سر سپرده

دسته: خاطرات
سه شنبه - ۲۱ فروردین ۱۳۹۸

صدای شلیک تیر را که شنیدم سرجایم خشکم زد.سینی چای را محکم چسبیدم.پیرمرد روضه خوان که توی اتاق دیگری نشسته بود سکوت کرد.من با ترس به مامان نگاه کردم و مامان نوک پا نوک پا از بین زن های توی خانه گذشت تا از پنجره سرک بکشد.هنوز چیزی دستگیرش نشده بود که سه تا از دوست های حمید بی هوا آمدند توی خانه.زن ها از جا بلند شدند و روضه به هم ریخت.سینی پر از چای را گذاشتم کنار سماور.پیرزنی که کنار آشپزخانه نشسته  بود سرش را اورد توی آشپزخانه و پرسید:چی شده؟

سر و صدای پاسبان ها از توی کوچه شنیده می شد.چند تیرهوایی دیگر شلیک کردند.یکی از پسرها که از سر و لباسش آب می چکید گفت:منیر خانم شهربانی دنبال مونه.بذار اینجا قایم بشیم.

مادرم دوتایشان را فرستاد توی پستو کنار رختخواب ها، و ملافه را رویشان کشید.چند تا بالش هم گذاشت روی ملافه تا مخفی بمانند.پرسید:چرا روت این قدر خیسه؟

پسر از آن زیر با لرزگفت:حوضتون رو ندیدم.

من داشتم برای آن یکی دنبال مخفی گاه می گشتم که زهره خانم گفت:بذار بیاد اینجا پیش من بشینه.می گم پسر منه.

پسر که هنوز نفس نفس می زد، نشست کنج آشپزخانه.زهره خانم یک استکان چای و قند هم گذاشت جلویش.

دلم داشت تند تند می زد.اگر حمید را گرفته بودند چه!قبل از روضه دیدمش که با دوستانش توی کوه می روند و می آیند.اینها هم با حمید بودند.اگر حمید را با اعلامیه ها می گرفتند…به شیطان لعنت فرستادم و لبم را گاز گرفتم.

صدای شلیک گلوله داخل راهرو خانه مان شنیده شد.پاسبان فحش های آبداری می داد و از پله ها بالا می آمد.مادرم به روضه خوان گفت که خواندن روضه حضرت ابوالفضل(ع) را شروع کند. همه نشسته بودند سر جایشان و با چادر صورتشان را پوشانده بودند.

مامان به طرف پاسبان رفت و توی چهارچوب درایستاد.چادرش را گرفت جلوی لبش.اخمی کرد و گفت:چی می خواهید؟

پاسبان با نگاهش تک تک زن ها را می کاوید: به اون پدرسوخته ها بگید خودشون بیان بیرون!

-آقا دنبال کی هستی؟مگه نمی بینی اینجا روضه زنونه ست.اگه می خوای خودت بیا همه خونه رو بگرد”اما بدون روضه امام حسینه؛ دیگه باقی ش خودت.

پاسبان و یکی از سربازها با همان پوتین های کثیف تا وسط خانه آمدند.با چشم همه جا را نگاه کردند.من توی آشپزخانه کنار زهره خانم ایستاده بودم.زهره خانم داشت چای می ریخت.سعی می کردم جوری بایستم که پسر پشت چادرم پنهان باشد.پاسبان تا پسر را دید گفت” ایناهاش! اینم یکی از اون هاست.

زهره خانم قوری به دست، برگشت رو به پاسبان.چشم هایش را گرد کرد و گفت:آقا! چی می گی، این پسر منه، با خودم آوردمش روضه. می خواهید اینم الکی بگیرید و ببرید؟

یکی دو نفر دیگر آرام از زیر چادر زمزمه کردند: بچه این بیچاره رو چی کار داری.این که کاره ای نبوده!

-مردای نامحرم اومدید بین زن ها چی می خواهید؟ خودتون ناموس ندارید؟

پاسبان اخمی کرد.رفت سمت مادرم.کلتش را گرفت رو به مامان و با صدای بلند گفت:اگه بعداً ثابت بشه اون بچه ها اومده بودن اینجا تو رو هم بازداشت می کنم.هم تو رو هم بقیه خانواده ت رو.

از اینکه یک تفنگ اماده شلیک رو به مامان بود قلبم داشت از توی سینه می پرید بیرون.با التماس به پاسبان نگاه می کردم.اما او همه حواسش به مامان بود.

مامان رو برگرداند و چیزی نگفت.پاسبان که دید تهدیدهایش به جایی نرسیده از خانه بیرون رفت.

همه مان نفس راحتی کشیدیم.پسرها تا آخر روضه ماندند و بعد یکی یکی از راه پشت بام فرار کردند.

خانه خلوت شده بود.چند تا از همسایه ها که مانده بودند به سوراخ گلوله روی سقف راهرو نگاه می کردند و نچ نچ می کردند که یک دفعه مادر یکی از پسرها آمد تو.

صدا زد:منیر خانم کجایی؟

مامان گفت:امروز روضه چهارم ماه بود.چرا…

نگذاشت حرف مامان تمام شود:منیر خانم بچه های ما رو پناه دادی، کجایی که پسر خودت رو گرفته  ن و برده ن!

مامان زد روی دستش:یازهرا!

از آشپزخانه بیرون آمدم: چی شده مامان؟

زن همسایه دست های مامان را گرفت توی دستش.

رو به من گفت:

-شوهر خواهر مرتضی،دوست حمید، دیده که حمید، دیده حمید رو با یکی از بچه های محل گرفته ن و می برن.

مثل اینکه اعلامیه پخش کرده بودن.هر چی اعتراض کرده که نبرنشون فایده نداشته.خودشم از مامورا کتک خورده.

مامان نشست روی زمین و چادر از سرش افتاد.

زهره خانم برای هر کدام مان یک لیوان آب آورد.نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم.با خودم فکر کردم کاش ظهر که به کارهایشان مشکوک شده بودم به مامان می گفتم.

-حالا با داداش چی کار می کنن؟

-نمی دونم.می ترسم بچه م رو بندازن زندان.آخه اون ا حالا همچین جاهایی نرفته .زهره ترک میشه.

گوشمان به صدای در بود و چشم مان به ساعت دیواری که از دوازده شب گذشته بود.بابا برای پرس و جو رفته بود شهربانی.

آنجا گفته بودند اگر بی گناه باشد تا آخر شب می فرستندش خانه.بابا هم از وقتی برگشته بود جلوی در راه می رفت و دائم توی کوچه سرک می کشید.

صدای در که امد بابا زود در را باز کرد.حمید و دوستش با سر و صورت  زخمی آمدند.نفهمیدم چطور خودم را به داداش رساندم و بغلش کردم. از خوشحالی چشم همه مان پر از اشک بود. صورت حمید از خستگی بی جان شده بود.جای چند تا کبودی روی دست و صورتش بود.لباس هایش هم خاکی و پاره شده بودند.

مامان که دید اوضاع حمید این شکلی است با او رفت خانه دوستش تا همان جا کند.آب گرم کن خانه مان نفتی بود و همیشه آب گرم آماده نداشتیم.لباس هایش را آماده کردم و دادم به مامان. آنجا مامان دیده بود پشت حمید پر از زخم های هلالی شکل است.هر چه از حمید پرسیده بود چه بلایی سرش آورده اند حمید طفره رفته بود.

چند روز بعد مامان از زیر زبان دوستش کشید که ان شب مجبورشان  کرده اند تا دیر وقت پشت بام شهربانی را تمیز کنند.هر دفعه هم که خسته می شدند و می خواستند حمسد برای مدت طولانی بیرون بماند.می ترسیدند ساواک  یا شهربانی به بهانه  اعلامیه ها هنوز دنبالشان باشد.از طرفی بچه های محل دست از کارهایشان برنمی داشتند.پبابا وقتی دید آنها سر نترسی دارند با پدر مرتضی و ان سه نفر دیگر هم صحبت کرد.همه با هم تواق کردند که بچه هایشان را برای مدتی بفرستند به روستای پدری مان تا آب ها از آسیاب بیفتد.

بابا می گفت: از ده تا زنجان چند کیلومتر راهه و حالا حالاها ماشین گیرشون نمی آد.این طوری حمید و دوستانش هم نمی تونن کاری کنند. از چشم شهربانی هم دور می مونن.

چند هفته از رفتن حمید می گذشت که یک شب بابا دیرتر از همیشه به خانه آمد.سفره را پهن کرده بودم و مامان داشت آبگوشت را توی کاسه های استیل می ریخت.

بابا خسته و کلافه نشست سر سفره.گفتم:کاش داداش حمید هم بود.آبگوشت دوست داره.

بابا انگار منتظر حرف من باشد با ناراحتی گفت:

داداش حمیدت رو توی شهر دیدم. مثل اینکه توی این مدت با دوستاش می اومده ن شهر.کاراشون رو می کرده ن و دوباره برمی گشتن ده.

من و مامان از شنیدن این حرف جا خورده بودیم.مامان لبش را گزید.ملاقه همان طور بی حرکت توی دستش مانده بود.یعنی این چند روز ده نبوده ن؟

بابا لقمه ای نان برداشت:نه خانم اونا بخاطر مبارزه حاضرن هر روز از ده تا اینجا پیاده بیان و برگردن تا ما نفهمیم.

گفتم:بابا جون این جوری که دوباره می گیرنشون!

بابا یک لیوان آب برای خودش ریخت:نه دیگه.

همون صبح بردمش روستای مادریم.دیگه نمی تونن از اونجا پیاده بیان.سپردم حواس خاله م بهشون باشه.

لیوان آب را سر کشید.من و مامان نفس راحتی کشیدیم.

سال ها بعد وقتی با مرتضی ازدواج کردم، برایم تعریف کرد که آنجا هم نمی مانده اند و خودشا را به شهر می رساندند.

راوی:گیتی احدی خواهر سردار شهید حمید احدی

برگرفته از کتاب برای حوا به قلم معصومه اکبری


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس