روز دیدار

دسته: خاطرات
پنجشنبه - ۲ شهریور ۱۳۹۶

عصر روز پنجم شهریور بود که وارد شهر زنجان شدیم. یک راست به پادگان تیپ ۲ زرهی ارتش رفتیم. آن جا مراسمی برایمان تدارک دیده بودند. هنوز از اتوبوس پیاده نشده بودیم. دائماً خاطرات جبهه و اسارت از ذهنم می گذشت. بغضی غریب گلوگیرم شده بود و دلتنگ دوستان شهیدم بودم. با خود می گفتم به مادر عباس چه جوابی دارم بدهم؟ به دیگر خانواده های شهدا … ؟
از جمعیت استقبال کنندگان متحیر شده بودم. سرور و شادی مردم غیر قابل توصیف بود و از دیدگان همه اشک شوق جاری بود. صدا و سیما هم از این صحنه ها فیلم و خبر تهیه می کرد.
 لحظه ی دیدار فراموش نشدنی بود. از اتوبوس که پیاده شدم لنگ لنگان به سمت مادرم حرکت کردم. وقتی رسیدم، همدیگر را به آغوش کشیدیم و های های گریه کردیم. صحنه ای غیر قابل توصیف بود. در آن لحظات زیبا، من دیگر هیچ چیز را نمی دیدم و نمی شنیدم. مادرم ول کن نبود و دائم بوسه بارانم می کرد و در آغوشش می فشرد. در آن حال و هوا، حلقه ی گل گردنم را به گردن مادرم انداختم. بعد با پدرم و دیگر بستگان روبوسی کردم.
همه ی فک و فامیل، از کوچک و بزرگ آمده بودند. کودکان فامیل حالا دیگر نوجوان و جوان بودند! خیلی ها را نمی شناختم! دختری از فامیل همین که می خواست با من دست بدهد، دستم را می کشیدم و می پرسیدم: اول بگو ببینم تو کی هستی بعد! ولی بزرگترها بیشتر قابل شناخت بودند .
پس از مراسم استقبال سوار بر ماشین پژو ۵۰۴ سفید، راهی خانه شدیم. انبوهی از جمعیت در کوچه جمع شده بودند. پیاده که شدم به طرفم هجوم آوردند. برادرم شهرام با قد بلندی که داشت، مرا روی شانه هایش گذاشت و به سمت خانه حرکت کردیم. مردم دور و برم را گرفته بودند و پشت سر هم شعار می دادند و صلوات می فرستادند. در آن ازدحام و شلوغی گم شده بودم و چون خیلی ها نمی توانستند مرا ببینند، گفتند: تا به پشت بام بروم و برای استقبال کنندگان دستی تکان داده و عرض احترامی کرده باشم تا بیش از این مردم سرپا نباشند.
نردبام حیاط رفته رفته کم عرض می شد تا این که در انتها فقط برای یک پا جا بود. به هر زحمتی بود بالا رفتم و رو به مردم ایستادم. دستم را که بالا بردم، یک لحظه پیش خود گفتم: حواست هست چکار می کنی؟! امام در جماران برای مردم دستش را بالا می برد! تو کجا و امام کجا! بلافاصله دستم را پایین آوردم و روی سینه ام گذاشتم و سرم را تکان دادم و از مردمی که آن پایین بودند تشکر کردم. بعد پایین آمدم و داخل خانه رفتم. برایم صندلی آوردند تا روی آن بنشینم اما دوست نداشتم وقتی مردم به دیدنم می آیند نشسته باشم. بنابراین ایستاده با مهمانان دیدار می کردم.
تا یک هفته سیل جمعیت برای دیدنم می آمدند و شرمنده ام می کردند. از بس بوسه باران شده بودم، هر دو طرف صورتم سرخِ سرخ شده بود! از طرف جهاد سازندگی هم برایم سنگ تمام گذاشته بودند و سه  چهار روز تأمین نهار و شام بر عهده ی آن ها بود.

 روز دوم، دم در خانه مان ایستاده بودم و مهمانان را بدرقه می کردم. چند نفر از رزمندگان دوران دفاع مقدس هم در کنارم بودند. در این هنگام سر کوچه، ماشین سواری آریا توقف کرد. قاسم از دوستان قدیمی من و حاج کمال از ماشین پیاده شد.  سه تا بچه ی قد و نیم قد و یک خانم هم به دنبالش پیاده شدند. حس غریبی داشتم! قاسم زودتر از آن ها پیشم آمد و با هم روبوسی کردیم. پس از خوش آمد گویی و احوالپرسی، اشاره به بچه ها کرد و گفت: مرتضی اینارو می شناسی؟ لحظه ای به آن ها خیره شدم، اما نشناختم شان! گفت: بچه های حاج کمال اند! آن وقت بود که تازه به یادم افتاد که چرا حاجی تا به حال برای دیدنم نیامده! با تعجب پرسیدم: پس خودش کجاست؟! دیدم چشمان قاسم پر از اشک شد. در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، گفت: شهید شده! این را که شنیدم، تمام تنم سست شد. چند نفر زیر بغلم را گرفته و نگه ام داشتند. دقایقی به حال خود نبودم و در حالی که هر دو دستم را روی صورتم کاسه کرده بودم شروع کردم به های های گریه کردن. اطرافیان هم سعی می کردند مرا آرام کنند. لحظات سختی بود. هرگز باورم نمی شد که حاج کمال از پیشمان رفته باشد! هر سه را با هم به آغوش کشیدم و یکریز اشک ریختم و ضجه زدم. بوی حاجی را در فرزندانش حس می کردم. دیدنشان برایم تداعی بخش دورانی بود که با هم بودیم و او برایم اسوه ی ایثار و شجاعت بود. مجاهدی نستوه که شهادتش مایه ی آرامش کسانی بود که می دانستند او چقدر شیفته ی شهادت و در خون تپیدن است. او باده ی شهادت نوشیده و جان نثاری بود که جانش را برای حق نثار کرده بود و من در حسرتی زایدالوصف در فراق دوستان شهیدم، ذره ذره می سوختم و آب می شدم.                  


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس