حفظ نظام از قرآن تو واجب تره!

دسته: خاطرات
دوشنبه - ۲۷ فروردین ۱۳۹۷

خلبان جانباز امیر یدالله واعظی

سلام عزیزان.
پانزدهم مهرماه سال۱۳۶۱ بود ساعت حدوذ دو بعد ازظهر، چندروزی ازآغاز عملیات مسلم بن عقیل(ع) گذشته بود بنده درمحل استقرار گروه آتش هوانیروزودرچادرمخصوص نمازخانه درحال قرائت قرآن بودم آیه های آخر سوره آل عمران را تلاوت میکردم که درب برزنتی چادر بازشدشهید خلبان یحیی شمشادیان  سرشان را به داخل چادر آورده وفرمودند :«یدالله جان پاشو عملیات ابلاغ شده باید سریعا به کمک نیروهای رزمنده زمینی برویم.»بنده عرض کردم :«یحیی جان دو سه آیه مونده تا سوره روتمام کنم.»پاسخ دادند:«یدالله جان درموقعیت کنونی مملکت حفظ مملکت ونظام از قرائت قرآن تو واجبتره!اگر مملکت ونظام باقی بمونه بعدا هم میتونی قرآن رو بخونی ولی اگر خدای ناکرده مملکت آسیب ببینه ونظام درخطر بیفته ای بسا اجازه ندند که قرآن دست بگیری تا اینکه بخونی!!!!؟؟؟»
گفتم :«یحیی جان نزن چشم الان پامیشم.»قرآن را بوسیدم وسرجایش قراردادم وبلندشدم وبا شهید شمشادیان نزد چهار خلبان دیگر که رضا رضامند وداریوش فرهادی خلبان های کبرا ومحمود محمدی مهرآبادی وقربانعلی یوسفی خلبان های هلیکوپتر نجات بودند رفتیم.
شهیدشمشادیان توضیح دادند که یک گردان ازتیپ هوابرد شیراز ارتش ویک گردان ازتیپ ۳۱ عاشورای سپاه درمنطقه ی سانواپا وتپه های ۴۰۲ درمحاصره ی نیروهای بعثی عراق هستند.
دوفروندهلیکوپتر جنگنده ی کبرا که بنده باشهید شمشادیان باهلیکوپتر موشک انداز تاو ورضا رضامند وداریوش فرهادی باهلیکوپتر راکت انداز کبرا پرواز میکردیم ومحمودمحمدی مهرآبادی وقربانعلی یوسفی با هلیکوپتر ۲۰۶ بعنوان رسکیو پرواز کردیم.
وقتیکه به منطقه ی مورد نظر رسیدیم با افسر رابط ازگردان هوابرد تماس گرفتیم وموقعیت خودی ودشمن را جویا شدیم.
منطقه ایکه دشمن درحال حمله بود منطقه ای بود که حالت زاویه ای داشت بدین معنا که اضلاع زاویه را کوهها تشکیل میدادند ودشمن ازدرون زاویه درحال پیشروی بود.
ازضلع سمت چپ شروع به شکار تانک های دشمن بعثی شدیم ازتانک های جلویی یکی راهدف قراردادیم وتاحدودی حرکت تانک ها توقف ویا کند شد که دراین حالت شکار آنها راحت تربود،
درحال شکارتانکها بودیم که ناگهان کوه سمت راست ما مورد هدف قرار گرفت وبا انفجار آن سنگ ها خرد خرد شده وبا هلیوپتر برخورد کردند وصداهای وحشتناکی ازپروانه هلیکوپتر شنیده شد.
قدری عقب تر ازمنطقه ی درگیری پروازکردیم وسیستم های مختلف اخطاردهنده وهشداردهنده را چک کردیم ومتوجه شدیم که به هلیکوپتر آسیب زیادی وارد نشده والبته طبق قوانین هوایی می توانستیم پرواز را ادامه نداده وبه به محل استقرارمان برگشته وپس ازترمیم آسیب دیدگی ها پرواز را ادامه داده ویا با هلیکوپتر دیگری پرواز کنیم ولی وجدانمان نپذیرفت که چندصدنفر ازعزیزان رزمنده اعم ازسپاه ویاارتش شهید شوند .بدان خاطر سریع برگشتیم ومشغول شکار تانک ها وادوات زرهی دشمن شدیم. که ناگهان دنیا درنظرم تیره وتارشد، به هوش که آمدم خودم را درمیان شعله های آتش دیدم که به آسمان زبانه میکشید، آنزمان مخزن سوخت حدود پانصد لیتر سوخت داشت که با برخورد موشک به مخزن سوخت آتش گرفته بود.
لحظه ی عجیبی بود لحظه به هوش می امدم ولحظه ای بیهوش می شدم.خواستم ازجایم برخیزم که متوجه شدم ازگردن به پایین فلج شده ام وقادربه حرکت نیستم.استقفارکردم وشهادتین را برلبم جاری ساختم وبه درگاه خدا نالیدم آن زمان بیست وپنج سالم بود وحدود ده سال بود که ازبالغ شدنم سپری می شد ناگهان تمامی ثواب ها ویا گناه هایی که درطول این ده سال انجام داده بودم درلحظه ای مقابل چشمانم ظاهر شدند که عرض کردم خدایا توارحم الراحمین هستی لذا با رحمتت ازمن در گذر وباعدالتت با من برخورد نکن.زیرا خودت درسوره زمر فرموده ای که :«ان الله یغفرالذنوب جمیعا!»ودرهمین لحظات بود که آرامشی عجیب ونیزلذتی غریب را احساس کردم که درکل عمرم احساس نکرده بودم ودراین لحظه متوجه شدم که جسدم درحال سوختن است ومن درحال تماشای آن هستم.وحس کردم که درحال رفتن به دنیای دیگری هستم که متاسفانه ناگهان فکری عجیب ازذهنم خطور کرد.:«خدایا داری منو میبری چه کسی دوخواهرم ومادرم که تحت سرپرستی من هستندونیز طفلی را که همسرم حامله است را سرپرستی خواهدکرد؟!»ومتاسفانه با خطورکردن این ازذهنم دوباره سوزشها ودردها آغاز شد.
دربیمارستان صحرایی لحظه ای به هوش آمدم که درحال پانسمان زخم هایم بودند ودرنوبت بعد که بهوش آمدم دربیمارستان طالقانی کرمانشاه بودم وچشمانم براثر ورم هایی که براثر سوختگی ایجاد شده بود بسته شده بودند وفقط گوش هایم صدای اطرافیانم را می شنید.خلبان رشید محرمعلی مهدیخانی می شنیدم که گریه می کرد ومی گفت:«یدالله توچرا این جوری مجروح شدی کاش من جای تومجروح شده بودم وتو سالم می بودی!!!؟؟»انشب تاصبح بسیجیانی که مسئول حفاظت بیمارستان بودند برای شفای بنده دوبار دعای توسل خواندند.
ازاطرافیانم حال یحیی را پرسیدم پاسخ دادند که دراتاق بغلی بستریست.
پنجشنبه وجمعه به علت بارندگی شدید وابرناکی هوا مابین تهران وکرمانشاه هواپیماهای پهن پیکر قادربه پروازبه کرمانشاه جهت تخلیه مجروح نبودند که جمعه شب جریان به گوش شهیدصیادشیرازی میرسد که آنشهیدبزرگوار دستوردادند شنبه صبح هواپیمای جت فالکنی به کرمانشاه پرواز کرد وبنده را به تهران انتقال دادند.ودربیمارستان ۵۰۱ ارتش بستری بودم که شهادت برادرعزیزم شهید شمشادیان رامتوجه شدم.
دوسال قبل برادرعزیزم داریوش فرهادی به زنجان تشریف آورده بودند ازایشان چگونگی نجات دادنم را پرسیدم وایشان فرمودند:« وقتی هلیکوپترتان با موشکی دوش پرتاب مورد هدف قرار گرفت وازبالای کوه به ته دره سقوط کرد هلیکوپتر نجات نتوانست درون دره برزمین بنشیند ودرحال هاور یوسفی پیاده شد وچون به تنهایی نتوانست تورو نجات بده منهم ازهلیکوپترپیاده شدم ونزدیک هلیکوپترشما که یحیی باتوجه به برخورد موشک به قسمت کابینش شهید شده بود ولی کابین توقدری کنده شده ودرحال سوختن بود که بعلت شعله های زیاد آتش اول خواستیم برگردیم که باد آتشهارو کنارزد وتورو کشیدیم بیرون ودراین زمان یک بیسجی هم به کمک ما اومد یکیمان داخل هلیکوپترنجات رفتیم وازپایین دونفری تورو بلند کردیم وبه درون هلیکوپتر گذاشتیم واون بسیجی عزیز بعدازگذاشتن توداخل هلیکوپتر درحال کنار رفتن بود که ترکشی به آن برزگوار برخورد کرد وسرمبارکش ازتنش جدا شد!»
آری یحیی شمشادیان عزیز درون هلیکوپتر بسان شمع سوخت وبا نور سوختنش نورهدایتی شد برای ما وبا گرمای سوختنش به گرمای عشق ودوستی را به ما هدیه داد.
روح همه شهیدان خصوصا روح شهید شمشادیان وآن بسیجی عزیز که درراه نجات بنده ی حقیر به شهادت رسید شاد ویادشان گرامی باد.


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس