دوشنبه هایی که بوی غربت می دهد

دسته: خاطرات
شنبه - ۲۰ بهمن ۱۳۹۷

شهید جمشید بیگدلی در دهمین روز اسفند سال ۱۳۴۶ پا به جهان گذاشت.دوران کودکی را با بازی در کوچه باغ های دشت سهرین گذراند.در سن ۷ سالگی برای آغاز تحصیل و دوران پرشور ابتدایی وارد مدرسه حبیب اللهی شد.سال پنجم ابتدایی همزمان با روزهای پر التهاب انقلاب و سقوط سلطنت شاهنشاهی همراه شد هر چند سن کافی رای مبارزه نداشت اما با مردم انقلابی در تظاهرات و درگیری های مردم علیه ساواک شرکت می کرد.

تحصیلات راهنمایی را در مدرسه شیرودی مشغول به تحصیل شد.جمشید نوجوانی آرام و پرکار و با حوصله بودکه متانت و صبوری اش برای همه زبانزد بود.بسیار سخت کوش بود و در امرارمعاش خانواده کمک می کرد و با دلسوزی تمام بخشی از درآمدش را به فقرا و نیازمندان می بخشید.

در مناسبت های مختلف برای خانواده و علی الخصوص مادرش هدیه های زیبا و جدید می خرید و عاشقانه و صبورانه به پدر و مادر احترام می گذاشت.با شروع جنگ تحمیلی دلش تاب ماندن نداشت.

عاشق امام حسین(ع) بودو مرید امام خمینی.برای اولین بار در بهتر سال ۱۳۶۳ به طور داوطلبانه عازم جبهه های جنوب شد و پس از چند ماه برای بار دوم عازم مناطق غربی کشور شد تا با عناصر ضد انقلاب و خلق مسلمان کرد مبارزه کند.

در یکی از عملیات های پاکسازی عناصر ضدانقلاب و خلق مسلمان کردمبارزه کند. در یکی از عملیات های پاکسازی عناصر کومله و دمکرات به محاصره افتاده بودند که وی از ناحیه پا و صورت مجروح شد اما به طور معجزه آسایی نجات پیدا کرده و مدتی در بیمارستان سقز بستری شد.بعد از چند روز دوباره با تن زخمی و مجروح به بانه برگشت تا همراه همرزمانش در گردان جندالله به رزمش ادامه دهد. این در حالی ست که همرزمانش امیدی به زنده ماندنش نداشتند و فکر می کردند در محاصره دمکرات ها شهید شده است.

ایشان در سال ۶۴ با اینکه در حال تحصیل در کلاس سوم راهنمایی بود وقتی زمزمه های عملیات جدیدی به گوشش رسید بی درنگ رس و مدرسه را کنار گذاشت تا از قافله حسینیان جا نماند.

هفتمین روز بهمن ۶۴ برای شرکت در عملیات آتی راهی اهواز شد.عملیات مهم والفجر هشت در راه بود.نیروهای خط شکن زنجانی در حاشیه اروند خود را آماده یک نبرد جانانه می کردند.

شب بیستم بهمن عملیات با رمز یازهرا(س) آغاز شد و رزمندگان اسلام دل به دریای خروشان اروند سپردند و فاو را فتح کردند. شهید جمشید بیگدلی نیز در ۲۱ بهمن ۶۴ در دفاع از اسلام و انقلاب به شهادت رسید.

آنچه در ادامه می خوانید خاطراتی کوتاه به روایت مادرشهید می باشد:
زمستان سرد سال ۴۶ ،ده روزی به آغاز فصل بهار مانده بود که جمشید به دنیا آمد. دوران ابتدایی را در مدرسه شاپور (حبیب اللهی ) و راهنمایی را نیز در مدرسه شیرودی مشغول به تحصیل شد. روزهای قبل از انقلاب در تظاهرات شرکت می کرد و از آتش کشیده شدن ثبت احوال و شکستن شیشه های اداره های دولتی رژیم شاهنشاهی با ذوق کودکانه اش تعریف می کرد شب ها موقع خواب با برادر کوچکترش از اتفاقات پر هیجانی که روز به روز به انقلاب نزدیک می شد برای هم تعریف می کردند.
وقتی که جنگ شروع شد سعی کرد من و پدرش را راضی کند و به جبهه برود .ماه رمضان سال بود که برای اولین آموزش دید و به اهواز رفت.حدود ۶ ماهی در منطقه جنوب بود و بعد از آن به کردستان عازم شد.و در گردان جندالله و گروهان ضربت هم حضور داشت.

-عصر بهاری جمشید بعد از یک روز خسته کاری به خانه برمی گشت .در راه مردی که نیاز شدید به پول داشت منتظر عابری بود تا با فروختن دو پیراهن مشکلش حل بشود جمشید را که دید خواهش می کرد در ازای پیراهن ۳۰ تومان به او پول بدهد .هیچ کدام ها از آن لباس ها اندازه نبود .اما جمشید فقط بخاطر کمک به آن مرد که خیلی مستاصل بود تمام دست مزد آن روزش را به آن مرد داد و خودش دست خالی روانه خانه شد.تا فردا هم خدا بزرگ بود و روزی از نو

-یکبار که با #جمشید سر خاک پدرم می رفتم هوا یخبندان بود و من هم مدام زمین می خوردم می گفت مامان بیا شما کفش کتانی های منو بپوش ایرادی نداره من پابرهنه میام.

یکبار که مثل همیشه مادر و پسری در دل می کردیم از خاطرات کردستان برام تعریف می کرد که: یک روز در کردستان با تعدادی از رزمنده ها در منطقه بودیم که با دموکرات ها درگیر شدیم.درگیری از صبح شروع شد و نفس گیر بود. بین نیروها ما دو نفر ماندیم. ناچار در جایی مخفی شدیم اما ردمان را زدند و دست آخر با پرتاپ یک نارنجک درگیری را تمام کردند .نارنجک که به سنگ برخورد کرد ما هم زخمی شدیم .من پاها و دستم زخمی شد و استخوان بینی ام شکست.عصر بود و ما هم در بین کوه ها تنها و زخمی بودیم.اگر می ماندیم بالاخره ما را پیدا می کردند و می کشتند .هر طور بود خودمان را به طرف پایگاه خودی کشاندی. در بین راه دو سه نفری را هم دیدیم و به عقب برگشتیم. هر کس از جایی زخمی بود.ناگهان هلی کوپتری ما را دید و کمک مان کرد. دیگر نایی نمانده بود .بیهوش بودم خانم پرستاری بالای سرم باند خونی بینی ام را عوض می کرد.یک لحظه که نیمه هوش بودم احساس کردم مامان تو بالاسرم هستی .بعد از آن هم به بیمارستان سقز منتقل مان کردند .بعد چند روز که به پایگاه برگشتیم بچه ها به استقبال مان آمدند .

-زن عموی جمشید آمده بود خانه مان , میگفت خانوم , من خواب پدر مرحوم تان را دیده ام که با لباس سفید آمده و با حال خوش به من گفت برو به محبوبه بگوآن امانتی را پس بدهد .فقط هم یکبار بگو. بهشان گفتم حاجی چرا خودت نمی گویی؟گفت من راننده ام و به جبهه مسافر می برم نمیتونم بگم.تا مدت ها با خودم به آن امانتی و آن خواب فکر می کردم . اما راه به جایی نمی بردم.

یکبار که به جبهه رفت حدود ۶ ماه بی خبر بودیم نه نامه ای نه زنگی .دلهره امان نمی داد.این جور مواقع نذر می کردم جمشید سالم برگردد.اینکار هم قربانی نیت کرده بودیم اما از قضا گوسفند یخ زد و مرد. بعد که جمشید برگشت و قضیه را گفتم ناراحت شد. می گفت مامان بچه ها اونجا خودشان را قربانی می کنند آن وقت تو برای من قربانی نذر می کنی.اگر هم زنده بود اصلا اجازه نمی دادم.
مامان تو بچه های خرمشهر رو ندیدی که با پای برهنه میان جلوی پادگان می نشینند و نون خشک میخوان. من باید جبهه برم انقدر دلیل آورد تا من راضی و آروم بشم.
سال ۶۴ که برای عملیات والفجر ۸ می رفت مثل همیشه دل نگران بودم .شب رفتن گفت مامان اگه میشه یک چایی برای من بیار. خودتم بیا اتاق حرف بزنیم.بازهم مثل همیشه من از حرف های مادرانه و دلواپس هایم می گفتم. او هم از جبهه و آرام کردن دل من .

بهش گفتم جمشید دوست دارم عید امسال تو هم کنارم باشی.می گفت مامان مطمئن باش من تا سه روز قبل از عید کنارتم. بعد از کلی حرف زدن انقدر بالای سرش بودم تا خوابش برد.حالا دوشنبه رفتن بود.۷ بهمن ۶۴ناهار آبگوشت بار گذاشته بودم.ساعت ۱۱ صبح رسید خونه.کمی جلوی نورگیر پنجره وراز کشید.همیشه هم کتابی دستش داشت. همینطور که کتاب دستش بود گریه می کرد . به یاد دوستان شهیدش اشک می ریخت.ساعت ۲ ظهر باید حرکت می کردن.بعد ناهار گفت مامان آبگوشت خیلی چسبید تا حالا غذای به این خوشمزه نخورده بودم .
مامان من دارم آماده میشم خواهشا اگه قراره با من روبوسی کنی همین جا باشه.شما که میای بدرقه من از مادران شهدا خجالت می کشم.منم باید برم دنیا ارزشی نداره.
لحظه های خداحافظی همیشه سخت میشه. دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و صورتش را بوسه باران.زنجیر دست ها باز شدنی نبود .تمام دلم می رفت.او رفت و منم با کاسه ای آب پشت سرش تمام وجودم را همراه او بدرقه کردم .سعی می کردم از آن لحظه های آخر بیشتر در ذهنم ثبت کنم .تا آخر کوچه رد نگاهش را دنبال کردم و او هم چندین بار به عقب بر گشت و دست خداحافظی تکانم داد.

روزهایی که عملیات بود و مارش حمله می زدند ما هم دلهره داشتیم.خبر از حمله بود و آزادسازی فاو.تعداد شهیدان و گوش هایی که منتظر شنیدن هر خبری از عزیزان شان بودند.
دلم خبر از یک اتفاق عظیمی می داد هر جا می رفتم خبر از شهدای والفجر ۸ بود. گویی تمام پچ پچ مردم شهر درمورد ما بود.خودم شنیدم که گفتند حدود ۱۸ شهید به زنجان آورده اند یکی می گفت معلوم نیست اینها عیدی کدام مادری هستند. می دانستم که جمشید شهید می شود اما تحملش خبر نیامدنش را نداشتم.
ساعت ۱۰ شب در ۲۰ عملیات با رمز یا زهرا شروع شد .هدف تصرف فاو و اسکله چهار چراغ بود.درگیری تا خود ظهر ادامه داشت .حدود ساعت ۱۱ ظهر دوشنبه ۲۱ بهمن جمشید من هم کربلایی شد.
بعد از یک هفته روز دوشنبه ۲۸ بهمن تشییع شد.چه دوشنبه غریبی بود این دوشنبه ها که عجیب بوی غربت جمشید داشت.
تا مدت ها بعد از شهادتش احساس می کردم از خانه بوی خوش عطر می آید. بوی خوش جمشید.

 

 

روزهای منتهی به عملیات والفجر۸

 

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس