حسابم بماند قیامت

دسته: خاطرات
پنجشنبه - ۲ شهریور ۱۳۹۶

عملیات کربلای۵ تازه تمام شده بود که خانواده ام تماس گرفتند و پیغام دادند هر چه زودتر به زنجان برگردم. نگفتند چه اتفاقی افتاده، اما خودم حدس میزدم برادرم به شهادت رسیده یا پدرم فوت کرده باشد.
 خیلی وقت بود حمام نکرده بودم. بچه ها آب گرم کردند تا سر و صورتم را بشویم. همان موقع خبر رسید پاتک دشمن شروع شده. از رفتن منصرف شدم و به منطقه برگشتم. حجم آتش طوری بود که حتی یک وجب از خاک آن منطقه، بدون گلوله باقی نمانده بود.
چند روز بعد که وضعیت آرام شد، به زنجان آمدم. حدسم درست بود، برادرم اسماعیل که بیست سال بزرگتر از من بود، در عملیات کربلای۵ شهید شده بود.
مدتی پیش خانواده ام ماندم. یک شب که داشتم از تقاطع خیابان محله مان می گذشتم، یک تویوتا با آرم سپاه جلوی پایم نگه داشت و سراغ آدرس خانۀ ما را گرفت. گفتم که خودم هستم. پیغام دادند باید هر چه زودتر به منطقه برگردم.
با اینکه دلم میخواست در آن شرایط سخت، کنار خانواده ام باشم اما نشد. منتظر مراسم چهلم برادرم نماندم و راهی منطقه شدم. شب به دارخویین رسیدم و «حسن منادی»  آمد دنبالم.
فردای آن روز «غلامرضا جعفری»  را دیدم. گفت: «امشب عملیات تکمیلی کربلای پنجِ و می خواهیم با نیروهای ضد زره وارد عمل بشیم.»
من و حسن منادی سوار موتور شدیم و رفتیم تا مناطقی که قرار بود نیروها وارد شوند، مشخص کنیم. ساعت ده و نیم صبح بود، می خواستیم به قسمت دیگری از منطقه برویم که حسن سرماخوردگی اش را بهانه کرد و گفت که نمی تواند موتور را کنترل کند. بعد هم با شوخی گفت: «خیلی زرنگی! می خوای من شهید بشم و تو زنده بمونی؟»
برای رسیدن به شهرک «دوئیجی»  باید از یک پیچ می گذشتیم. آتش دشمن در آنجا سنگین تر می شد و تردد نیروهای خودی هم کم بود. وقتی از آنجا رد می شدیم، متوجه هلی کوپتری شدم که بالای سرمان جولان می داد و می خواست به سمت ما شلیک کند. داد زدم.
 – حسن! بپر پایین.
هلی کوپتر از چپ و راست می زد و ما هم در هاله ای از دود و آتش گیر کرده بودیم. حسن پایین پرید و من هم برای کنترل موتور، آن را به سینه ی خاکریز چسباندم تا بایستد، پایم زیر سیلندر موتور ماند. سیلندر داغ بود و پایم را می سوزاند، ولی نای بلند شدن نداشتم. دهنم طعم خون میداد. دستم را به زحمت بلند کردم و روی صورتم کشیدم، مایع گرم و لزجی دستم را خیس کرد. منگ بودم و سرم سنگینی میکرد. با بی حالی چندبار حسن را صدا زدم. جواب نداد. چشم هایم داشت سیاهی میرفت و من همچنان حسن را صدا میزدم.
یک دفعه سیلی محکمی به صورتم خورد و از جا پریدم. یکی داشت با لهجۀ اصفهانی صدایم میزد.
 – اخوی، آهای اخوی!
بیدار شدم و دیدم داخل تویوتا هستم. تمام بدنم درد می کرد و پاهایم می سوخت. صدای دلنشین اذان از رادیو بلند بود. صدایی که مثل آب خنک دردهایم را کم کرد. راننده گفت که ساعت دوازده ونیم ظهر است و من دو ساعتی بی هوش روی زمین افتاده بودم. سراغ حسن را گرفتم. گفت حالش خوب است و خوابش برده. نمی توانستم به چپ و راست برگردم و اطرافم را ببینم. توی دلم گفتم: «آی حسن! بعداً حسابتو میرسم.»
 ما را به نزدیکترین اورژانس در منطقه رساندند. پرستارها دور حسن را گرفتند و تعدادی هم زخم های مرا پانسمان کردند. ترکش به رانم خورده بود و خونش بند نمی آمد. چشمم دنبال حسن بود ولی گردنم نمی چرخید تا او را ببینم. با آن حال بدم به او فکر می کردم، سرم را به زحمت بلند کردم تا ببینمش، دوروبرش شلوغ بود اما صدایی از حسن بلند نبود. نگرانی ام بیشتر می شد.
بعد پانسمان اولیه، مرا با هلی کوپتر به اهواز و از آن جا به تهران منتقل کردند.
چند روزی که آنجا بستری بودم، دوست و آشنایان به ملاقاتم می آمدند؛ اما من چشم به راه حسن بودم. همه می گفتند حالش خوب است. از یک طرف دلم برایش تنگ شده بود و از طرفی از دستش دلخور بودم. با خودم می گفتم بی معرفت نمی آید یک سر به دوستش بزند.
 حالم که خوب شد و از بیمارستان مرخص شدم. فهمیدم که دیگر هیچ وقت نمی توانم او را ببینم و حسابش را برسم.

راوی: احمد فتحی
نویسنده: مهسا سیفی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس