خبرشهادت منصور دلم را شکست

دسته: خاطرات
۲ دیدگاه
شنبه - ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

از راست مصطفی جلدی و شهید منصور مراخانی

 

بهمن ماه سال ۶۴ نوجوان ۱۸ ساله ای بودم که به عشق لبیک به ندای یاری خواهی امام ،قید درس و مدرسه را زدم و خودم را به هورالهویزه رساندم.
جبهه و دوستان بهشتی روی زمینم قرار ماندن در هوای نفس گیر شهر را از من گرفته بود.
روزهای آخر دورهمی را با شهدا سپری میکردم. این بار حال و هوای دلم بوی غربت داشت. گویی که واقعه مهمی در راه باشد و سرنوشت عظیمی که ناخواسته مرا به خود می کشاند.
منصور مرادخانی جوانی خوش اخلاق خوش برخورد و خوش سیما بود .
این اوخر از منصور رفتارهای معنوی خاصی می دیدم که برایم ویژه بود.
خوب به خاطر دارم؛ یک روز قبل از شروع عملیات والفجر هشت با رفقا دورهم جمع شده بودیم: فارغ از بحث ودرس و قیل و قال دنیایی!
به منصور گفتم’ تو به شهادت می رسی و این آخرین روزهای زندگی توست.اما منصور متواضع تر از این حرفها بود که خودش را در مقام شهادت ببیند.
همان جا با سخاوت قول داد و گفت که اگر شهید شدم چاقویی که در جیب لباسم دارم و انگشتر توی انگشتم هست را به عنوان شیرینی شهادت برای خودت بردار.
دلم تنگ از رفتن منصور می شد.کاش زمان در همان ساعت ها و روزها از چرخش می ایستاد.
شب بیستم بهمن عملیات آغاز شد. سردار کرمی فرمانده گروهانمان بود ،منصور هم فرمانده دسته! .
درگیری شدت گرفته بود.بیشتر بیسیم ها خراب و امکان برقراری ارتباط با نیروها را نداشتیم.
از ساعت ۱۱ شب عملیات تا ۱۲ ظهر روز بعد خبری از منصور نبود.
خط شکنان در همان ساعات اولیه خط را شکستند و در خاک عراق درگیری شدیدی ادامه داشت.
دل نگران بچه ها بودم و بیشتر به دنبال منصور می گشتم.
عراقی ها با تمام توان و تجهیزات ما را زیر نظر داشتند و بچه ها را یکی یکی رصد میکردند.
بچه ها جانانه مقاومت می کردند و مظلومانه از ناحیه سرشان به شهادت می رسیدند اما دست خدا با ما بود و بالاخره نزدیکی های ظهر موفق شدیم مقر فرماندهی را تصرف کنیم.
هیاهوی جنگ کمی آرام گرفته بود که به دنبال خبری از منصور رفتم.
دلشوره بی خبری از او در جانم بیشتر می شد.
تصور آن لحظه ها دلم را می شکند.هنوز بعد سی سال داغدار دوستان شهید هستم.

درست شنیده بودم منصور با کاروان کربلاییان بار سفر بسته و من جا مانده بودم.
خبر شهادت منصور دلم را شکست.
باور نمی کردم شهید شده باشد.
شوخی هایش و آن خنده های دلربایش جلوی چشمانم جلوه می کرد.
منصور دوست عزیزم با آن سیمای زیبایش که همیشه مرا مجذوب میکرد حالا روی برانکار آرام و سبکبارآرمیده بود.

راوی:برادر رزمنده مصطفی جلدی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۴۸
دیدگاه ها
محمود شهبازی سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶ - ۶:۳۳ ب٫ظ پاسخ به دیدگاه

هر کدام از این خاطرات خود به تنهایی می توانند تبدیل به یک فیلم تاثبرگذار شوند.

خط شکن چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶ - ۸:۵۶ ق٫ظ پاسخ به دیدگاه

ممنون از عنایت تون