حسین جان قبولم نما

دسته: خاطرات
سه شنبه - ۳۰ مرداد ۱۳۹۷

 خبر وئر ای صبا اهل ولایه، گئدیر رزمندلر کرب و بلایه،

چاغیر پیر و جوانی ، نشان وئر کربلانی

یاواش گئت ای زیارت کاروانی، ….

چاغیر پیرو و جوانی، یولا سال کاروانی

وقتی این شعر های زیبای ترکی را مرور می کنم، بی درنگ یاد مداحی های شهید اکبر جداری می افتم، با چه شوری مداحی می کرد و ما هم در حسینیه گردان سینه میزدیم، قبل از عملیات بیت المقدس دو، به اتفاق شش نفر از برو بچه های پایگاه امام زاده ، در گردان حبیب ابن مظاهر بودیم، اکبر جداری، حمید غمسوار، علی نیک نفس، فیروز دین محمدی، علی دلیری، اسماعیل سلیمی و من.

اکبر جداری طبع شوخی داشت و معمولا یک موضوع ساده را به لطیفه تبدیل میکرد و موجب خنده بچه ها می شد، اصغر شوکتی شلوار لی پوشیده بود که مارک اش «زکو» بود، اکبر جداری میگفت از آن طرف زکو خوانده میشود، اما از این طرف «ئوکوز» (گاو) خوانده میشود، اکبر معمولا دفترچه نوحه اش همیشه پیش اش بود و در مسجد و پایگاه جاهای مختلف شعرهای زیبایش را میخواند و فیض میداد، معمولا شب شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها نیز در منزل مشت علی غمسوار پدر شهید حمید غمسوار بودیم و اکبر با مداحی دلنشین اش فیض میداد.

یک روز قبل از عملیات بیت المقدس دو، در موقعیت نزدیک منطقه عملیات، همه وسایل چادرها را تحویل تدارکات داده بودیم و بچه ها در بیرون چادر برف بازی راه انداخته بودند و اکبر و من و چند نفر از بچه ها داخل چادر خالی صحبت می کردیم اکبر به شوخی با تسبیح برای هر کدام از ان جمع خصصی مان تفالی زد و گفت که فردا تو شهید می شوی تو اسیر می شوی تو سام میمونی و… تفالی هم به خودش زد و با خنده گفت که من هم اسیر می شوم و…عصر شد و بلافاصله منطقه تجمع را ترک کردیم و پای کار رسییم منتظر بودیم که هوا تاریک شود و راه بیفتیم دشمن بالای سرمان بود و باید پیاده روی را در تاریکی شب انجام می دادیم وقت اذان مغرب ستون گردان به راه افتاد و در میان برف و نم نم باران اکبر جداری اذان زیبایش را شروع کرد و چه اذان دلنشینی!

اخرین نوای اذان از نای اکبر روح مان را صفا داد و قافله عشق را برای صحنه های عشقبازی آماده کرد شب بیست وششم دی ماه شصت و شش فرا رسید ساعت سه نصف شب زیر آتش شدید دشمن و در میان برف و کولاک بچه ها سر از پا نمی شناختند نفس زنان ارتفاع یک متری برف را می شکافتند و هر لحظه خود را به ارتفاع قله قامیش نزدیک و نزدیکتر می کردند گلوله های توپ در اطراف ستون منفجر می شد و همزمان چکاچک گلوله ها در بیخ گوشمان هشدار می داد که شاید این یکی به پیشانیت بخورد، ناگهان گلوله توپی وسط ستون منفجر شد و اوضاعمان را به هم ریخت ، پیکرهای پاره  پاره در میان برفها و صحنه هایی که توصیف اش را نمیتوان کرد بوجود آمد، مهدی کامل کنارم افتاد ، مقصود رستمی را به آغوشم گرفتم نفس عمیق کشید و تمام کرد ، رستم سوادی شکمش چپ تا راست دریده شد و همان لحظات اول زیر برفها به آسمان پرکشید جلال زاهدی گلوی مبارکش پاره شد و تا ظهر روز بعد عذاب کشید و هنگامه اذان ظهر سر برآستان جانان سایید ، نوشته بود که خدایا در این دنیا هر چه آزار بکشم عیبی نیست اما در عوض پای حساب روز محشر عذابم نده، سید رضا سید زاده هم ترکش کاسه سرش را جدا کرد و در همان حال نشسته در میان برفها به معراج رفت، اما ترکش اکبر جداری یه ترکش دیگری بود حنجره اکبر نوای نوحه علی اصغر داشت، در آن گلوی مبارک ترکشی جا خوش کرد که یک آن زیر فک چپ و سر دیگرش از زیر چشم چپش بیرون زده بود، اکبر با چهره یی به هم ریخته از آن ترکش ، در آن نیمه شب جان فرسا به میهمانی سرو و سالارش حضرت ابا عبدالله شتافت… اکبر این شعر را بیشتر می خواند

حسین جان ، من از کودکی عاشق ات بوده ام ، قبولم نما گرچه آلوده ام…

راوی:محمد نیک نفس

 

 

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس