رویش سرخ

دسته: نامه های بهشتی
پنجشنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۶

با نوایی که دمد از سر کوه
با نسیمی که درآید فردا
با بهاری که بلغد به چمن، بگشایم به امید
پنجره ی بسته که زندانی آن، جان من است.
گفت: کجا می روی. گفتم: همانجایی که میدانی. گفت: بگذار دیگران بروند. گفتم: مانعشان نیستم. گفت: آنها نمی روند، آنها مشغول زندگی اند و شما را می فرستند. گفتم: گوش به حرفشان نیستم…
گفت: خیلی ساده لوحی! گفتم: آنها را تو چنین فکر می کنی! گفت: تو فکر می کنی درباره ات چه خواهند گفت؟(جوانی که در بیست و چندمین بها زندگی دار فانی را وداع گفت).
هر چه بگویند برایت مهم نیست. اصلا من کجا بیست و چند بهار عمر کرده ام! این صحیح نیست. من فقط یک بهار عمر کرده ام و آن بهار زندگی بود، بهار یعنی رویش، و زندگی نیز رویش است. به من مربوط نیست کسی که در این بهار و در این رویش آب زیادتری به خود بگیرد، میدانید ثمره اش بد بو شدن و متعفن شدن است.
آری بهار یک بار است و آن بهار زندگی است و بهار فصل رویش است، بگذار آنان تا زمستان بمانند، سرانجامی جز انجماد نخواهند داشت و من در بهار خواهم رفت ولی دوباره خواهم روئید.
رویشی به بلندی سرو و به گستردگی ابر، رویشی به رنگ سرخ.
رویش سرخ را دیده اید؟ آری من دیده ام، جوانی در جزایر مجنون چنین روئیده بود. سفیدی مغز خویش را در کنار نیزارهای جزایر مجنون گسترده بود و از تلالو برق آن سپیدی سرخ شده بود و در این سرزمین مجنون، خود مجنون شده بود و لیلی را یافته بود و او سرخ روئیده بود، و من ساقه ای از آن رویش سرخ را برداشتم و با سرخی خون خود سیرابش کردم. آنچنان که آن ساقه احمر سراسر وجودم را فرا گرفته بود و من نیز سرخ شدم.
من سرخ روئیدم و قبل از اینکه به زردی گرایم ساقه ای از سرخی وجودم را به آنکه خواهد،
خواهم سپرد و او نیز سرخ خواهد شد، و او نیز سرخ خواهد روئید. شاید که او تو باشی…

 

* مقالاتی از دانشجوی شهید محمد حسین تجلی(فروردین ۶۵)


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس