از برادران پاسدار با یک ماشین مینی بوس و یک پژو از زنجان به طرف مرز حرکت کردیم. آن چیزی که بیشتر جلب نوجه می کرد روحیه بسیار عالی برادران بود. فردای همان شب موقعی که هوا کم کم تاریک می شد . به دزفول رسیدیم دکانها بسته بود و اکثر مردم شهر به شهرهای امن کوچ کرده بودند.همه جا تاریک بود و تنها ارتش و نیروهای مسلح بودند که با شلیک گلوله های رسام، تاریکی شب را می شکافتند.

۱۳۵۹/۸/۱۵

صبح به طرف اهواز حرکت کردیم. در راه فقط ماشین های بزرگ باری تردد داشتند که وسایل خانه جنگ زده ها را به شهرهای امن می بردند. بعد از دو ساعت به سپاه اهواز رسیدیم. در آنجا برادران زنجانی را که از یک ماه پیش به شهر آمده بودند دیدیم. ما نیز آنجا مستقر شدیم. بعد از ظهر سوار مینی بوس و دو ماشین دیگر شده به طرف دارخوین حرکت کردیم.نزد یکیهای شب به منطقه رسیدیم. در روستای دارخوین هیچ کس نبود. قبلا اهالی روستا کوچ کرده بودند، فقط دامها و حیواناتشان در صحرا و نخلستان ها پراکنده بودند و بی صاحب در زیر خمپاره های دشمن ترکش خورده و کشته می شدند. برادری می گفت چند روز پیش از آمدن شما دو تانک عراقی را بچه ها زده اند که لاشه آنها در ان طرف رودی که از کنار دارخوین می گذرد. باقی مانده است.

بعد از یک روز استقرار در دارخوین صبح به طرف روستاهای سلمانیه و محمدیه [۱] که خط مقدم ما محسوب می شد حرکت کردیم. گروه اعزامی ما به خط بیست نفر بود. هشت نفر از برادان زنجانی قبل از امدن ما به آنجا با تعدادی از پاسداران اصفهان قم و ابهر در زیر یم پل مستقر بودند. ما نیز با راهنمایی بچه ها در آنجا مستقر شدیم.

امکانات ما:

تجهیزات مادر این منطقه سه خمپاره انداز است که دو تای آنها در”ده محمدیه” مستقر شده و یکی دیگر در حدود چهل متری پل در حیاط یکی از خانه های روستایی قرار دارد. از سلاح سنگین فقط اینها را داریم و چند قبضه آر پی چی هفت.

۱۳۵۹/۸/۱۶

نزدیک ظهر من وسلیمانی که سرپرستی گروه اعزامی از زنجان را به عهده داریم به همراه نجم الدین برای دیدن سنگرها، پنجاه متری از زیر پل دور شدیم. وقتی به نزدیکی سنگرها رسیدیم ، با صدای صوت خمپاره هر سه نفر یک دفعه هجوم بردیم به طرف سنگرها و در کنار سنگری روی زمین دراز کشیدیم. تا خواستیم بلند شویم صدای خمپاره دیگری ما را سر جایمان میخ کوب کرد و در پنجاه متری سنگر افتاد. از هیجان انفجار جیغ کشیدم. نجم الدین گفت: بلند شوید برگردیم به زیر پل . فوراً خودمان را به زیر پل رسانده دراز کشیدیم . پشت سر ما حدود پانزده الی بیست خمپاره زدند. همگی خنده مان گرفته بود و خیلی خوشحال بودیم.بعد از مدتی که انفجار خمپاره ها قطع شد. برخاستم که ناگهان خمپاره ای در هشت متری من افتاد و منفجر شد، فوری خیز زدم ، ترکشها از بالای سرم رد شد و برادری را که در آن نزدیکی بود، زخمی کرد. روز اول را در زیر انفجارهای مهیب به شب رساندیم.شب لوحه نگهبانی را تنظیم کردم و افراد را به سنگرهای مربوطه فرستادم و بقیه نیز خوابیدند.

۱۳۵۹/۸/۱۷

صبح با شش نفر از برادران که مسئول عملیات سپاه زنجان نیز بین آنان بود، برای شناسایی و دیدن اطراف روستای “محمدیه” به طرف خطوط دشمن حرکت کردیم. بعد از عبور از روستای “محمدیه” چون منطقه جنگلی بود خودمان را با شاخه های درختان استتار کردیم. راهنما نجم الدین بود که از یک ماه پیش به آنجا اعزام شده بود و به منطقه آشنایی کامل داشت . بعد از مدتی حرکت ، داخل نهر آبی شدیم و از آنجا بصورت نیم خیز به طرف جاو حرکت کردیم .ما سه نفر جلو افتادیم و سه نفر لز برادران از پشت سر می آمدند.از داخل جنگل کاج عبور کرده تقریبا به یک کیلو متری دشمن رسیدیم که ناگهان خمپاره ها و گلوله های توپ به طرف ما باریدنگرفت. از دو طرف به سوی ما شلیک می شد، چون در نهر بودیم احتیاجی نبود که خیز بزنیم. در همان لحظه با کالیبر ۵۰ میلی متری اطراف نهر را به رگبار بستند و ما همان طور ایستادیم. بعد از لحظه ای ، رگبار دیگری زدند که این بار رگبار کلاشینکف بود. خیلی نزدیک بود، سریع برگشته و فرار کردیم. وقتی به نزدیکی آن سه نفر رسیدیم، فهمیدیم که دو نفر از برادرها جلوتر رفته و دیده بان دشمن نیز آنها را دیده و شروع به تیراندازی کرده بود.

بعد از ظهر همان روز یک فانتوم[۲] خودی به سرعت از بالای سر ما عبور کرد و مواضع دشمن را هدف قرار داد. ضد هوایی دشمن شروع به تیر اندازی کرد. یعد از یک ساعت دو فروند هلی کوپتر دشمن از روی مواضع دشمن به پرواز در آمدند و ما فوری سنگر گرفتیم. به ما گفتند: سعی کنید که دیده نشوید. هلی کوپترها پس از مدتی که بالای سر ما چرخیدند بعد از پاسدارها توسط راکتهای پرتاب شده شهید شده اند

شب از اخبار رادیو شنیدیم که هلی کوپتر های دشمن توسط فانتومهای ایران در خاک عراق سرنگون شده و خلبانهای آنها نیز که مجروح شده بودند، دستگیر و به اسارت ما در آمده اند.

۱۳۵۹/۸/۱۸

صبح زود من به همراه یک نفر از برادران اصفهان که سر گروه تیم شناسایی بود برای شناسایی و گشت به جلو رفتیم. بعد از طی حدود هفتصد متر به پل رسیدیم. با دروبین تانکهای دشمن را دیدیم حتی نفرات دشمن نیز کاملاً دیده می شد. نزدیکیهای ظهر بود که یک فانتوم از بالای سرما رد شده به طرف خاکریز دشمن حمله برد و عراقیها هم شروع به تیر انداری کردند.

نکته: روزهای اول که به جبهه آمده بودیم، وقتی توپ و خمپاره ای می زدند، از صدای انفجار آن بچه ها خیلی وحشت می کردند. ولی بعد از گذشت چند روز، وضعیت بچه ها عادی شده بود. فقط به صوت خمپاره ها گوش می دادیم و فوری سنگر می گرقتیم.

۱۳۵۹/۸/۱۹

دوازده مین ضد تانک به خط آورده بودند. قرار شد که آنها را شب ببریم و در نزدیکی دشمن کار بگذاریم. شب محوطه دشمن را کاملاً مین گذاری کردیم. البته مقداری از ماسوله آنها را بیرون گذاشتیم تا برای خودمان خطری نداشته باشد. دوباره نزدیک ظهر دو فروند هلی کوپتر دشمن به خط ما نزدیک شدند. همگی سنگر گرفتیم . هلی کوپترها نیز بعد از اینکه چرخی بالای سر ما زدند دوباره اطراف سنگرهای ما را نیز مورد هدف قرار دادند.

ساعت پنج بعد از ظهر آر پی جی ام را برداشته و به همراهی خلیل و صادق به طرف خط شکن راه افتادیم. بعد از هفت صد متر به پل رسیدیم، ناگهان دوهلی کوپتر بالای سرمان ظاهر شدند، به سرعت زیر پل سنگرگرفتیم وقتی هلی کوپترها از بالای سرما گذشتند سریع آرپی چی را از خلیل اشرفی [۳] گرفته به طرف بالای تپه خاکی که در چند متری پل بود، دویدم و درکنار ماشین سوخته ای که قبلاً منهدم شده بود، موضع گرفته و با آر پی جی یکی از هلی کوپترها را هدف گرفته شلیک کردم. موشک آر پی جی از وسط هلی کوپترها رد شد و هر دوی آنها تکان شدیدی خوردند و به خیال اینکه موشک از روستای « سلمانیه» که در روبروی ما قرار داشت. شلیک شده آنجا را به راکت بستند وقتی متوجه ما شدند رگبار مسلسلها یشان را به طرف ما گشودند. خلیل و صادق نیز یعد از من چهار موشک آرپی جی شلیک کردند ولی هیچ کدام به هلی کوپتر ها نخورد. بعد از آن به مقرّ خودمان برگشتیم.

۱۳۵۹/۸/۲۰

بعد از نماز با چهار نفر از برادران پاسدار قمی، هر کدام دو مین ضدّ تانک برداشته به طرف پلی که ما بین خط خودی و دشمن قرار داشت راه افتادیم. وقتی به پل رسیدیم چون زمان برای مین گذاری مناسب نبود آنها را درجایی قایم کردیم تا شب مین گذار کنیم.

از آن طرف پل صدای ماشین می آمد، دو نفر از برادران را برداشته به طرف جاده رفتیم. ماشین از طرف سلمانیه می آمد معلوم شد که خودی است. هنوز نگاهم به جاده بود که ناگهان صدای رگبارگلوله های پی در پی مرا به خود آورد، فوری زمین گیر شدم. رگبار تیر بار کلاشینکف بود که با دوربین سرما را دیده و به طرفمان تیر اندازی کرده بودند. طبق معمل روزهای قبل حوالی ظهرهلی کوپترهای دشمن ظاهر شدند و بچه ها نیز در سنگرهایشان پناه گرفتند. من هم به سنگر خلیل اشرفی – آر پی جی زن گروه- رفتم . هلی کوپترهای دشمن بالای سنگر چرخی زده و روستای « سلمانیه» را که مقرّ سلاحهای سنگین از جمله خمپاره و کالیبر ۵۰ بود، به رگبار بستند.

هنوز از شرّ هلی کوپتر ها خلاص نشده بودیم که دو فروند میگ عراقی بالای سرمان ظاهر شد. عراقیها فکر کردند که هواپیما های ایران است و ضدّ هوایشان شروع به تیراندازی کرد. میگها که غافلگیر شده بودند بدون اینکه بتوانند کاری بکنند. مجبور به فرار شدند.

نماز برادری:

امروز اولین نماز جماعت – نماز ظهر – در زیر پل برگزار شد. از نگاههای یرادران احساس برادری و مودت نسبت به همدیگر را می توانستی بخوانی. ساعت هفت شب بی سیم مرکزی اعلام آماده باش صد در صد داد. همگی سریع به سنگرها رفتیم. وضع عجیبی پیش پیش آمده بود یکی از بردرها که به شهر رفته بود، موقع برگشتن ، آن طرف کارون یک ستون از خودروهای دشمن را می بیند که در حال حرکت بسوی اهواز هستند . سریع به مسئولین منطقه اطلاع می دهد و آنها هم سریع بی سیم زده و اعلام می کنند که دشمن می خواهد نیرو پیاده کند. همه آماده شدیم. بچّه ها در مورد اینکه دشمن می خواهد نیرو پیاده کند. همه آماده شدیم. بچه ها در مورد اینکه دشمن به چه نحوی حمله خواهد کرد ، بحث می کنند . بعضی ها می گویند: حتماً پل دیگری به روی کارون می زنند و ما که در قسمت وسط قرار گرفته ایم و از طرفی سلاح و تجهیزات چندانی هم نداریم، چه جوری مقاومت خواهیم کرد. با این حرفها رُعب عجیبی در جمع بچه ها حکمفرما شده بود . هر کس به گونه ای فکر می کرد و بعد خود را قانع می کرد که دشمن خیلی ضعیف است و نمی تواند حمله کند . تا صبح اتفاقی نیفتاده و به خیر گذشت.

۱۳۵۹/۸/۲۱

صبح پس از اقامه نماز طبق قراری که مشخص شده بود هر روز پنج نفر برای استحمام به شهر بروند. امروز نوبت من بود به همراه چهار نفر سوار ماشین شده و به طرف «دارخوین» حرککت کردیم. بعد از یک ربع به «دارخوین» رسیدیم. بعد از نیم ساعت معطّلی به طرف اهواز که حدود یک ساعت راه است حرکت کردیم . تمام جاده ها توسّط سپاه کنترل می شد و از ورود افراد شخصی به منطقه جلوگیری می کردند. نزدیکی های اهواز، افرادی را که در کنار جاده نشسته بودند سوار کرده و به شهر رساندیم.

اکثر دکّانها و مغازه ها بسته بود.عده ای از اهالی ، شهر را تخلیه کرده و به شهرهای امن پناهنده شده بودند. بر روی دیوارها و سر چهار راهها ، روی تابلو های بزرگ نوشته بودند: « خون شهداء به گردن کسانی است که شهر را تخلیه می کنند.» پس از استحمام و خریداری لوازم مورد نیاز از مغازه هایی که باز بودند سوار ماشین شده به طرف « قُلهک» حرکت کردیم. قُلهک ؛ مرکز عملیات جنوب است و تمام نیروهای اعزامی، از آنجا تقسیم می شوند و همچنین می شوند مرکز آموزش سلاحهای سنگین می باشد که برادران پاسدار آموزشهای لازم را در آنجا می بینند . پس از انجام کارهای لازم در «قُلهک» به طرف جبهه حرکت کردیم . نرسیده به نیرو گاهِ اتمیِ نزدیک دارخوین ، دشمن سه راهی را با خمسه خمسه می زد با سرعت خودمان را به دارخوین رساندیم. برادرانِ تدارکات جبهه در آنجا مشغول بودند. پس از چند دقیقه توقف به طرف« سلما نیه» حرکت کردیم. وقتی رسیدیم برادرها گفتند باز هلی کوپتر ها امروز با راکت اینجا را کوبیدند و یکی از آمبولانسهای ما که شش نفر سر نشین داشت، مورد اصابت راکت قرار گرفت. ولی خوشبختانه قبل از اصابت راکت ، سر نشین ها خودشان را به پایین انداخته بودند و راکت به ماشین خورده و آن را به آتش کشیده بود. همان شب اخبار رادیو گفت: « دشمن از محور آبادان عقب نشینی کرده است.»

« انفروا خفافاً وثقالاً و جاهدوا با اموالکم و انفسکم فی سبیل الله ذلکم خیر لکم ان کنتم » برای جنگ با کافران سبکبار و مجهز بیرون شوید و در راه خدا به مال و جان جهاد کنید این کار شما را بسی بهتر خواهد بود اگر مردمی با فکر و دانش باشید» ( توبه ۴۱)

 

پنج شنبه ۱۳۵۹/۸/۲۲- چهارم محرم

امروز نسبت به روزهای قبل حجم آتش کم بود . قبل از ظهر سه فروند هلی کوپتر خودی به طرف دشمن رفته و چند راکت به سوی خاکریز آنها شلیک کردند.

افراد خودی از طرفِ آبادان دشمن را به عقب رانده بودند. برای این هم دشمن با جبهه ما زیاد کاری نداشت فقط متوجّه طرف جنوبی خط ما بود.صبح وقتی با دوربین نگاه می کردم پنج دستگاه خودروی دشمن که در بینشان اتوبوس نیز بود در حال فرار مشاهده کردم. واین حکایت از عقب نشینی وسیع دشمن از جبهه آبادان را داشت. ساعت یازده شب من و ابوطالب که پاسخش بودیم در حال تعویض نگهبانها بودیم که محمد سلیمانی رسید و گفت: یک ستون از ماشینها و تانکهای عراقی با چراغهای روشن از طرف آبادان در حال فرار به سوی عراق می باشد.

حدود یازده و نیم شب صدای توپخانه به صدا در آمد و رگبار گلوله های رسام به طرف ما باریدن گرفت. سکوت شب شکست و فضای تاریک و ظلمانی دشت روشن شد. این حجم وسیع آتشباریهای دشمن آدم را به یاد جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی می اندازد.

سریع خود را به بچه هایی که بیرون خوابیده بودند رسانده بیدارشان کردم و داد زدم که همه به سنگرها بروند. همه برادران تجهیزات را بسته و در سنگرها مستقر شدند. بعد از آن پشت تیرباری که نزدیک پل بود قرار گرفتم . ناگهان از پنجاه متری ما آتش رگبار کلاشینکفها همه را غافلگیر کرد.بچه ها شروع به تیر اندازی کردند. من هم دو سه بار به طرف دشمن رگبار زدم. ابو طالب با عجله آمد و با صدای گرفته که خوب نمی توانست صحبت کند به محمد سلیمانی گفت: مهمات تمام شده و اسلحه ام گیر کرده است و خلیل اشرفی هم تنها مانده – در واقع اولین سنگر مال آنها بود که به دشمن نزدیکتر بودند- فردا معلوم شد که عراقیها تا پنج متری سنگرشان آمده بودند. محمدسلیمانی و ابو طالب با مقداری مهمات به سرعت جلو رفتند و در سنگر آنها قرار گرفتند . هنوز کم و بیش تیراندازی ادامه داشت. به اصغر گفتم اینها می خواهند ما را محاصره کنند یک نفر پیدا کن که پشت تیر بار بنشیند تا بروم با خمپاره شصت – تقریباً ده متری فاصله داشت – جلوی پیشروی این مزدوران را بگیریم . اصغر که سرپرست پاسداران قم بود ، می ترسید و می گفت : نه، نمی خواهد جایی بروی ، همین جا پشت تیر بار بمان . ما هم با توجه به اینکه سلاح سنگین دیگری نداشتیم ، امیدمان فقط این تیر بار « ژ۳» بود ، رضا یوسفی را صدا کردم که بیاید پشت تیر بار . چند نفر از برادران که می ترسیدند، سنگرها یشان را ول کرده و آمده بودند کنار ما. هر چقدر می گفتم بابا بروید سنگرتان ، نمی رفتند . علتش هم آتش وحشتناک گلوله های رسام و موشکهای آر پی جی ۷ بود که از بالای سر ما با صدای وحشتناکی رد می شدند . بالاخره تیربار را ول کردم و با کمک یکی از برادران ابهری خمپاره را بکار انداختیم تخمین مسافت و تخمین سمت زدم. بعد با گرداندن طبلکهای خمپاره یک گلوله شلیک کردم . با انفجار آن تیر خمپاره را تصحیح کردم. حدود هفت گلوله دیگر نیز به طرف دشمن پرتاب کردم. تقریباً یک ساعت از درگیری گذشته بود که ناگهان از طرف شرق جبهه – آنطرف کارون – به شدت بسمت « سلیمانیه» تیر اندازی شد. انفجار پی در پی گلوله های توپ در اطراف پل غافلگیرمان کرده بود . همه فکر می کردیم که محاصره شده ایم، یعنی در حقیقت ما با سه طرف درگیر بودیم. حدود نیم ساعت بدون اینکه تیر اندازی کنیم گذشت . رفتم زیر پل ببینم چه خبر است. وقتی رسیدم محمد سلیمانی و اصغر گفتند : مهمات تیر بار در حال اتمام است، نارنجک تفنگی هم خیلی کم داریم. فوری برگشتم و با برادر یوسفی – ابهری- رفتیم « سلیمانیه» که برادران گرگانی و اصفهانی در آنجا مستقر بودند. از آنها یک جبهه فشنگ « ژ۳» و مهمات تیر بار و یک قبضه تیر بار «ژ۳» گرفتم ، تیر بار را پشت پل مستقر کردیم . این دفعه تیر بارمان دو تا شد.

پرسیدم که محمد سلیمانی کجاست؟

گفتند: رفته به سنگر جلویی سر بزند.

از نهر کنار سنگر گذشته به طرف جلو حرکت کردم . هر چقدر رفتم جلو محمد را پیدا نکردم. ناگهان زیر پایم چیز نرمی را حس کردم . هوا خیلی تاریک بود. خم شدم که ببینم چیست. دیدم که جسد یکی از مزدوران عراقی است که با آتش رزمندگان اسلام به هلاکت رسیده است. دیگر به جلو نرفتم و از همنجا برگشتم . اینجا واقعاً به عظمت قدرت الهی می توان پی برد و همیشه باید شکر گزار آن قدرت لایتناهی باشیم.

در گرما گرم درگیری محمد سلیمانی ، خلیل اشرفی و ابوطالب تیر باری را آورده و در شش متری نهر به طرف مغرب مستقر کرده بودند. اینها در اثر تاریکی شب مرا ندیده بودند. خودشان می گفتند : تیر بار را برگرداندیم تا تو را بزنیم ، خیال کردیم که دشمن هستی اما آنها بخواست خدا این کار را نکرده بودند.

از شش و نیم صبح عراقیها در گیر بودیم . گاهی می رفتند ومنطقه را دور می زدند در پشت ما قرار می گرفتند و تیر اندازی می کردند ، اما به علت کفرشان می ترسیدند و به جلو نمی آمدند. کمی یکی که جوابشان را می دادیم در می رفتند . به هر سنگری که سر می زدم و می گفتم یکی از عراقی ها کشته شده ، یچه ها خوشحال می شدند و روحیه شان تازه می شد.

وقتی هوا کاملاً روشن شد، دیگر اثری از دشمن نماند . همه شاد بودند گویا از تاریکی به نور رسیده اند. قلبها پر از مهر بود، انگار که همه تازه به دنیا آمده اند . من و محمد ویکی از برادران قمی برای آوردن جسد جلو رفتیم . وقتی رسیدیم دیدیم یک کلاشنکف و مقداری فشنگ در کنار ش افتاده است، آنها را برداشتیم. بعد یکی از برادران جلوتر رفتیم. ناگهان گفت: نگاه کن ! در کنار تپه جسد یکی از عراقی ها را دیدم. در کنارش یک آرپی جی ۷ بود، آن را برداشتیم. از نهر گذشته مقداری که به جلو تر رفتیم یک آرپی جی دیگر با مقداری مهمات و یک دستگاه بی سیم پیدا کردیم- در کانالهای بیسیم روسی صبت می کردند- و مقداری جلوتر مهمات کلاشینکف و سه سر نیزه افتاده بود. از ردّشان معلوم بود ، وقتی ما ربگبار زده بودیم آنها غافلگیر شده و فرار کرده بودند . از خونهای روی زمین معلوم بود که زخمی هم شده اند.

«والذین امنو و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله و اولئک هم الفائزون » « آنانکه ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا به مال و جانشان جهاد کردند ، آنها را نزد خدا مقام بلندی است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان دو عالمند» (توبه ۲۰)

جمعه ۱۳۵۹/۸/۲۳

امشب تا صبح درگیر بودیم و برادران برای آنکه دشمن حمله نکند، از هر نیم ساعت یک گلوله شلیک می کردند. تذکر دادم که تیر اندازی نکنند تا جایشان برای دشمن مشخص نشود.صبح اجساد دشمن را برداشته همراه مهماتشان به اهواز فرستادیم . از صبح به آن صورت درگیری نبود، فقط یکبار هلی کوپتر های ما آمدند و مواضع دشمن را کوبیدند.

بعد از ظهر ما طرح سنگر بندی در مقّر خودمان را ریختیم تا در مواقع حمله دشمن بتوانیم خوب مقاومت کنیم.

شنبه ۱۳۵۹/۸/۲۴

صبح که از خواب بیدار شدم ، چون دستهایم به جسد خورده بود، برای غسل میّت به اهواز رفتم و کمال را که تازه از زنجان به دارخوین آمده بود، دیدم. همچنین با بسیج زنجان تلفنی صحبت کردم و از احوال دوستان جویا شدم که الحمدالله خوب بودند. همان روز دشمن از سه طرف به سوسنگرد حمله کرده بود و افراد خودی عقب نشینی کرده بودند . یکی از برادران که از سوسنگرد برگشته بود، برای ما درگیری با دشمن را شرح داد. شبانه از اهواز به دارخوین آمدم، برادران را در آنجا دیدم که قرار است به زنجان بروند. تصمیم گرفته شد، شش نفر آنها به زنجان بروند و بعد از چهار یا پنج روز دیگر برگردند.

یک شنبه ۱۳۵۹/۸/۲۵

با کمبود نیرو مواجه بودیم برای حراست از پلی که به « سلمانیه» مشرف بود نیرو نداشتیم از زیر پل کانالی به پل جلویی بود که دفعه قبل دشمن از همانجا آمده بود. به هر تربیتی که بود باید کانال را می بستیم. محمد سلیمانی به اهواز رفت تا در خواست نیرو بکند . با چهار نفر از برادران، مینهای ضد نفر وضد تانک را برداشته به جلو رفتیم و درا ز اطراف پل محل عبور دشمن را مین گذاری کردیم.شب که فرمانده کل به منطقه آمده بود، گفت: کار خوبی کردید، باید دو کیلومتر به طرف شرق و دو کیلومتر هم به طرف شمال مین ضد تانک بگذاریم تا دشمن مثل دفعه قبل که برادران ژاندارمی را غافلگیر کرده و اکثرشان را به شهادت رسانده بود ما راهم غافلگیر نکند.

رحیم[۴] با خودش حدود بیست نفر از برادران گرگانی را آورده بود که ده نفر شان را پیش ما فرستاد و ما توانستیم سنگرهای خالی را پرکنیم. توپخانه ماهشهر با دو کاتویو شایی که در دارخوین مستقر کرده بود، رحیم می گفت: یک گردان تانک در دارخوین مستقر شده تا در موقع ضرورت دست به کار شوند.

دوشنبه ۱۳۵۹/۸/۲۶

توپخانه ماهشهر و دارخوین مواضع دشمن را به شدت زیر آتش خود قرار دادند . دراین حملات یک خودرو دشمن آتش گرفت که به خوبی قابل رویت بود.

بعد از ظهر یکی از برادران قمی برای دست به آب رفته بود که یک خمپاره در دو متری اش می افتد و از ناحیه دست و پا زخمی می شود. محمد سلیمانی که با چند نفر از برادران به اهواز رفته بودند تا نیرو بیاورند، می گفت: حدود چهار صد نفر از استان لرستان آمده اند و قرار است صد نفر به جبهه « سلمانیه» اعزام شوند.

ساعت دوازده اخبار رادیو اعلام کرد شهر سوسنگرد از محاصره دشمن بیرون آمده و رزمندگان خودی توانستند دشمن را تا پانزده کیلومتر به عقب برانند این خبر برایمان خیلی خوشحال کننده بود.

سه شنبه ۱۳۵۹/۸/۲۷- روز تاسوعا

بخاطر تاسوعا دشمن مثل مارمولک به لانه خود خزیده و از توپخانه هایش شنیده نمی شود.دشمن شب عاشورا دیوانه وار همه جا را زیر آتش گرفته بود و تا صبح شلیک گلوله های رسام قطع نمی شد. معلوم بود که خیلی در وحشت است. ما هم هر لحظه در انتظار شنیدن خبر حمله از طرف مقامات بالا بودیم.

چهارشبه ۲۸/ ۸/ ۱۳۵۹ – روز عاشورا

بالاخره آن شب تاریک جای خود را به روشنایی داد و روز عاشورا از راه رسید ، روز خون ، روز شهادت یهترین فرزندان آدم.

صبح بعد از صرف صبحانه من و رضا یوسفی به روستای «محمدیه» رفتیم. در آنجا رحیم فرمانده کل منطقه را دیدیم که پاسدارها دورش را گرفته اند و او برایشان صبحت می کرد و خیلی هم حرفهایش آموزنده بود، می گفت: شما خیال نکنید که اینجا کربلانیست این دشت کربلاست و این رود خانه فرات. شما یاران امام حسین هستید و آنها هم یاران ابن زیاد هیچ ترسی از دشمن نداشته باشید .

پنجشنبه و جمعه ۳۰ و ۱۳۵۹/۸/۲۹

اتفاقی به آن صورت رخ نداد. حدود سه ساعت کتابی که از اهواز گرفته بودم را مطالعه کردم مقداری هم کار کرده و عرض جاده را کندیم . امّا روز سی ام آبان که روز جمعه بود ، با چند نفر از برادران برای استحمام به اهواز رفتیم . ساعت هشت ونیم شب از اهواز برگشتیم. با بی سیم خبر دادند. آماده باش صد در صد است. همه سنگر بگیرند و هیچ کس نخواید . نیم ساعت بعد صدای تانکهای دشمن که از دور در حال حرکت بودند بخوبی شنیده می شد. کم کم نزدیک می شدند . حدود ساعت نه و نیم بود که صدای رگبار گلوله و صدای غرش تانکها بلند شد . گلوله های رسام که در تاریکی از هر طرف شلیک می شد سکوت شب را می شکست . تانکها غرش کنان پشت سر هم حرکت می کردند. تخمین مسافت زدم متوجه شدم که دشمن خیلی نزدیک شده است و تا یک و نیم کیلومتری جلو آمده است. دشمن انواع و اقسام گلوله شلیک می کرد، از کلاشینکف گرفته تا کالیبر ۵۰ میلیمتری ، از خمپاره ۶۰ تا گلوله تانک و موشک آر پی جی ۷ اما در عوض امکانات ما به اندازه آنها هم نمی شد.

رگبار مسلسل ها مثل بلبل بهاری می خواند و سکوت شب را با صدای مهیب خود می شکست . گلوله ها مثل باران بر سر برادرانی که در محمدیه بودند، می بارید. مقصد دشمن « محمدیه» بود. بعد از سه ربع درگیری، رحیم با فرمانده پیش ما آمد. بی سیم را برداشت و چنین گفت : « توجّه توجّه» : از رحیم به تمام شبکه ها این پیام رحیم است به تمام پاسداران ، خونسردی خودتان را حفظ کنید و تا دشمن نزدیک نشده ، تیراندازی نکنید».

این پیام را همه شنیدند مثل اینکه برادران قدرت شان چند برابر شد. روحیه شان بالا رفت همه خوشحال بودند بعد رحیم رو کرد به ما و گفت : دشمن ممکن است، دوتا نقشه داشته باشد، یا ممکن است نیروهایش را بسیج کند و از وسط سلمانیه و محمدیه بگذرد ، بعد محمدیه را محاصر کند یا ممکن است پیشروی کند و هر دو منطقه را محاصره کند به احتمال قوی حدس اول درست باشد بعد رو به من کرد و گفت : دو نفر آرپی جی زن و یک تیربارچی بردار و در وسط سلمانیه و محمدیه مستقر کن تا در موقع لزوم مانع از محاصر بشوند با هشت نفر به طرف محمدیه حرکت کردیم ، از پشت ساختمانهای ویران گذشته و به جایی رسیدیم که برای یک تیربار و یک آر پی جی محل مناسبی بود ، آنجا مستقر شدیم ، رحیم هم به طرف محمدیه رفت تا نیروها را آرایش دهد. ما رفتیم در چاله ای و سنگر گرفتیم. آنجا گلوله رسام و غیره از ادوات دشمن شلیک می شد و از بالای سر ما با صدای مهیبی می گذشت.

به محض اینکه فرصت می یافتیم به جلو و کنار نگاه می کردیم تا اگر دشمن خواست بیاید انها را بزنیم تنها چیزی که در آن لحظه ثابت نبود، زمان بود که می گذشت و در این لحظات سخت گلوله های دشمن مدام در فضا سیر می کردند و زوزه کشان از بالای سر ما می گذشتند .آتش دشمن آنقدر شدید بود که کوچکترین حرکتی نمی شد انجام داد، اما در برابرش ایمان برادران آنقدر بالا بود که مثل کوه در مقابل آن همه آتش ایستاده بودند صدای تانکهای که در حال پیشروی بودند و عقب ، جلو می شدند به گوش می رسید . اما بنا به دستور فرمانده از طرف ما تیراندازی نمی شد دشمن هم به جلو نمی آمد ، فقط از دور مهمات شوروی و آمریکا را مصرف کرده به هدر می داد . بعد از سه ساعت ، تیراندازی قطع شد.

ساعت سه نصف شب بود، ما هم از هر نیم ساعت یک رگبار پنج ، شش تیری می زدیم تا دشمن بداند که اینجا سنگر است و نتواند جلو بیاید ، چون اگر کمی جرات به خود می داد ، می توانست ما را محاصره کند ، ولی می ترسید ساعت چهار دیدیم که از طرف « محمدیه» یک ماشین لندرور به طرف « سلمانیه» در حال حرکت می باشد. با یک نگاه فوری فهمیدم که خودی است، از جلوی ما به سرعت گذشت و به طرف « سلمانیه» رفت. موقع برگشتن ، دشمن ماشین را به رگبار بست، اما راننده بی خیال مثل اینکه هیچ خبری نیست به آرامی روی پدال گاز فشار آورد و سرعتش را بیشتر کرد و هیچ گلوله ای هم به آن نخورد . بعداً معلوم شد که ماشین چند نفر زخمی را با خود به « سلمانیه» می برده تا معالجه شوند موقع قطع شدن تیراندازی صدای های عجیبی از دور شنیده می شد،عربی، فارسی زیاد مفهوم نبود. فردا یش معلوم شد یک گروه از برادران رفته بودند جلو ، سه دستگاه تانک دشمن را با آر پی جی ۷ زده بودند. علاوه بر چند کشته ، چند نفر هم اسیر گرفته بودند و آن صداهای عجیب صدای بچه ها بوده که می گفتند : تسلیم شوید. ضمناً یک نفر بر دشمن هم با تمام تجهیزات روی مین ضد تانک رفته بود که آن هم در نزدیکی سنگرهای خودی از کار افتاده بود. نزدیکیهای صبح بود که انتظار حمله مجدد دشمن را می کشیدیم ، که صدای گلوله ها بلند شد .دشمن کم کم تغییر موضع می داد . بساطش را جمع می کرد ، می خواست فرار کند یک گروه از برادران که به جلو رفته بودند، سر راه دشمن کمین می کنند و تعدادی از آنها را آنجا از بین می برند باران کم کم شروع به باریدن کرد. دشمن در حال فرار که در محاصره ما افتاده بود با وحشت تلاش می کرد اما نمی دانست چه کار کند فقط اسلحه هایشان را به زمین انداخته فرار می کردند و صدای ناله زخمهایشان به گوش می رسید . صحنه عجیبی بود، یک بولدوزر از دور به گوش می رسید.

بالاخره شب با آنهمه وحشت با خوشی و پیروزی گذشت. صبح به «محمدیه» رفتم و معلوم شد که دشمن با چه ساز و برگی آمده بود.

از ما دو نفر شهید و سه نفر زخمی شده بود و از دشمن پنج نفر اسیر، حدود چهل یا پنجاه نفر کشته و تعداد زیادی زخمی بجای مانده بود و از ادوات خسارت دیده دشمن یک نفر بر را نتوانسته بودند از معرکه خارج کنند ولی بقیه را بوکسر کرده با خود برده بودند. همه خوشحال بودند و من در اینجا به حقیقت قرآن که کلام خداوندی است، پی بردم که می گوید:” یک نفر مسلمان می تواند بیست نفر از کفّار را از بین ببرد”ما در مقابل آنها خیلی کم بودیم . از هر لحاظ ، ولی مصّم بودیم که توانستیم به موفقیت بیابیم.

شنبه ۱۳۵۹/۹/۱

صبح که از سنگرها بیرون آمدیم ، با اطلاعاتی که از برادران راجع به خسارات وارد شده بر دشمن به دست آوردیم ما را که سب نخوابیده و سرمای سوزناک را با جان خریده بودیم خوشحال کرد.به سراغ کشته شدگان رفتیم- موفقیت ما خیلی بیشتر بود – بعد برگشتیم به سلمانیه ، اتفاقات افتاده را برای برادران تعریف کردیم . همه شاد شدند و به همدیگر تبریک گفتند.

این سومین حمله ای بود که از طرف عراقیها شد . الحمدالله در همه این حملات دشمن ضربات زیادی دیده بود. بعد از ظهر دوباره من ومحمد سلیمانی و صادق رستمی به محمدیه رفتیم. آنجا نفر بر منهدم شده دشمن به خوبی دیده می شد. حدود پنجاه متر از کانال خودی فاصله داشت. دشمن با دوربین نگاه می کرد . هر کس که نزدیک نفر بر می شد ، تیر اندازی می کرد . به همین جهت نتوانستیم داخل نفر بر رفته و خوب نگاه کنیم برادرانی که آنجا بودند می گفتند : زخمی های دشمن هنوز در صحرا هستند و صدای ناله و زاریشان به گوش می رسد. پس از دو ساعت به سلمانیه برگشتیم.

نزدیکی های اذان مغرب صادق گفت : قامت ! مقداری مین ضد نفر بردار، برویم جلوی نفر بر دشمن را مین گذاری بکنیم . حدود چهل عدد مین ضد نفر را با یکی از برادران که جمعاً سه نفر شدیم برداشته به طرف محمدیه راه افتادیم. کانال ، خط مقدم جبهه بود. وقتی رسیدیم هوا تاریک شده بود برادر رحیم هم آنجا بود سپس راه افتادیم از کنار نفر بر گذشته و پنجاه متر جلوتر از نفر بر را که یک جاده خاکی بود، مین گذاری کردیم. چند تا هم آوردیم و در نزدیکی نفر بر کار گذاشتیم تا اگر زمانی دشمن خواست نفر بر را بو کِسر بکند وببرد مین ها منفجر بشوند یک جعبه مین ضدّ نفر تلویزیونی داشتیم که به برادرانی که سنگرهای تازه ای در نزدیکی جاده و در مسیر تانکهای دشمن کنده بودند دادیم. همه خوشحال بودند و با تمام وجود از خداوند سر نگونی رژیم صدام را خواستار بودند . بعد از اتمام کارها می خواستیم بر گردیم متوجه ناله یکی از زخمیهای دشمن که در آن حوالی افتاده بود شدیم به عربی کمک می خواست . فوری خودمان را به او رساندیم ، داشت نفس آخر را می کشید ، نمی توانست صحبت کند. از ناحیه پا زخم عمیقی برداشته یود . از لباسهایش معلوم بود که یک درجه دار می باشد. حدود بیست ساعت بدون غذا و آب مانده بود. یکی از برادران که این صحنه را دید با یک تیر خلاصش کرد. یکی دیگر در آن دورها ضجه می زد . رحیم گروهی به صحرا فرستاد تا زخمیها را بیاورند و مرده ها را جمع کرده تا آنها را دفن بکنند، چون وظیفه شرعی ما بود که این کار را بکنیم . دیگر مأموریتمان را انجام داده بودیم . ساعت یازده بود که از «محمدیه» به مقّرمان که زیر پل بود برگشتیم.

یکشنبه ۱۳۵۹/۹/۲

امروز بیست نفر نیروی تازه نفس آمدند قرار شد که اینها روی پل دوم مستقر شوند . ما هم چون قبلاً آن پل را مین گذاری کرده بودیم ، فوری رفتیم و مین ها را خنثی کردیم. بعد از استقرار نیروهای جدید ما یک سری تغییراتی در سنگرها دادیم و برای اینکه در معرض دید نباشیم و راحتر عبور و مرور کنیم شب ساعت یازده یک بولدوزر آمد کانالی بین ما و پل دوم کشید که لبته به علت پاره ای مشکلات نصف کاره ماند.

دوشنبه ۱۳۵۹/۹/۳

امروز اتفاقی به آن صورت رخ نداد . فقط یک هلی کوپتر دشمن آمد، بدون اینکه تیر اندازی کند ، گشتی زد و منطقه را ترک کرد. شب از واحدهایی که در جلو مستقر بودند با بی سیم اطلاع دادند که از پل شناورری که بر روی کارون زده اند، خودروهای دشمن در حال عبور به این سو می باشند سریع آماده باش کامل دادند. بعضیها می گفتند : حتماً می خواهند نیرو پیاده کنند هر کس حرفی می زد. بالاخره بعد از دو ساعت در سنگرها بیدار ماندن ، اتفاقی نیفتاد. ستونی که از پل گذشته بود نیروی تدارکاتی دشمن بود که آذوقه و مهمات می آورده است.

سه شنبه ۱۳۵۹/۹/۴

من و رضا یوسفی و علی رستمی ، صبح با ماشین به دارخوین رفتیم. تانکهای خودی که پیشروی کرده و به جلو آمده بودند. کاملاً دیده می شد. پس از تهیه مواد غذایی و مایحتاجی که لازم داشتیم، هنگام ظهر از دارخوین به طرف سلیمانیه حرکت کردیم. صادق را در سلیمانیه دیدیم، گفت امشب حتماً باید مینهای ضد تانک را کار بگذاریم. به همین جهت من و محمد سلیمانی ساعت چهار بعد از ظهر به خط برگشته و هفتادعدد مین ضد تانک را آماده کار گذاشتن کردیم. بعد از خواندن نماز، با سی نفراز برادران که هر کدام دو عدد مین برداشته بودند به طرف جاده راه افتادیم. پس از طی هفت صد متر به محل مین گذاری رسیدیم ، بعد از مشخص کردن محل مناسب ، طنابی را در امتداد مشرق روی زمین پهن کردم و یکی از بچه ها شروع به شمردن کرد و در هر ده قدم یک مین کاشتم. بعد از کاشتن پنجاه مین بقیه را هم در هر پانزده متر به صورت زیگزاگ کار گذاشتیم، در آن لحظه که مشغول کار بودیم، صدای تانکها و خودروهای دشمن که به طرف ما می آمدند به خوبی به گوش می رسید همین که متوجه ما شدند شروع به تیر اندازی کردند. در تاریکی شب به خوبی نمی توانستند ما را ببینند. فقط شانسی تیراندازی می کردند. بعد از اتمام کار به مقّرمان بازگشتیم، البته مینهای کار گذاری شده کافی نبود، زیرا باید ردّ تانکهایی که در حمله قبل آمده بودند مین گذاری می شد.

چهارشنبه ۱۳۵۹/۹/۵

صبح خبر دادند که صادق با ماشین تصادف کرده، رضا یوسفی و محمد اسماعیلی به اهواز رفتند. الحمدالله تصادف سطحی بوده و چیزی نبود. به علت تاریکی هوا صادق ماشینی را که رو برو می آمده نمی بیند و با هم تصادف می کنند. امروز خبر درد ناکی شنیدم خبر شهید شدن پنج تن از برادران بسیجی زنجان در غرب کشور. آنطوری که اطلاع دادند، عباد نجفلو هم که یکی از بهترین دوستان من جزء شهداست. امروز دشمن با توپهایی به طرف ما شلیک می کرد که تا به حال با آن مواجه نشده بودیم. گلوله های آن وقتی بالای سر ما می رسید در ارتفاع پنجاه متری منفجر می شد و بصورت زمانی عمل می کرد . خبر دیگری که شنیدم پیشروی برادران پاسدار و عقب راندن دشمن از آن طرف جبهه آبادان بود، با این پیشروی برادران اگر ما هم چهار کیلو متر پیشروی بکنیم. می توانیم به پل دشمن برسیم و دشمن را از وسط قیچی کرده و محاصره بکنیم.

مسئولین می گفتند مهمات خمپاره ها و موشکهای آرپی جی را زیاد مصرف نکنید چون به درد می خورد این از قریب الوقوع بودن حمله خبر می داد و باعث خوشحالی بود.

” ما هدفمان این است که تکلیفمان را عمل بکنیم. تکلیف ما این است که از اسلام صیانت کنیم و حفظ کنیم. اگر در راه اسلام کشته بشویم، تکلیف را عمل کردیم. بکشیم هم تکلیف را عممل کردیم” ( امام خمینی)

پنج شنبه و جمعه ۷و ۱۳۵۹/۹/۶

صبح پنج شنیه محمد سلیمانی و رضا یوسفی و چند تن از برادران به اهواز رفتند . نزدیکیهای ظهر بود که دو فروند هلی کوپتر عراقی به فراز آسمان ایران آمدند، اما چون قبلاً با آرپی جی به آنها تیراندازی کرده بودیم جرأت نکردند به مناطق نزدیک شوند . بعداز چرخی به طرف آبادان رفتند و از منظر چشم ما دور شدند.بعد از ظهر گلوله باران توپهای زمانی از طرف دشمن آغاز شد ، گلوله ها نزدیکی زمین ، در بالای سنگرها منفجر می شد که خیلی خطرناکتر از آن یکی ها بود و چند تا هم خمپاره دود زا بی هدف شلیک کردند که احمقانه به نظر می رسید.

شنبه ۱۳۵۹/۹/۸

با چند نفری به محمدیه رفتیم و مطلع شدیم که دشمن هر شب نقل و انتقالاتی انجام می دهد، گویا دشمن نیرو پیاده کرده است. در کنار خمپاره بودیم و بی سیم چی گرا می داد و با کلمه “الله اکبر” مسئول قبضه شلیک می کرد و بنا به گفته آنها یک پل متحرک دشمن توسط خمپاره منهدم شده است.شب که از محمدیه به مقّر خودمان برگشتیم، از پاسداران قمی هم عدهّ ای به شهر خود و عدهّ ای هم به محمدیه رفته بودند وتنها ما و پاسداران ابهری زیر پل بودیم، البته جلوتر از ما هم عده ای بودند که تازه آمده بودند. شب با تجربه ای که داشتیم احتمال حمله دشمن را می دادیم و برای همین با آمادگی نظامی خوابیدیم – قبلاً دشمن سه بار حمله کرده بود ، از هر هشت روز یکبار – چون هفته به پایان رسیده بود انتظار حمله را می کشیدیم.

یکشنبه ۱۳۵۹/۹/۹

نزدیکی های صبح با صدای انفجار توپ و خمسه خمسه حدود ساعت شش از خواب بیدار شدیم هوا تاریک بود و خورشید هنوز طلوع نکرده بود . هوا خیلی آلوده بود و شبنمی که بر روی کلاه آهنی و اشیاء نشسته بود، همه چیز را خیس کرده بود . کمی هم هوا سرد شده بود لحظاتی بعد شلیک توپها و خمسه خمسه ها بیشتر شد. سریع نماز را خوانده و تجهیزاتمان را بستیم. برادرها به شوخی می گفتند: عراقیها اینقدر هم بی وقت نیستند. حالا می خواهند، حمله کنند! کم کم کم صدای حرکت تانکهای دشمن به گوش رسید. آماده باش کامل دادند. صدای غرّش خمسه خمسه ها و توپها و خمپاره ها در هوا می پیچید و انفجار آنها دشت را به لرزه در می آورد صدای حرکت تانکها نزدیکتر می شد ، همه هیجان زده بودند، عده ای خوشحال و عدهّ ای ناراحت ونگران به نظر می رسیدند.

بیست دقیقه بعد رگبار گلوله سلاحهای سبک آغاز شد. آتشتی که از لوله تفنگها و مسلسل ها خارج می شد، نشان می داد که دشمن نزدیک شده است برایم تجربه شده بود تا دشمن را ندیده ای ، نباید تیر اندازی کنی. هرلحظه آتش سنگین تر می شد، البته سنگینی آتش بر روی برادرانی که در پل های جلوتر بودند، بیشتر بود . از طرف ما نیز شلیک موشک آرپی جی آغاز شد. خبر رسیدکه قرار است نیروی کمکی برای کمک به بچه های خط اول بفرستند . تانکها با آرایش زنجیری به طرف ما می آمدند، با شلیک گلوله های آرپی جی و موشک دراوینگ سرعت پیشروی آنها را کند می کردیم ، نیروهای دشمن از نفر برها پیاده شده و سریع سنگر می گرفتند. بشدت تیراندازی از هر طرف ادامه داشت. در همین لحظه آتش گرفتن یکی از خودروهای دشمن دلهای ما را روشنتر کرد. نفر برها از کانال آب پیشروی می کردند و تانکها از دور مواضع ما را می کوبیدند. توسط بی سیم پرسیدند که اگر صلاح می دانید دو نفر بری که پاسدارها از ارتش گرفته اند، بیاوریم جلو تا مانوری در مقابل تانکهای دشمن انجام بدهیم . گفتم اگر می توانید بیاورید، اشکال ندارد. سلاحهای سنگین ما سه خمپاره انداز است، آنهم بعلت نداشتن دیده بان در مقابل آن همه امکانات دشمن کاری نیست بعلت شدت درگیری بدون کد ورمز در بی سیم ها صحبت می کردیم. گاه گاهی هم کاتویوشای دارخوین به طرف دشمن تیراندازی می کرد. دشمن میدان محاصره را وسیعتر می کرد. خمپاره ۶۰ میلی متری را که در پشت سنگر بود با کمک دو نفر از بچه ها جلو آورده و شروع به تیراندازی کردیم. کم کم شدّت تیراندازی از طرف دشمن کمتر شد، گلوله آرپی جی ها که از طرف ما شلیک می شد، حکایت از پیروزی ما و عقب نشینی دشمن داشت. با صاف شدن هوا دشمن بساط خود را جمع کرده عقب نشینی نمود.

ساعت ده و نیم درگیری خاتمه یافت و دشمن با به جا گذاشتن دو تانک و پنج نفر بر و چهار اسیر که یکی دو نفر آنها زخمی بودند و حدود ده ، پانزده گشته ، عقب نشینی کرد و مقدارزیادی مهمات غنیمت گرفتیم. با یکی از بچه ها کنار نفر بری که از دشمن بجا مانده بود رفتیم، داخل آن پر بود از وسایل برادری که همراه من بود گفت: ” اینکه نفر بر نیست ، دکّان خرازی است” از مهمات گرفته ت بیسکوست ، از ماکس ضد گاز تا کتان چینی و غیره ، همه چیز داشت. عراقیهای کافر با عجب چیزهای مجهزی به جنگ ما آمده بودند . خلاصه همه شاد بودند و دیگر اینکه از طرف ما یک شهید و چهر نفر هم زخمی شدند. نزدیک ظهر صدای تانکهای خودی به گوش رسید که مقرشان ده کیلومتر از ما عقب تر بود. پانزده دستگاه تانک و نفر بر که چهارهلی کوپتر آنها را اسکورت می کردند با سرعت زیادی نزدیک شدند . همه خوشحال شدیم، ناگهان هلی کوپترها به طرف ما آتش گشوند. همه مان تعجب کردیم. به مرکز اطلاع دادیم که اینها اشتباهی ایستگاه ما را می کوبند. پس از چند لحظه هلی کوپتر ها از بالای سر ما گذشته و به طرف دشمن یورش بردند و مواضع آنها را زیر آتش گرفتند. تانکها هم درآشیانه هایی که قبلا بولدوزر آماده کرده بود مستقر شدند با چند نفر برای دیدن غنایمی که از دشمن بجا مانده بود به جلو رفتیم . مرتضی گیلک[۵] که تازه از زنجان برگشته بود ، پشت فرمان یکی از نفر برها نشست . بعد از انگُلک آنرا روشن کرد. دنده نفر بر گیر کرده بود، با کمک برادر دیگری آنرا درست کردند. ما نیز بر تانکی سوار شده و سرود خوان طرف مقر راه افتادیم. لحظاتی عجیبی بود. اجساد دشمن را می دیدیم که با ترکش و رگبار مسلسلهای برادران پاسدار به خاک افتاده بودند. هنوز دو دستگاه تانک دشمن در آتش می سوخت و چهار دستگاه دیگر که در صحرا افتاده بود. نتوانستیم ، روشن کنیم . بقیه تانکها نیز در کانالهای آب و پشت تّپه ها مانده بود و برادرها فقط وسایل سبک آنها را که به درد می خورد ، با خودشان می آوردند. صحنه عجیبی بود. گاه گاهی دشمن با مسلسل کالیبر ۷۵ تیراندازی می کرد و مانع از نزدیک شدن ما به تانکها می شد، ولی هیچکس به گلوله ها اعتنا نمی کرد. بعد از ظهر باز هلی کوپترهای خودی بر فراز آسمان ظاهر شدند و به طرف دشمن حمله برده چند بار محل اسقرارشان را با مسلسل وراکت زیر آتش گرفتند. به شدت از طرف دشمن به آنها جواب داده شد و با مهارتی که در شلیک موشکهای هدایت شونده داشتند باعث عدم پیشروی هلی کوپترها می شدند.

بالاخره هوا تاریک شد. رادیو خبر داد که در تمام جبهه ها درگیری بوده و در اکثر جبهه ها دشمن شکست خورده است و بنا به گفته گوینده رادیو ابتکار عمل در دست نیروهای خودی است.

با خوشحالی تمام رفتم زیر پتو، خیال همه تخت بد. اما از ته دل ناراحت بودیم.، چون دشمن هنوز در خاک وطنمان بود.چیزی به آن صورت انجام نداده بودیم. ولی کم کم جبهه ها دارند از حالت دفاعی به حالت هجومی در می آیند.

یک چیز تعجب آوری را با تمام وجود حس می کنم و آن بودن یک قدرت نامرئی است که با چشم دیده نمی شود ولی در عمل به وضوح قابل رؤیت است اما پرده های غفلت نمی گذارد خوب آن را ببینیم و اندازه و شکل آن نامرئی را درک کنیم! هر چقدر فکر می کنم ، فکرم به جایی نمی رسد . آنگاه هیجان زده از خود بیخود می شوم نمی توانم اسمی برای آن قدرت نامرئی بگذارم ، جز نام خدا ، قدرت لایزال “الله” و برای رزمنده ها نامی جز “یدالله” یعنی دست خدا ، بله دست خدا بود که دشمن با آن همه امکانات و تجهیزات نتوانست بیش از چهار ساعت مقاومت کند و با آن همه تلفات شکست خورد و عقب نشست.

در پایان لازم است دعایی بکنیم. : بار خدایا! آن عاملی که باعث می شود ما همچنان در سنگرهایمان با کمترین تجهیزات در برابر کفر ایستادگی بکنیم و یک لحظه پریشان نباشیم ، بر اندازه آن بیافزای.

« قالا ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین» ” خدایا ما ( در پیروی شیطان) بر خویش ستم کردیم و اگر تو ما را نبخشی و به ما رحمت و رفعت نفرمایی سخت از زیانکاران خواهیم شد” (اعراف ۲۳)

دوشنبه ۱۳۵۹/۹/۱۰

با چند نفر به اهواز رفتیم اول رسول را به دکتر بردم . بعد به مخابرات رفته و با برادرم در زنجان تماس گرفته از احوال خانواده جویا شدم الحمدالله همگی خوب بودند.

دشمن کافربا توپهای دور برد، بیمارستان ی اهواز را هدف قرار داده بود و در نتیجه بیمارستانها را به زیر زمینها انتقال داده بودند که خیلی ناراحت کننده بود ، اما چه کار می شد کرد؟ جنگ است . این جنگ جز خیر برای ما چیزی ندارد ، همه چیزش حیر است. دوباره سوار ماشین شده ، به دارخوین برگشتیم. در یکی ازاطاقها بودم که با صدای ناگهانی هواپیما بیرون دویدیم ، دو فروند فانتوم خودی از ارتفاع خیلی پایین بسرعت از بالای سر ما رد شده ، به طرف دشمن رفتند، پس از لحظه ای گرد وخاکی از دور بلند شد که حکایت از بمباران مناطق دشمن توسط فانتومها داشت . لحظه ای بعد ضد هوایی های دشمن شروع به تیراندازی کردند. فانتومها با سرعت خیلی زیاد محل را ترک کردند.

” جامعه را فقط با جود و احسان نمی توان اداره کرد. پایه سازمان اجنماع ، عدل است. احسان وجودهای حساب نشده و اندازه گیری نشده، کارها را از مدار خود خارج می کند”.

” بسیاری از مردم از بس خوبشان را و مدح شان را گفتند فاسد شدند. بسیاری مردم چون از عیبشان چشم پوشی شد و مورد انتقاد قرار نگرفتند، مغرور شدند. بسیاری از مردم هم چون به آنها احسان شد و از راه احسان زندگی و کارشان اداره شد، تدریجا در غفلت فرو رفتند” (امام سجاد)

فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن اگر خورد چو بهائم بیفتد او چو جهاد

مراد هر که برآری مطیع امر تو گشته خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

سه شنبه ۱۳۵۹/۹/۱

تانکهای خودی از دو روز پیش در خط ما مستقر شده اند . صبح گروه شناسایی ارتش آمدند و پس از کسب اطلاع از موفعیت ما و دشمن به همراه دو نفر از پاسداران به طرف شرق برای شناسایی رفتند بعد از برگشتن ، اطلاع دادند که ژاندارمری هم پیشروی کرده و به موازات ما یک کیلو متر فاصله دارند. بعد از ظهر یکی از برادران پاسدار در حین حمل مهمات توسط خمپاره های دشمن به شهادت رسید. دیروز هم دو نفر از سربازها و دو نفر هم از پاسدارها با آتشباری دشمن سطحی زخمی شدند.

چهارشنبه ۱۳۵۹/۹/۱۲

امروز برتری آتش از طرف ما بود، با توجه به شکست ناگهانی دشمن خیلی وقت لازم است که نیروهایش را سازمان بدهد و تدارک حمله ای را ببیند.

بعد از ظهر چهار فروند هلی کوپتر دشمن به منطقه ما هجوم آوردند . ارتشیها با ضد هوایی ، کالیبر ۵۰ و موشکی که در منطقه مستقر کرده بودند شروع به تیراندازی برادران ارتشی هلی کوپترها جرأت نکردند جلو بیایند و مجبور به ترک منطقه شدند. موقع عملیات فانتومهای ما، دشمن با آتش پر حجمی نیروهای خود را تحت پوشش قرار می دهد در حالیکه ما غیر از تجهیزات اندک ارتش تسلیحاتی برای مقابله با دشمن نداریم.

شب برادر بی سیم چی خبر داد که یکی از پاسداران واحد عباس توسط نیروهای دشمن در تاریکی به وسیله نارنجک دستی آتش زا زخمی شده است. یکی از نیروهای واحد عباس می گفت : ما پشت سر این برادر بودیم. ناگهان از مقابل در نزدیکی ما چیزی مثل چراغ قوه روشن و خاموش شد با روشن شدن آن دشمن خمپاره می زد، احتمالا این یک نوع تانک می باشد که قادر است در شب عملیات کند. بد ینوسیله دشمن می خواست لااقل تلافی حملات گذشته را در بیاورد.

حاصل عمرم سه سخن پیش نیست خام بدم، پخته شدم، سوختم

تا بدانجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم

دو شرط از شرایط امر به معروف و نهی از منکر

بصیرت در دین
بصیرت در عمل

امر به معروف جاهلانه همانطوری که در حدیث آمده ، فسادش بیش از اصلاحش است.

از رسول اکرم: ” دو نفر پشت مرا و پشت دین مرا شکستند: نادان متعصب و زاهد و دیگری عالم لاابالی”.

در حدیث است ، خداودند دو حجّت دارد:

۱- حجّت باطن که عقل است.

۲ – حجّت ظاهر که پیامبران است”.

پنج شنبه ۱۳۵۹/۹/۱۳

صبح با مهدی پیر محمدی[۶] و علی بیات یه همراه پنج نفر از واحد عباس برای شناسایی از کانالی که دشمن در حمله گذشته از آنجا آمده بود به جلو رفتیم . سیصد متری دور نشده بودیم که صدای صوت خمپاره شنیده شد، فوری خیز زدیم. بعد از انفجارهای پی در پی سریع بلند شده و نیم خیز به طرف جلو دویدیم و از منطقه انفجار دوراز دید دشمن جلو رفتیم.پس از یک کیلومتر راهپیمایی وقتی با دور بینی که همراه داشتم به مقر دشمن نگاه کردم تانکهایی را دیدم که خود را جهت تیراندازی و حمله آماده کرده بودند و کمی آن طرفتر یک خودرو دشمن از آبادان به سوی اهواز در حال حرکت بود. به ناگاه گلوله یکی از توپهای خودی در وسط تانکها منفجر شد. بعد تانکهای ما شروع به تیراندازی به سوی دشمن کردند. ما نیز جهت شناسایی بیشتر به طرف سه راهی راه افتادیم . سه راهی یکی از کانالها به طرف خط ژاندارمری می رفت. ژاندارمری تازه در آن خط مستقر شده بود بعد از شناسایی رد تانکها و حرکت آنها و موضع تیر اندازیشان به مقّر خودمان برگشتیم.

بعد از ظهر همان روز با صدای رگبار سلاحهای ضد هوایی ارتشها از مقر بیرون آمدم، هواپیمایی در آسمان منطقه بود. عده ای می گفتند که میگ عراقی است ، و عده ای می گفتند نه فانتوم خودی است ، اما ارتشی ها نگاه نمی کردند که خودی است یا عراقی، یک ریز تیراندازی می کردند از طرف دشمن هم تیراندازی می شد. هر دو طرف هواپیما را به رگبار بسته بودند. هواپیما بالای سر ما چرخی زد و در انتهای منظر چشمهایم ناپدید شد. بعدها هم معلوم نشد که میگ بود یا فانتوم

جمعه ۱۳۵۹/۹/۱۴

نزدیک اذان مغرب یک نفر از واحد عباس آمد وگفت : محمد سلیمانی را برداررحیم کار دارد. محمد همراه وی به محمدیه رفت. پس از برگشتن، گفت که : امشب قرار است از چهار طرف به عراقیها حمله کنیم. از دو جبهه ؛ عده ای از طرف جاده آبادان و ماهشهر از قسمتی که جاده در دست عراقیهاست و ما هم از دو محور محمدیه و سلمانیه . ساعت عملیات هم دو نصف شب تعیین شده است و قرار است اگر لازم شد ، ارتشی ها هم وارد عملیات بشوند. بعد از تشریح نقشه عملیات در زیر روشنایی نور فانوس در کلبه مانندی که برای بی سیم چی درست کرده بودیم ، شروع به برنامه ریزی جهت چگونگی جمع آوری امکانات و سازماندهی نیروهای که متشکل از برادران قمی، ابهری و زنجانی می باشند، کردیم. بعد از برنامه ریزی بچه ها را جهت آگاهی از نقشه و برنامه عملیات صدام زدم. بعد شروع به تشریح نقشه عملیات نمودم . برادران! دست چپ جاده به عهده ماست باید یک کیلومتر پیشروی کنیم و … بعد از توجیه کردن نقشه و مشخص شدن وظایف ، برادران به سنگرهای خود برگشتند تا وسایل مورد نیاز مأموریت را فراهم کنند.

ماشین آمبولانس و برانکاردها برای حمل مجروحین عملیات ، دمِ پل مستقر شده اند حال عجیبی دارم، یا خدا در دلم زنده است . احساس سبکی می کنم . ممکن است ساعتی بیش یه پایان عمرم نمامده باشد . خلاصه لحظاتی عجیبی است. ساعت یازده سرم را به جایی تکیه دادم تا چرتی بزنم . ولی از شدت خستگی خوابم برده بود نمی دانم چقدر گذشت که با صدای خش خش بی سیم بیدار شدم. گفتند : عملیات لغو شده ، نباید به جلو بروید . این کلمات بی روح آب سردی بود که به سرم ریخته شد.

با هیجان پرسیدم چرا ؟ گفتند نمی دانیم.

” ما انقلابمان را به تمام جهان صادر می کنیم ، چرا که انقلاب ما اسلامی است و تا بانگ لا اله الا الله و محمداً رسول الله بر تمام جهان طنین نیفکند مبارزه هست و تا مبارزه در هر کجای جهان علیه مستکبرین هست ، ما هستیم” ( امام خمینی)

شنبه ۱۳۵۹/۹/۱۵

همه بچه ها می پرسیدند: جریان دیشب چه بود؟ چرا عملیات لغو شد؟ ما هم که از جایی به آن صورت خبر نداشتیم، گفتیم نمی دانیم . دستور بوده که عملیات لغو شود. طبق آن نقشه ای که برادررحیم در یک جلسه موقعیت دشمن و امکانات و حرکات و مخصوصاَ اوضاع عراق و همچنین موقعیت و وضعیت مواضع نیروهای خودی در مناطق مختلف را برایمان تشریح کرد، ما در صدد بر آمدیم که یک گروه شناسایی به طرف شرق سلمانیه و از آنجا به طرف جنوب بفرستیم تا در مواقع لزوم بتوانیم به دشمن ضربات کاری وارد کنیم ، به همین جهت صبح ، به همراه محمد سلیمانی ، مهدی پیر محمدی ، رمضان عدل [۷]، حمید مکی[۸] و دو نفر از برادران ابهری به طرف شرق راه افتادیم . کنار سنگرهای برادران ارتشی شروع به شناسایی کردیم . از امتدادسنگرهای تانک و نفر بر که با طئل حدود سه کیلومتر به یک رودخانه یا بهتر است بگویم به یک با تلاقی ( آب گرفتگی) منتهی می شد گذشته و از آنجا مسیرمان را به طرف جنوب که محل استقرار دشمن بود، تغییر دادیم . بعد از سه کیلو متر به نهری که آبش خشک شده بود رسیدیم. بعد به یک سه راهی که کاملاً روی نقشه معلوم بود رسیدیم . از آنجا می شد با چشم غیر مسلح نفرات و مواضع دشمن را دید و حتی حرکات نفرات دشمن قابل رؤیت بود. از همین کانال برای حمله استفاده کرده بود . بعد از شناسایی ، نزدیک ظهر به مقر برگشتیم. بعد از ظهر بنا به در خواست بعضی از برادران ، دومین جلسه انتقادات و پیشنهادت تشکیل گردید و هدف از این جلسه روشن شدن مدت زمان مأموریت بود، چون امروز درست یک ماه بود که در جبهه بودیم و مدت مأموریتمان به پایان رسیده بود. بنا به گفته بعضی از برادران مدت مأ موریت یکماه تمدید شده بود ، به همین دلیل اکثر برادران می گفتند: ما مشکلات خانوادگی داریم ، به خانواده گفته ایم که بعد از یک ماه بر می گردیم و از این حرفها . بالاخره بعد از گفتگوهای زیاد به این نتیجه رسیدیم که بادر سلیمانی فردا به اهواز برود و با سپاه زنجان تماس گرفته کسب تکلیف نماید و اگراحیاناً موافقت کردند، مدت مأموریت چها و پنج روز بشود. جلسه با یک تکبیر به پایان رسید.

“الغیبه ذ کرک اخا ک بما یکره” ” غیبت آن است که برادر خود را به چیزی که دوست ندارد یاد کنی” (رسول اکرم – نهج الفصاحه)

یکشنبه ۱۳۵۹/۱۶ روز دانشجو

طبق قولی که به مسئول خمپاره انداز ارتش داده بودم، صبح برای گرا دادن و دیده بانی به مقر ارتشی ها رفتم. یک نفر از برادران ارتشی و دو نفر از برادران پاسدار جهت شناسایی به سوی دشمن حرکت کردند. بنده به علت نبودن بادر سلیمانی و رضا یوسفی در سلیمانیه با آنها نرفتم . این هماهنگی بین ارتش و سپاه خیلی خوب بود ، چون بهتر می توانستیم کار کنیم . خلاصه محمد و رضا از اهواز برگشتند و گفتند : با زنجان تماس گرفتیم ، قرار است فردا یک گروه هشت نفری وارد جبهه بشوند و بعد از پانزده روز هم گروهی برای تعویض کلیه نیروها از زنجان حرکت می کنند. نزدیک غروب ، مهدی پیر محمدی، سلیمانی و من به طرف محمدیه رفتیم.

هنوز به خط اول جبهه نرسیده بودیم که رگبار گلوله های دشمن از بالای سرمان گذشت و صدای وِز وِز آن زنگ گوشهایمان را به صدا در آورد. وقتی به محمدیه رسیدیم ، گفتند: آنماده باش است . وقتی با دوربین جلو در نگاه کردم، دیدم یک تانک که چند سرباز روی آن نشسته اند و کمی جلوتر از آن یک خودرو که مسلح به کالیبر ۵۰ است به شدت به طرف ما تیراندازی می کنند و پیش می کنند و پیش می آیند.

سریع گفتم: پس چرا تانک را با موشک نمی زنید؟

گفتند : می خواهیم نزدیک تر بشود با توجه به حمله دشمن و اعلام آماده باش تصمیم مان برای رفتن به جلو عوض شد . شبانه برگشتیم به مقرمان. به همراهی برادران مهندسی ارتش که برای کندن سنگر به جلو آمده بودند و چند نفر از برادران پاسدار تأمین ، به پل دوم رفتیم ، پس از کندن چند سنگر در داخل کانال برای استقرار تانک ها به عقب برگشتیم.

دوشنبه ۱۷/۹/۱۳۵۹

نزدیکی های ظهر، آن هشت نفر آمدند . همه خوشحال شدیم ، پس از احوالپرسی ، از وضع برادران در زنجان و برادران اعزامی به سومار پرس و جو کردیم. چون تا آن لحظه اطلاع درستی از وضع شان نداشتیم.خبرهای دردناکی شنیدیم ، خبر شهید شدن یکی از همرزمان عزیزم ” یدالله احمدخانی ” در سومار [۹]که سال ها با هم بودیم ، مرا به شدت متأثر کرد. عجب روزهای پر خاطره ای در کوه های اطراف زنجان و سنگلاخ های دهات اطراف آن با هم داشتیم و چه خاطره های پر شوری در زمان اوایل انقلاب داشتیم. چه می دانم…

همه چیز را پیش بینی می کردم ولی شهید شدن او را نه ، چون حس می کردم که در کنار او هستم . او ازمن جدا نشده نه ؛ دیگر نمی توانم حرفهای پر دردم را بر روی کاغذ بیاورم.

خدایا! ما را هم جزء شهدای اسلام قرار بده.قبلا شنیده بودم برادر عزیز دیگرم، ” عباد نجفلو ” شهید شده و هنوز هم جسدش با جنازه دو نفر از برادران در جبهه مانده، خیلی برایم دردناک بود. دیگر نمی توانم از این دو شهید اسلام چیزی بنویسم . بغض گلویم را گرفته و قدرت حرکت دادن قلم بر روی کاغذ را ندارم ، اما نباید گریه کنم . چون درست است”یدی” ” عباد” شهید شدند ولی در این راه فقط اینها که فدا نشده اند . بهترین آزاد مردان اسلام در این راه کشته شده اند. محمد (ص) علی(ع) ، حسین(ع) راه ، راه اسلام است و وای بر ما اگر ذرهّ ای در وظایفمان سستی بکنیم .چه می شود کرد؟ شهیدان زنده اند الله اکبر . هر روز جبهه خون ،نه! حمام خون است. کربلای خوزستان میدان ستیز حق و باطل است. ما باید مصممّ باشیم، عبرت بگیریم و پند بیاموزیم. از این جریانات تجربه کنیم و بجنگیم امام گفته : ” ما مرد جنگیم نه مرد حرف” بعد از ظهر دیده بانانی که از طرف ما به جلو رفته بودند و از بی سیم صدایشان می آمد خیلی خوشحال بودند. چون توانسته بودند یک انبار مهمات دشمن را منفجر کرده و چند خودرو و تانک را مورد هدف قرار دهند. شب ساعت هشت دوباره آماده باش صد در صد دادند. نقل و انتقالات دشمن زیاد بود. چراغ خودروهای دشمن گاهی روشن و خاموش می شد.

” عدل جریان کارها را در مجرای خود قرار می دهد . اما جود جریانها را از مجرای اصلی خارج می کند”(امام علی)

سه شنبه و چهارشنبه ۱۸و۱۹/۹/۱۳۵۹

در این دو روز چیزی به آن صورت اتفاق نیفتاد . اگر چیزی جالبی هم اتفاق افتاده باشد چون بعد از چهار روز این ها را می نویسم یادم نیست.

پنج شنبه ۲۰/۹/۱۳۵۹

برای استحمام به اهواز رفتیم . هوا خیلی گرد وخاک بود. با ماشین که در جاده حرکت می کردیم، شدت گرد وخاک بعضی اوقات به قدری بیشتر می شد که ماشین بیشتر از ده کیلو متر در ساعت نمی توانست حرکت کند. نزدیکی های ظهر در شهر گفتند دو نفر از خرابکاران را اعدام کرده اند. جرم آنها انفجار لوله های نفت و انداختن خمپاره به درون شهر بود. پاسدارها هر دو را در انظار مردم اعدام کردند تا شهر حالت عادی داشته باشد و جمعیت شهر زیاد شده بود. اگر نسبت به روزهای اولی که ما آمده بودیم بسنجیم، چهره شهر خیلی فرق کرده بود.

جمعه ۲۱/۹/۱۳۵۹

با سه نفر از پاسداران زنجان و چند نفر از پاسداران قم برای شناسایی با قایق به آن طرف رود خانه رفتیم . حدود یکماه پیش افرادخودی در این طرف بودند ولی به علت درگیر شدن با دشمن و دادن یک شهید به این طرف رود خانه عقب نشینی کرده بودند .

از قایق پیاده شده و از جنگلی که کنار رود خانه بود به طرف دشمن حرکت کردیم. در راه یم ماشین جیپ ارتشی را دیدیم که خراب شده بود. بعد از یک ونیم کیلومتر راهپیمایی به یک خانه خالی از سکنه که فقط یک اسب و چند بزغاله و یک گربه در حیاط آن دیده می شد رسیدیم . هوا گرد وخاک بود و غبار مثل مه آسمان را فرا گرفته بود. ما هم با استفاده از این وضعیت توانستیم تا شصت متری دشمن پیش روی کنیم اما اگر هوا روشن تر بود، نمی توانستیم به این سادگی به اینجا بیاییم. علت آمدن ما هم به این طرف شناسایی محل استقرار دشمن بود و تعیین محلی مناسب برای مین گذاری . اگر هوا کمی روسن تر بود . تعیین محلی مناسب برای مین گذاری . اگر هوا کمی روشن تر بود و سیصد متری به جلو می رفتیم ، پلی را که دشمن برای عبور از رودخانه زده بود، به راحتی می توانستیم ببینیم . پس از شناسایی محل استقرار دشمن ، موقع برگشتن یک قیضه خمپاره شصت میلی متری پیدا کردیم که قنداق نداشت ، به احتمال زیاد خمپاره مال ژندارمریها بود که موقع عقب نشینی جا گذاشته بودند.

شنبه ۲۲/۹/۱۳۵۹

قرار شد نزدیک پنجاه عدد مین ضد تانک به همراه برادران قمی و زنجانی که مجموعاً سی نفربودیم ، به آن طرف رود خانه برده تا مین گذاری کنیم. همین که با قایق موتوری به آن طرف رسیدیم، یک هواپیما از بالای سر ما به سرعت به طرف دشمن رفت. فوری پریدیم توی جنگل و خودمان را مخفی کردیم. بعد معلوم شد که فانتوم خودی است. در همین حین خمپاره های دشمن امان نمی داد. دشمن فهمیده بود که ما به آن طرف رودخانه رفته ایم، به همین جهت با توپ و خمپاره به شدت موضع ما را می کوبید. کم کم آفتاب غروب کرد. حدود دو کیلومتر تا به محل مین گذاری راه داشتیم. نفری دو عدد مین برداشته به طرف جلو حرکت کردیم. پس از رسیدن به محل مورد نظر و مشخص کردن طرز آرایش مینها، آنها را کاشتیم . بعد از دو ساعت بدون کوچکترین اتفاق ، مأموریتمان را انجام دادیم . هوا کاملاً تاریک شده بود و مهتاب همه جا را روشن کرده بود و ما به آرامی منطقه مین گذاری را ترک کرده و به مقرمان برگشتیم.

یک شنبه ۲۳/۹/۱۳۵۹

محمد سلیمانی با چند نفر از برادران به اهواز رفتند: حدود ساعت ده صبح خود را آماده می کردم تا با برادران قمی برای شناسایی بروم. ناگهان فریاد یکی از بچه ها شنیده شد که می گفت : آمبولانس! آمبولانس! فوراً از زیر پل بیرون پریدم . از کانالی که کنده بودیم گذشتم. به ناگاه صحنه دلخراشی را دیدم . ترکش خمپاره یک طرف صورت یکی از برادران را مثل چاقوی قصابی بریده بود و به صورت روی زمین افتاده و دو دیّه آب در کنارش ولو شده بود . خون زیادی از پیکر مطهرش بر زمین جاری بود. همه دستپاچه شده بودند. نمی دانستند چه کار کنند. از طرفی هم انفجار پی در پی خمپاره ها همه را هیجان زده کرده بود. فوری یک پتو آورده روی جنازه را پوشاندم. به یکی از برادران گفتم: برو برانکارد بیاور. در همین حین آمبولانس رسید در حالی که جسد مطهر شهید را سوار ماسین می کردم. رضا یوسفی هم سوار شد و گفت : من این را به معراج می رساندم . و بعد به سنگر برگشتیم.

یکی از برادران گریه می کرد.

گفتم: چرا گریه می کنی؟

گفت : همه مان می میریم.

همه ناراحت بودند. آمدیم زیر پل نشستیم. برادرها قرآن آوردند، سپس مجلس قرائت قرآن بر پا شد. عجب مجلسی بود. آیات قرآن رمز خودش را نشان می داد . آدمی را به فکر وا می داشت. چقدر زیبا بود. نیم ساعتی نگذشته بود که یکی از ارتشی ها آمد و گفت : معذرت می خواهم که این خبر را میدهم ، در آن پشت داخل سنگر از برادران شما شهید شده اند . به سرعت از جایمان بلند شده و با شتاب به طرف سنگری که در نزدیکی آن توپ منفجر شده بود ، دویدیم انفجار توپ ” اصغر رستمی” را شهید کرده بود و در داخل سنگر نیز دو نفر از برادران پاسدار به نام ” اصغر محبّی ” اهل زنجان و ” عبدالله” از ابهر را به شهادت رسانده بود و روح مطهرشان به منزل ابدی پرواز کرده بود. با یکی از برادران شهدا را از سنگر بیرون کشیدیم. ترکش توپ دست و پاهای عبدالله را انداخته بود. استخوان پایش کاملاً آشکار بود. با خودم گفتم: خدایا! چقدر مهربانی! تو چقدربزرگی! عبدالله شهید ، تازه دیشب به جبهه آمده بود . اصغر محبی که به مأموریت آمده بود یک ترکش به صورتش خورده و همانجا به خونش آغشته شده بود. جنازه ها را سوار ماشین کرده با چند نفر از برادران به اهواز فرستادیم. حالا شهیدان چهار نفر شده بودند، دوباره درزیر پل مجلس ختم گذاشتیم و به سوگ آن شهیدان نشستیم و قرآن خواندیم. خدا بیامرزدشان و شهادت را نصیب ما هم بگرداند. اصغر رستمی حدود یک هفته پیش به جبههآمده بود. دیروز هم صیادی[۱۰] زخمی شده و به بیمارستان اهواز منتقل شد.

دوشنبه ۲۴/۹/۱۳۵۹

نظام جعفری را که رفیق و فامیل اصغر محبّی بود، سوار ماشین کرده و به زنجان فرستادیم تا در دفن شهیدان در آنجا باشد، ولی متأسفانه بعداً خبر رسید ، سه نفر از برادران قبلاً با هواپیما شهیدان را به تهران برده اند. من ومهدی و محمدی به دارخوین برای غسل میت[۱۱] رفتیم ، چون حمام آب نداشت به شادگان رفتیم . در کنار جاده آورارگان مناطق جنگی را می دیدیم که چادر و یا کلبه درست کرده و در آنجا مشغول زندگی هستند. وقتی وارد شهر شدیم ، شهر پر از جمعیت بود. بالاخره پس از گردشی ، سراغ حمام را گرفتیم . گفتند که آب قطع شده است . برگشتیم به دارخوین . به یکی از خانه ها که حمام کوچکی داشت رفتیم ولی آبش سرد بود. تنور را روشن کرده مقداری آب گرم کردیم ویک منبع هم پشت بام گذاشتیم . با این ابتکار یک حمام درست کردیم که هم آب گرم و هم آب سرد داشت.

پس از استحمام لباسها را نیز شستیم. بعد از ظهر با یک ماشین ارتشی و یک مقدار پیاده روی به سلمانیه رسیدیم . در همان روز هم با انفجار خمپاره ای ، یکی از پی ام پی های ارتشی از کار افتاده بود.

سه شنبه ۲۵/۹/۱۳۵۹

صبح که شد ، هوا آفتابی بود. در کنار پل که یک اجاق برای دم کردن چایی درست کرده بودند. نشسته، صبحانه را با چایی شیرین صرف کردیم. آتش دشمن به آن صورت شدید نبود. که گاهی از طرف ما صدای غرّش توپخانه به گوش می رسید. بعد از ظهر خبر دادند که سه فروند از هلی کوپتر های دشمن کم کم دارند نزدیک می شوند ولی آنها به طرف نخلستان رفتند. همه خوشحال شدیم، بچه ها سرهایشان را از زیر پل بالا آوردند و چشم به آسمان دوختند . ما هم مثل دیگران تماشاچی بودیم چون ضد هوایی و یا موشک نداشتیم که به طرفشان شلیک کنیم. تمام تیربارها و موشکها در دست برادران ارتشی بود. آنها اکثراً با کالیبر ۵۰ به طرف هلی کوپتر ها شلیک می کردند . هلی کوپترها با یک مانور و تیراندازی به طرف ما و ارتشی ها هجوم آوردند. در یک لحظه آتش بارها و تیربارهای ما خاموش شد. احتمالاً اکثرشان گیر کردند. در همین حین یکی از هلی کوپترها که کاملا نزدیک شده بود، و تا ارتفاع هفتصد متری ما پایین آمده بود شروع کرد به تیراندازی . در موقع دور زدن هلی کوپتر همه چشمها به طرفش دوخته شد. ناگهان صدای انفجار و آتش و دود غلیظی در آسمان دیده شد. چشمها از هیجان بازتر شد و هلی کوپتر در آسمان آتش گرفت و پس از طی مسافت کوتاهی در هوا، سقوط کرد. همه به همدیگر تبریک می گفتند . ساعتها هلی کوپتر توپخانه دشمن حوالی هلی کوپتر را می کوبید که مبادا ما بتوانیم به آن نزدیک شویم.

چهارشنبه ۲۶/۹/۱۳۵۹

بعد از ظهر مجلس ختمی برای برادران شهید گذاشته بودیم . یکی از برادرها مرا صدا کرد و گفت : دو دستگاه نفر بر دشمن به هلی کوپتر سوخته نزدیک می شوند . من نگاه کردم ولی چیزی ندیدم چون هوا مقداری مه آلود و کمی تاریک بود. با سه چهار نفر از برادران از جمله خلیل اشرفی و سلیمی به طرف هلی کوپتر حرکت کردیم. از کانال عبور کرده تا سه راهی کانال رفتیم. آفتاب داشت ، غروب می کرد. تا سیصد متری هلی کوپتر رفته بودیم، ولی جایی که هلی کوپتر سقوط کرده بود در معرض دید دشمن قرار داشت برای همین تصمیمات برای نزدیک شدن به آن عوض شد. به برادرها گفتم: من وخلیل از سه راهی می گذاریم و به آرامی جلو می رویم، شما همینجا بنشینید تا ما محل را کاملا شناسایی بکنیم . پس از طی حدود سیصد متر با دوربین از داخل کانال به طرف دشمن نگاه کردم، و پس از شناسایی سنگرهای تانکشان به مقّرمان برگشتیم.

دفتر دوم در راه آبادان

“گزارش و خاطرات مختصری از جبهه آبادان”

۱۶/۸/۶۰ – عاشورای حسینی

با صد و دوازده نفر از برادان بسیجی که سه یا چهار نفرشان پاسدار بودند، برای جبهه به تهران اعزام شدیم . حدود ده روز در پادگان امام حسن (ع) بودیم. در عرض این ده روز حدود شش نفر از برادران با بهانه های بجا یا بی جا به زنجان برگشتند . قابل ذکر است که یکی از آنها به نام علی ، خیلی برایم مشکوک بود او قبلاً سابقه عضویت در سازمان منافقین را داشت و چند نفر از رفقایش اعدام شده و یا فراری بودند و چند نفر دیگر هم که کاملاً دید مادی داشتند طی تماسی با سپاه به زنجان فرستاده شدند.تجمع نیرو ، بی نظمی را در پادگان به حد اعلاء رسانده بود، طوری که در صف غذا اگر می ایستادیم به یک کیلومتر می رسید. سستی مسئولین پادگان در مورد وظایفشان موجب به اوج رسیدن بی نظمی ها شده بود.گاهی آب پادگان کلاً قطع می شد و آب دستشوییها از سقف چکه می کردو صدها نارسایی دیگر حکایت از مسلطّ نبودن مسئولین به پادگان داشت. برادران روزانه یک ساعت و نیم در کلاس نهج البلاغه و اخلاق اسلامی که توسط برادر جواد گلشنی [۱۲] تدریس می شد، شرکت می کردند و این کلاسها نسبتاً خوب بود. کم کم برادران فشار می آوردند که چرا اعزام نمی شویم و زیر لب غرُغرُ می کردندکه : ” ماندیم ، پوسیده شدیم” . از این حرفها ، در روزهای آخر زیاد به گوش می رسید تا اینکه برادر مصطفی خردمند مسئول سپاه به تهران آمدند . پس از صحبت با ایشان و مشورت، صلاح در این دیدیم بخاطر احتمال حمله گسترده در روزهای آینده از منطقه جنوب ، به آنجا اعزام شویم . خیلی اصرار داشتیم که به جنوب برویم ولی استقبال بیش از حد مردم از جنگ بخصوص در ماه محرم باعث شده بودکلیه جبهه های جنوب پر از نیروهای جنوب تماس گرفتیم ، گفت: کنترل نیروها از دستمان خارج شده ، نمی توانیم سازماندهی کنیم . دوباره توسط خردمند با مسئول اعزام نیرو و عملیات جنوب صحبت شد که ما را با نیروهایی که از دو ماه پیش در جبهه آبادان مستقر بودند. تعویض کنند. بالاخره با هزار زحمت ، قرار شد تنها نیروی زنجان به جنوب بروند و بقیه نیروهای اعزامی به فرب فرستاده شوند، بیشتر برادران از این موضوع خبر نداشتند وقتی که از بین راه متوجه شدند به جنوب می رویم، خیلی خوشحال شدند.

در آن ده روزی که در پادگان امام حسن بودیم، با برادر محسن [۱۳]درس عربی شروع کردیم . ایشان به من و برادر حمید گوزلیان درس داد. محسن یکی از بهترین برادران پاسدار زنجان می باشد. از اینکه این دفعه توفیق حاصل شده بود که با هم به جبهه بیاییم ، خیلی خوشحال بودم. چون می توانستم از خدمت ایشان کسب فیض کرده ، اخلاق و علم بیاموزم

۲۵/۸/۶۰

با صد و هفت نفر از برادارن از تهران به طرف اهواز حرکت کردیم. پس از چهل ساعت به اهواز رسیدیم . و به یکی از اردوگاههای اهواز رفتیم . بعد از تماس با مسئولین معلوم شد که به آبادان می رویم تا با برادران مستقر در آنجا تعویض شویم ، قرار شد که با آبادان تماس گرفته ، سپس ما را در جریان بگذارند.

شهر اهواز نیست به یک سال قبل که تازه جنگ شروع شده بود، فرق کرده و مردم اهواز بیشتر شده بودند. نحوه اعزام نیز کلی فرق کرده بود. برادران پاسدار سر و سامان خوبی یافته بودند. اما نشانه های ویرانی موشک و توپ دشمن در جای جای شهر به چشم می خورد و بوی خون شهدا از در و دیوار شهر به مشام می رسید.

پیر زنانی که آفتاب ، رخسارشان را سیاه کرده ، وقتی به آرامی با چشمان به گودی فرو رفته شان نگاهت می کنند از ته دل آهی می کشند و به امام و سربازانش دعا می کنند. حضور برادران کمیته ، بسیج و سپاه در جای ، جای شهر از هر چند قدم قابل مشاهده است که این نشان از حضور امام و انقلاب و بلوای جنگ دارد. خلاصه ؛ چون مقدار پولی که از زنجان جهت خرجی برادران با خودمان آورده بودیم در حال اتمام بود پنج هزار و سیصدتومان قرض گرفتیم.

۳/۹/۶۰

بعد از تکمیل پرونده و صدور کارت جنگی، قرار شد حدود بیست نفر جهت انتظامات شهر و روستا در آبادان بمانند و بقیه برادران به جزیره مینو که اروند رود از کنار آن می گذشت ، اعزام شدیم. جزیره مینو پر از درختان نخل است. مردم آنجا از فروش خرما زندگی خود را می چرخانند و با شروع جنگ عده ای از آنها در شهرهای اطراف آواره شده و عده قلیلی از ساکنین در آنجا مانده اند . محصولات کشاورزی جزیره خرما و موز می باشد. قسمت عمده جزیره توسط برادران سپاه و بسیج اداره می شود و قسمتی از جزیره نیز دست برادران ژاندارمری است که همکارای های لازمه را با برادران بسیجی انجام می دهند. در کل می توان گفت منطقه از نظر امکانات و تبلیغات نسبت به جبهه های دیگر در سطح خیلی پایینی بود. بنا به گفته پاسداران محلی این منطقه در شروع جنگ وضع نابسامانی داشته ، به طوریکه عراق در اوایل به این طرف اصلاً تیراندازی نمی کرد. چون ستون پنجم برایش امیدواری می داد. عراق این منطقه را جزو خاک خود می دانست . ضد انقلاب و خلق عرب در اوایل جنگ تا دلت بخواهد در این منطقه فعال بودند. مردم منطقه فعال بودند مردم منطقه از نظر اقتصادی بسیار ضعیف بودند و از نظر بینش فرهنگی نیز در سطح پایینی قرار داشتند و همین عوامل دست به دست هم داده بودند و مانع از صدور انقلاب به این منطقه شده بود. حدود هشتاد نفر از برادران به خط اول جبهه آمده بودند، بقیه در انتظامات شهر و چند نفری هم در ترابری و آشپزخانه مشغول خدمت بودند. بعد از تقسیم برادران به مقرها ، چند نفر را هم جهت یادگیری خمپاره ها فرستادیم. عده ای هم در ستاد عملیاتی جهت حفاظت و غیره ماندند. قسمتی از جزیره که در دست سپاه و بسیج بود . منطقه خیلی حساسی برای نفوذ دشمن و خیلی حیاتی برای جبهه خودی بود. فاصله ما با عراقی ها حدود سیصد متر بود. ما این ور اروندکنار و به قول عراقیها شط العرب[۱۴] مستقر بودیم و آنها آن طرف . دشمن از سنگرهای بتونی که کنار آب ساخته بود تیراندازی می کرد. بعضی از شبها دشمن آتش تهیه می ریخت که خیلی دیدنی و جالب بود. و با همه امکاناتی که در دست داشتند از گلوله تفنگ گرفته تا گلوله های خمپاره و توپ شلیک می کردند اما تمام گلوله هایشان بی هدف بود و اکثراً هوایی و بدون هدف می زدند در اولین روزهای که مستقر شده بودیم ، سه نفر از پاسداران محلی آمدند ، گفتند: امشب یک نفر از آن طرف آب به این طرف می آید، از نیروهای خودی می باشد ، مواظب باشید که نزنید . کنار آب رفتیم ، پس از نیم ساعت و با علامت چراغ قوه و شلیک چند تیر از این طرف آب از آن طرف رود دیدیم که یک قایق کوچک بدون صدا ولی با سرعت خیلی زیاد به این طرف آمد. بنا به گفته آنها آن شخص از مجاهدین عراقی می باشد که به عنوان جاسوسی و شناسایی به آن طرف رودخانه رفته بود. یکی از برنامه هایی که دشمن هر شب نکرار می کرد، در آوردن صدای زوزه گرگ بود. بعد از تحقیق معلوم شد که این صدا از بلند گو پخش می شود و برای تضعیف روحیه این کارها را انجام می دهند با آمدن گروه ما درمنطقه برادران به کنار آب می رفتند. در اوقات اذان ، اذان می گفتند که تاثیر مثبت بر روی دشمن داشت . این کار دیگر عادی شد و موقع اذان گفتن هیچ گونه تیراندازی نمی کردند. اگر یک موقع برایشان عربی صحبت می کردی ، فوری جوابت را با گلوله می دادند. کلاً برادران خوب بودند. هفتگی جلسه نهج البلاغه توسط یکی از برادران تشکیل می شد و همچنین صحبتهای بعد از نماز ، جلسه روخوانی و تفسیر قرآن خیلی موثر بود. شخص خودم علاوه بر آن با محسن جزیمق درس عربی شروع کردم که به صورت ساده و به روش آسانی تدریس می کرد و در مدت کوتاهی توانستم امثله[۱۵] را تمام کنم. تاثیر برادر جزیمق بر روی برادران خیلی خوب بود ، خصوصاً من خیلی از وی درس گرفتم . کلیه رفتار و اخلاقش آدمی را به یاد خدا می انداخت . یکی از برنامه هایمان ، ساختن سنگر در کنار آب بود. موقعی که ما وارد جزیره شدیم سنگرهای مقاومی که بتواند در مقابل سلاح دشمن دوام بیاورد ، نبود. بنابراین همه بچه ها را بسیج کردیم که سنگرهای گروهی و انفرادی در کنار لب آب بسازند . برادران روز و شب کار می کردند، چون نمی شد زمین را بکنیم ، مجبور بودیم فقط با گونیهای پر از خاک سنگربسازیم. گونیها را در فاصله ۷۰ متری پر از خاک کرده کول می گرفتیم و به کنار آب می آوردیم. گاهی چون روزها دشمن دید داشت . شب این کار را می کردیم . برادران خیلی علاقه داشتند که کار کنند و این باعث شده بود که برادران مقرهای دیگر آمده و کار کنند . زمان خیلی سریع می گذشت . وشب و روز برایمان مفهوم نداشت.

۲۴/۹/۶۰

صبح حدود ساعت یازده چون خسته بودم ، خوابیدم . در خواب دیدم که می گویند : امام خمینی دارد می آید، برویم دیدنش . رفتیم نزدیکی های اروند رود آنجا یک خانه ای بود که صاحب آن آواره شده و به شهر دیگری رفته بود. دیدم یک آقا سید جوان دارد ، قدم می زند . به من گفتند: این رهبر جهان است و خودش هم امام خمینی است. در یک لحظه به نظرم آمد که من امام را قبلاً دیده ام. او یک سید پیر است ولی این جوان است و ریشِ سفید ندارد. کلّی هم قیافه اش فرق می کند. اینها همه اش از نظرم می گذشت ، انگار یک نفر به من گفت : برو جلو ، رفتم جلوتر دست دادم و دستش را بوسیدم . در این حالت به زانو نشستم و چیزی که – ( هر چه فکر می کنم به یادم نمی آید) در اطرافم صدای کسانی را می شنیدم که با من صحبت می کردند ، مثلاً می گفتند : برو جلو دست بده ولی آنها را نمی دیدم. تا اینکه در کنار آقا نشستم . و او برای جماعتی صحبت می کرد و دستهایش را تکان می داد و من احساس می کردم ، دارد چیزی برایم سفارش می کند. بعد از مدتی گذشت ، خانمی را که چادر سفید پوشیده بود، نشان دادند و این حالا یادم نیست ، بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، احساس خوشحالی می کردم. این خواب زمانی به یادم افتاد که در حال قیام برای خواندن نماز ظهر یودم . بعد ین خواب را برای یکی از برادران تعریف کردم. او گفت : حتماً آن شخص امام زمان (عج) بوده است. همچنین یک بار هم که در پادگان امام حسن بودیم و به علت زیادی نیرو به جبهه اعزام نشده بودیم ، در حالت خواب و بیداری یک نفر گفت: شما فردا اعزام خواهید شد و گفتند : اوست ، یعنی ” امام زمان (عج) ” است. به احتمال خیلی قوی او بود.

باز یکی از برادران بسیجی زنجان ( ح- گ) می گفت: صحبت نباید برای غیر از خدا گفته شود . هر چیز که برای غیر خدا باشد، شرک است . هر حرفی که برای غیر خدا باشد ، لغو محسوب می شود. معنی لغو یعنی همان شرک . نباید چیزی گفت مگر به خاطر خدا و به این مسئله هم کم و بیش معتقد بود.

۲۶/۹/۶۰

برادر خردمند مسئول سپاه زنجان و برادران فروزنده ، هادی رسامی و حیدری جهت بازدید از جبهه به جزیره مینو آمدند . از دیدن آنها خیلی خوشحال شدیم و با آمدن آنها برادران روحیه تازه ای گرفتند و در همین ایام بود که بستان آزاد شد. چون برادر حیدری از جبهه بستان بازدید کرده بود ، برایم از معجزات و حماسه ها تعریف کرد که شنیدنی و آموزنده بود . از جنایت سربازان کفّار برایمان تعریف می کرد و از سنگر های فتح شده آنها که غیر قابل نفوذ و تصور بوده است و روحیه نیروهای خودی و ” پیشمرگان مین” که قبل از حمله خود روی مینها رفته بودند تا مین منفجر شود و راه برای پیشروی رزمندگان باز شود و خلاصه از غنائم جنگی که به دست آمده بود، می گفت که همگی آنها حکایت از پیشرفت انقلاب توسط خدا داشت .

۳۰/۹/۶۰

با سه اتوبوس به طرف آبادان حرکت کردیم. هوا ابری بود. در نزدیکی های دارخوین باران شروع به باریدن کرد. ساختمانهای اطراف جاده و آبادانیهای اطراف آن ، مرا به یاد پارسال می انداخت . بعد از طی مسافتی به شادگان رسیدیم . با نفر بر از آن شهر جنگ زده به آبادان ویران شده حرکت کردیم. مواضع دشمن در وسط جاده ماهشهر ، آبادان که توسط رزمندگان اسلام اشغال شده بود عظمت وقدرت اسلام و سربازان دلیرش را جلوه گر می ساخت . سنگرهای منهدم شده و تجهیزات و تانکهای سوخته دشمن در اطراف جاده مشاهده می شد و این معجزه خدا بود که همه امکانات و تسلیحات آنها را بی اثر ساخته بود. بعد از ظهر به اعزام نیرو که هتل آبادان سابق بود ، رسیدیم . بعداز هماهنگی با مسئولین ، مسجد هتل جهت سکونت برادران تحویل گرفته شد و برادران وسایلشان را در مسجد گذاشتند و خودشان مشغول نماز شدند.

پالایشگاه نفت از پانزده ماه پیش در آتش می سوخت و دود سیاه و غلیظ آن ، شهر را فرا گرفته بود. آثار ویرانی گلوله توپ ها و خمپاره ها که خانه ها و معابر عمومی را خراب کرده و صدها شهید به جای گذاشته بود، مشاهده می شد و از حیوانات اهلی نیز خبری نبود . شهر در یک حالت سکوت و ماتم خشکش زده بود . از در و دیوار شهر بوی خون شهدا به مشام می رسید و انفجار گلوله های توپ و خمپاره ، انزجار از ظالمان تاریخ را برای ظلومانه به ارمغان می آورد . اکثریت ساکنان شهر نظامی بودند. و مردم شهر یا در شهرهای دیگر آواره بودند یا به صورت بسیجی اسلحه به دست گرفته ، از مرزهای دفاع می کردند . با هر کدام که می نشستی از محاصره شدن شهر توسط بعثی های کافر خاطره ها می گفتند و از خیانتهای بعضی از مسئولان ارتش و خصوصاً بنی صدر خائن حکایتها نقل می کردند . واز پاسدارانی می گفتند که پانزده ماه با نبود امکانات جنگی و نیروهای انسانی مقاومت کرده و شهر را اداره کرده بودند و مردم را بسیج و ارتش را تشویق به جنگ کرده و خود شبها دل کفّار را به لرزه انداخته و هزاران حماسه و معجزه آفرید ه بودند. چشمهایشان پر از محبت و عشق و دلهایشان پر از درد و خون و مالامال از گذشت وفداکاری بود. خدا حفظشان کند ، چه برادرانی بودند که فقط به خاطر ” الله” می جنگیدند.

آبادانی که تا دیروز بخاطر پالایشگاه بزرگ تصفیه نفت ، مرکز فحشاء و فساد و مرکز قاچاق و دزدی وهزاران کثافتکاری شده بود ، حال بواسطه حضور رزمندگان اسلام به یک پالایشگاه بزرگ خود سازی تبدیل شده که روح انسانها را از آلودگیها تصفیه می کند . برادران رزمنده گروه، گروه به جبهه ها آمده و روح خود را از رذایل تصفیه می کنند و پاک و مطهر به دیار خودشان بر می گردند . این از برکات جنگ است که شهری با آن کثافتکاری را پاک و منزه کرد و در دیوار آن با خون شهدا رنگین گردید.

دود غلیظ پالایشگاه که از چند کیلومتری دیده می شد همانند آه مظلومان رو به آسمان بالا رفته و برای نابودی ظالمان از خدا طلب یاری می کرد.

بعد از تشکیل پرونده برای رفتن به جبهه آماده شدیم در این سه روزی که در هتل آبادان محل اعزام نیرو ماندیم. خیلی چیزها دیدیم . روزی نبود که هواپیما های دشمن در آسمان شهر ظاهر نشوند.

امکانات و تجهیزات دفاعی شهر در سطح خیلی پایینی بود به گفته برادران مسئول ، به علت حساسیت و نیاز جبهه های بستان و سوسنگرد تجهیزات به آن جبهه ها فرستاده شد ه بود.

یکی از برادان پاسدار که با منطقه آشنایی داشت جلسه ای برای توجیه منطقه برای برادران تازه وارد وارد گذشت و درباره منطقه صحبت کرد.

از شروع جنگ گفت ، از شکست محاصره آبادان و از اتفاقات و حماسه هایی که آفریده شده بود برایمان تعریف کرد. آنقدر جالب و شیرین و با احساس سخن می گفت که احساس می کرد من هم در سختیها و مشقتهای اینها شریک هستم.

تعریف می کرد و می گفت : یرا دران ! اینهایی که می گویم، حقیقت دارد. اینها را نسل به نسل برای خانواده و فرزندانتان تعریف کنید که بماند ، چون اینها به صورت نوشته نمی ماند. می گفت: عراقیها تازه حمله کرده و از کارون پل زده و عبور کرده بودند . جاده های متصّل به شهرهای دیگر قطع شده و توپخانه دشمن شهر را به شدت می کوبید . مردم هراسان و وحشت زده قدم به بیابان گذاشته و پیاده از شهر فرار می کردند ، پس از طی مسافتی به دست عراقیها گرفتار شده و به اسارت برده می شدند . سربازان عراقی هر جور که دلشان می خواست با آنها رفتار می کردند . زنها و مردها را از هم جدا کرده ، و جوانانی را که ریش داشتند اعدام می کردند و به زنها و دخترها جسارت می نمودند. در شهر کسی نبود که به زخمی ها بسد. اجساد شهدا آنقدر زیاد بود که سرد خانه ها پر شده بودند . قسم می خورد و می گفت : اگر کسی زخمی می شد، اگر چه سطحی بودبه تدریج به خیل شهدا می پیوست چون امکانات پزشکی نبود. آب و برق قطع شده بود. شبها آبادان در یک تاریکی ظلمانی به سر می یزد . این از برکات جنگ بود که توانستیم خیلی چیزها یاد بگیریم و سفارش کرد که قدر همدیگر را بدانید و از همدیگر مواظبت کنید.

جمعی از لشکر کربلا:

یکی از فرماندهان تیپ لشکر کربلا تعریف می کرد در یکی از گردانهایش پیر مرد مؤمن و مخلصی بود که چشمان خیلی ضعیفی داشت بطوریکه قادر نبود ۳۰ الی ۴۰ متری خود را در شب ببیند. نزدیک عملیات فرمانده گردان تصمیم می گیرد که او را به دژبانی معرفی کند تا در عملیات حضور نداشته باشد . وقتی پیر مرد از موضوع مطلع می شود به شدت ناراحت شده و مصراً می خواند که در عملیات شرکت کند. تا اینکه موضوع را به من اطلاع دادند. پیک تیپ را فرستادم او را بیاورد تا قانعش کنم. بعد از مدتی پیک برگشت و در حالی که بسیار متاثر بود گفت: رفتم به سنگر پیر مرد و به او گفتم فرمانده تیپ تو را می خواهد.

پیر مرد گفت: برای چه کاری؟

گفتم : برای اینکه راضیت کند به عملیات نیایی و در دژبانی بمانی، بغض گلوی پیرمرد را گرفت. نتوانست جواب بدهد. با چشمان اشک بار بلند شد در حالی که دستهایش می لرزید رفت کفشهایش را بپوشد . نمی توانست خود را نگه دارد ، تعادلش بهم خورد و به زمین افتاد رفتم که بلند ش کنم دیدم که همانجا شهید شده است .

ذکر – تجربه

شاید یکی از عواملی که بعد از عملیات محرم باعث شد ، طرح عملیات و یک سری مسائل مربوط به عملیات در منطقه فکه – چزابه ، لو برود ، اسیر شدن چند تن از برادان بود. اگر کمی دقت شود، به این نتیجه می رسیم که برادران مسئول خصوصاً فرماندهان لشگر و تیپها بعد از پیروزی در عملیات با کوچک شمردن دشمن و مغرور شدن به خود باعث لو رفتن عملیات می شدند . حتی برادران اطلاعات عملیات به جای اینکه با پای پیاده به شناسایی بروند، سوار ماشین می شدند و کیلومتر ها به طرف دشمن با ماشین می رفتند که سستی بعضی از برادان در شناسایی ها موجب لو رفتن عملیات می شد.

دفتر سوم قدمی با بهشتیان

»توجه ، توجه»

” بدون اجازه نگاه کردن (مطالعه) اشکال شرعی دارد”

۲۶/۱۰/۶۱

در خواب دیدم ، دو سه نوع غذا روی میزی چیده شده است و من مشغول خوردن آنها هستم . در همین حین شهید محمدیان [۱۶]را کنارم دیدم، به من گفت : چرا به خانه ما سر نمی زنی و از ما سراغی نمی گیری؟ بعد مثل اینکه شهید اصغر اولی رفت کنار و اصغر دومی که همان اصغر شهید باشد، جلوی من ظاهر شد و گفت : بلند شو به خانه ما برویم. گفتم چشم الان می آیم ؛ صبر کن غذایم را بخورم ، بعد برویم . همین طورکه من مشغول خوردن بودم ، دیدم که اصغر با چشمانی پر از اشک منتظر من ایستاده است.

۲۷/۱۰/۶۱

در خواب دیدم؛ با مادرم در حال حرکت به طرف مزار شهدا هستیم. یک مقدار که رفتیم ، برادر عوضعلی کریمی را دیدم و با هم داخل مزار شدیم. سر مزار چند تن از شهدا ، جمعیت زیادی جمع شده بود وقتی نزدیک یکی از قبرها شدم، خود به خود گریه ام گرفت . به شدت گریه می کردم. برادر کریمی زیر بغلم را گرفت و به کنار جمعیتی که در چاله مانندی جمع شده بودند، برد. لباس سپاه به تن داشتم . در این موقع یک سیّد جوان را که معّمم بود و برای جمعیت صحبت می کرد دیدم در اول صحبت هایش از یک پاسدار خیلی تقدیر کرد. درست یادم نیست که اسم پاسدار چه بود . بعد به مردم گفت: ” قامت بیات ” را که می شناسید؟! او الان در جبهه است . یادم نیست دیگر چه گفت ، اما از گفته هایش پیدا بود که از ما تقدیر می کند . بعد از آن ، آقایی را دیدم که به همراهی چند نفر می آید ، اما تشخیص ندادم چه کسی بود. با همه دست می داد . بعضی از افراد می خواستند که دستش را ببوسند ولی او دستش را می کشید . نوبت به من رسید، دیدم که امام جمعه یکی از شهرهاست . از ذهنم گذشت که کتف آقا را ببوسم. دیدم آقا کتفش را نزدیک کرد و یک طرف صورتش را و بعد آن طرف دیگر صورتش را به صورتم کشید و من هم مثل یک گدا که در برابر توانگر بایستد ، ایستاده بودم. ناگهان برگشت و به من چنین گفت : ( البته عین جمله او یادم نیست ، ولی مفهومش این بود) که : ” آن حاجت تو بر آورده می شود و به زودی می بینی”.

بعد دو قدم به جلو گذاشت که برود . برای بار دوم برگشت.

گفت: ” تو چیزی حالین نیست ” . من کمی سست شدم و به حالت یأس برگشتم .

بعد ادامه داد و گفت :” منظورم این است که تو نمی توانی حرفت را به کسی بگویی”. بعد از آن یادم نیست که چه شد. یک لحظه به ذهنم آمد که من فعلاً در زنجان هستم . چطور او به مردم می گوید که فلانی در جبهه است و چه کاره است. سپس خودم را در مزار شهدای پایین در کنار برادران شهیدم دیدم که به عکس آنها نگاه می کنم . خود به خود باز گریه ام گرفت ، کنار بعضی بعضی از قبرها می نشستم و گریه می کردم. در همین حین خود را کنار قبری دیدم، مثل اینکه قبر حاجی میرزا عبدالرحیم واسعی (ره) بود. خیلی ساده بود، حتی جای عکسش خالی بود کنار مزار او هم خیلی گریه کردم بعد سر مزار شهید محمدیان رفتم که در همه حال برادر کریمی با من بود.

 

[۱]روستاهای مرزی واقع در اطراف شهر دارخوین

[۲] نوعی هواپیمای جنگی

[۳] شهید خلیل اشرفی که در مورخه ۱۱/۸/۱۳۶۲ در عملیات والفجر ۴ به شهادت رسیدند.

[۴] سدار رحیم صفوی فرمانده سپاه

[۵] شهید مرتضی گیلک در مورخه ۱۶/۲/۱۳۶۱در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید.

[۶] شهید مهدی پیر محمدی : فرمانده گردان ولیعصر از لشگر ۱۷ علی بن ابیطالب که در مورخه ۷/۱۲/۱۳۶۲ در عملیات خیبر به شهادت رسیدند.

[۷] شهید رمضان عدل: در تاریخ ۲۱/۱۰/۱۳۶۰ در عملیات خاتم النبیین به شهادت رسیدند.

[۸] شهید حمید مکی: که در تاریخ ۱/۹/۱۳۶۲ در عملیات والفجر ۴ به شهادت رسیدند

[۹] اولین جبهه ای که نیروهای بسیج و سپاه زنجان در مهر ماه ۱۳۵۹ به آنجا اعزام شدند.

[۱۰] . شهید محمد حسین صیادی که در مورخه ۲۳/۵/۱۳۶۶ به شهادت رسیدند.

[۱۱] البته قابل ذکر است لمس شهیدی که در معرکه فتال به شهادت رسیده باشد غسل مس میت تدارد

[۱۲] شهید جواد گلشنی : که در تاریخ ۲۹/۱۲/۱۳۶۰ در عملیات فتح المبین به شهادت رسیدند

[۱۳] حاج محسن مهدوی نژاد ( جزیمق) : در عملیات خیبر به اسارت نیروهای عراقی در آمده اند و در سال ۶۵ با آزادی اسرا به وطن بازگشتند، ایشان مسئول تبلیغات لشگر عاشورا می باشند.

[۱۴] آب فرات و دجله و مقداری از آب پایین خونین شهر به هم وصل شده و اروند رود را به وجود می آورد.

[۱۵] یکی از کتابهای که در زمینه ادبیات عرب نوشته شده است .

[۱۶] شهید اصغر محمدیان فرمانده گردان که در حمله مقدماتی فتح المبین در آزاد سازی سایتهای موشکی ۴و ۵ مورخه ۲/۱/۱۳۶۱ به شهادت رسیدند.


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس