ستاره ناهید

دسته: خاطرات
سه شنبه - ۲۸ فروردین ۱۳۹۷

دو هفته بعد پدر و مادر سید به خانه ما آمدند. خیلی تعجب کردیم. گفتند که سید به همراه شاه به بندرعباس رفت. آنها نشستند و صحبت کردند. پیشنهاد پدر سید برای مهریه خیلی کم بود اما پدرم پذیرفت. یک روز را برای عقد مشخص کردند و رفتند. چند روز بعد سید از مأموریت برگشت و به خانه مان آمد. نتیجۀ صحبت و توافق بزرگترها را می دانست. به ما گفت: من از شما خیلی ممنونم که احترام پدر و مادرم را نگه داشتید. اما من می خواهم مهریه زیادتر باشد. الان هم ناهید خانم هر چه از طلا و لباس و چیزهای دیگر بخواهد، من حاضرم با خودشان بروم و خرید کنیم.
پدرم اجازه نداد و گفت: ما تو و خانواده ات را شناخته ایم. به تو هم اطمینان کامل داریم. بنابراین از شما چیزی نمی خواهیم. نه مهریۀ آنچنانی و نه عروسی آنچنانی. مهر همان باشد که پدرتان گفته.
سید دلش راضی نمی شد. گفت: پس شما هم پی جهاز عروس نباشید. من همه چیز در خانه دارم. کم و کسری اش را هم خودمان سر فرصت می خریم.
پدرم گفت: تصمیم با دخترم است. اگر خواست تهیه می کنم، اگه هم نخواستید مبارک باشد. دست همدیگر را بگیرید و بروید زندگی تان را شروع کنید. من باور نمی کردم که پدرم به این راحتی با شرایط سید کنار بیاید. صداقت و صمیمیت سید همۀ ما را جذب خودش کرده بود. به مادرم می گفت: به جدم قسم بی خود نبود که عاشق ستارۀ ناهید بودم. آرزویم پرواز تا ستارۀ ناهید بود.
من هم داشتم به آرزویم می رسیدم. هم از این جهت که شخصی نجیب و باادب به خواستگاری ام آمده بود و هم از این بابت که او یک خلبان بود و من از بچگی عاشق پرواز بودم. مهرش آنچنان به دلم نشسته بود که دوری اش را نمی توانستم تحمل کنم. روزهایی که سید به همدان میرفت و می آمد برایم مثل یک سال می گذشت. تا اینکه بالأخره عقد کردیم. مراسم در هتل برگزار شد اما بسیار ساده بود. بعد به همدان رفتیم و زندگیمان را در یکی از واحدهای مجردی مجموعۀ خانه های سازمانی پایگاه همدان شروع کردیم.
زندگی خوبی داشتیم. عاشق هم بودیم و خوشبختی را با تمام وجود احساس می کردیم. هر روز که می گذشت با بعد مذهبی سید بیش از پیش آشنا میشدم. نمازش ترک نمی شد. هر روز صبح قبل از رفتن به سر کار لحظاتی را با خدا خلوت می کرد و آیاتی از قرآن تلاوت می کرد. بعد با دقت لباس می پوشید و به تمیزی آنها خیلی اهمیت می داد.
بسیار متواضع بود و این جمله از زبانش نمی افتاد که ناهید خانم، من کوچک شما هستم. وقتی به پایگاه می رفت، لحظه شمار برگشتنش بودم. وقتی هم که پرواز می کرد با تمام وجودم پروازش را همراهی می کردم؛ شاید بالاتر از او و تندتر از هواپیمایش که می توانست سریع تر از سرعت صوت حرکت کند.


یک شب باغی پر از سبزه و درخت را در خواب دیدم که نهرها از زیر درخت هایش جاری بود و صدای آواز پرندگان از هر طرف به گوش می رسید. در میان درخت ها سید را دیدم که با یک فرشته قدم می زد. فرشته زیبا بود و لباسی از حریر بر تن داشت. از خواب پریدم و سید را هم بیدار کردم. از اینکه با آن حال بیدارش کرده بودم تعجب کرده بود. با عجله گفتم: سیدجان، راستش را بگو. فکرت کجاست و با کیه؟ بعد خوابم را برایش تعریف کردم. با یک جمله طوفان درونم را آرام کرد و گفت: ناهید خانوم، من تو رو با تموم دنیا عوض نمیکنم.
گاهی در خواب می دیدم که بدنش سوخته است. وقتی به سید می گفتم، زیپ لباس خلبانی اش را پایین می کشید و می گفت: ببین، من کاملاً سالمم. یکبار هم در خواب دیدم خانه ای به من داده اند که با بهترین و نفیس ترین فرش های دنیا پوشیده شده است.

سه روز قبل از شهادت سید خواب دیدم که با هم در جایی هستیم و راه پله ای در جلوی رویمان وجود دارد. پله هایی با سنگ های سفید و درخشان که تا به آسمان کشیده شده است. با هم شروع کردیم به بالا رفتن. اما بین راه خسته شدم و گفتم: من دیگه نمیتونم بیام.

اما سید بالا رفت و بالا رفت تا اینکه گم شد. وقتی خوابم را به سید تعریف کردم گفت: انشاءالله که خیره.
تا اینکه روز ٢۵ مردادماه ١٣۵٨ از راه رسید. روز پنجشنبه ٢٢ ماه رمضان بود و آماده میشدیم تا سومین شب قدر را قدر بدانیم و تقدیر یک ساله مان را به خوبی رقم بزنیم. همان روزها یکی از خانه های سازمانی متأهلی را به ما داده بودند و قرار بود عصر آن روز بعد از آمدن سید به آن خانه اسباب کشی کنیم. اما از چند روز پیش خبرهایی از درگیری ضدانقلاب در کردستان و پاوه به گوش میرسید. شب پیش سید گفت که اشرار مسلح به پاوه حمله کرده اند و شهر را به محاصره کامل خود درآورده اند. سید صبح زود از خواب بیدار شد. بعد از نماز قرآنش را خواند. لباسهایش را پوشید و آمادۀ رفتن شد. او را از زیر قرآن رد کردم. وقت رفتن گفت: بعدازظهر که آمدم قرآن و آینه را به خانۀ جدیدمان می بریم.

رادیو و تلویزیون خبرهای خوبی از پاوه گزارش نمیکرد. سید ظهر با عجله به خانه آمد و گفت: قراره پرواز کنیم. دو پرواز در نظر گرفته شده؛ یکی ساعت یک ونیم و دیگری ساعت چهار عصر. من در پرواز اولی هستم. ظاهراً کسی اعلام آمادگی نکرده و او داوطلب پرواز شده بود، پرواز برای شناسایی محل های تجمع ضدانقلاب در پاوه و در صورت نیاز اقدام به بمباران اهداف مورد نظر. این کار او برایم عجیب نبود. او همیشه داوطلب کارهای سخت و پروازهای سنگین می شد.
هنوز نمازش را تمام نکرده بود که سربازی در خانه را زد و گفت: تیمسار صباحت پیام داده که هر چه سریع تر آماده شوید. سید آماده شد و گفت: برگشتم آینه و قرآن می بریم خونۀ جدید. تو آماده باش، زیاد طول نمی کشه. خداحافظی کرد و رفت. من ماندم و هزاران دلهره و دعاهای زیر لب برای سالم برگشتنش. دقایقی بعد هواپیمایش سوت کشید و در انتهای آبی آسمان گم شد.
خودم را با کارهای خانه مشغول کردم. آینه و قرآن را آماده کردم و منتظر سوت زیبای برگشت شدم. نیم ساعت گذشت، اما خبری نشد. کم کم دلهره وجودم را پر کرد. شروع کردم به قدم زدن. دقایقی بعد با پایگاه تماس گرفتم. جواب درست و حسابی بهم ندادند. به خانۀ دوستانش زنگ زدم. همه اظهار بی اطلاعی کردند. دلم گواهی می داد اتفاقی افتاده است.

راوی:همسر شهید خلبان سید عبدالله بشیری موسوی

******

ساعت ۶ یا ٧ عصر یکی از روزهای مرداد ١٣۵٨ بود که در پایگاه دوم شکاری بودم. یادم نیست مادرم بود یا پسرداییم که زنگ زد. احوالپرسی کرد و از آب و هوای تبریز پرسید. فهمیدم می خواهد چیزی بگوید و نمی تواند. بعد گفت: محمد، خبر داری چی شده؟
گفتم نه. چطور مگه؟
گفت: عبدالله شهید شده.
پرسیدم: امیر خودمان؟
گفت: آره. الان زنگ زدند و گفتن.
پرسیدم: کجا؟ کی؟ چطوری.
جوابش را که شنیدم به سرعت به پست فرماندهی رفتم و پرسیدم: امروز بعدازظهر اتفاقی افتاده؟
گفتند: بله. یه فانتوم سقوط کرده.
پرسیدم: کجا؟ مأموریتش چی بوده؟
گفتند: پاوه. امروز دکتر چمران که به پاوه رفته بود از نیروی هوایی درخواست کمک می کند. از پایگاه همدان یک فانتوم برای عکسبرداری و در صورت نیاز بمباران محل تجمع ضدانقلاب به سمت پاوه حرکت می کند. سرگرد نوژه به عنوان خلبان وستوان بشیری به عنوان کمک خلبان از باند فرودگاه take off می کنند. اما ظاهراً گروه های مسلح گرای پرواز را داشتند. معلوم نیست چطور اطلاعات پرواز لو رفته و به دستشان رسیده بود. هواپیما به محل مورد نظر می رسد و عکسبرداری می کند، اما موقع برگشتن مورد اصابت گلوله های پدافند هوایی ضدانقلاب قرار گرفته و در چهار کیلومتری شرق پاوه سقوط می کند. هر دو نفرشان هم شهید می شوند.

من یک ماشین داشتم. سوارش شدم و نمیدانم با چه حالی به راه افتادم. جاده باریک بود و طولانی. یادم نیست کی رسیدم. در خانۀ سیدفتاح غوغایی بود. نمی دانستند چه کار کنند. پدر و برادرانش را من سوار ماشینم کردم. تعدادی دیگر از فامیل و نزدیکانش را هم یکی از دوستان که ماشین داشت سوار کرد و به طرف همدان به راه افتادیم. ساعت ٣ بعد از نیمه شب به پایگاه سوم شکاری رسیدیم و به خانۀ امیر رفتیم. چند نفر از همکاران، دوستان و آشناهایشان در آنجا بودند. همسرش تا ما را دید داغش تازه تر شد. شیون از خانه به آسمان برخاست. همه منتظر خبری از پیدا شدن پیکر شهدا بودند. سیدفتاح هنوز باور نمی کرد که پسرش شهید شده باشد. دوستان شهید به ایشان دلداری می دادند. اشکهای شان را پاک می کردند و میگفتند: کاش ما جای او بودیم، او رفتنی نبود.

تا صبح همانجا ماندیم. هیچکس خوابش نمی برد. صبح خبر دادند که محل سقوط معلوم شده و پیگیر انتقال پیکرها هستند. به ما گفتند که شما به زنجان بروید و مقدمات تشییع را فراهم کنید. به زنجان برگشتیم. فردای آن روز پیکر شهید را با بالگرد به زنجان آوردند. در فرودگاه تشریفات نظامی و مراسم رسمی استقبال و احترام به شهید انجام شد. مردم حتی از مناطق دوردست استان برای مراسم تشییع آمده بودند. پیکر مطهر شهید را در بهشت معصومه(س) زنجان (مزار بالا) به خاک سپردیم.

برگفته از کتاب چشم آسمان روشن

به قلم فرزاد بیات موحد


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس