بهترین کادوی عید

دسته: خاطرات
جمعه - ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
بهترین کادوی عید

-چرا به کسی که دو ساعت کار کرده پول یک روز کامل رو میدی؟ -چه اشکالی داره مگه؟ کارگره دیگه باید درکش کرد. -نه اینکه تو خودت ارباب هستی؟ -نه من هم کارگر هستم.اتفاقا جز کارگر کسی نمیتونه یه کارگر رو درک کنه.

مدتی از شهادتش می گذشت.دونفر آمدند دم در و سراغ او را گرفتند.گفتند از سپاه آمده اند و چند سوال دارند.ولی الله برای عضویت در سپاه درخواست داده بود اما هنوز به طور رسمی عضو نشده بود.بغض راه گلویم را بسته بود و از ترس اینکه جلوی آن ها گریه کنم چیزی نگفتم.رفتم و از خانه اعلامیه اش را آوردم و نشان شان دادم.آن دو نفر هم که انگار جا خورده باشند گفتند که او در امتحانش قبول شده.

***

 مدت ها بعد از شهادت ولی الله در خانه در خانه را زدند.شخصی با موتوریکه به نظرم خیلی آشنا می آمد سراغ او را گرفت.یاد موتور ولی الله افتادم که یکباره غیبش زده بود و از او هر چه درباره ان سوال کردیم چیزی نگفت.

-بفرمایید؟کارتون چیه؟

خیلی رو راست حرفش را زد: خیلی وقت پیش موتورش رو از جلوی در برداشتم و رفتم.خودش هم ندونست.حالا آوردم پسش بدم و ازش حلالیت بگیرم.

من که با دیدن موتور ولی الله و شنیدن حرف های ان مرد عصبی شده بودم گفتمک دیر اومدید.شهید شد.

تا این ججمله را شنید نشست جلوی در و زار زار گریه کرد.طوری ضجه می زد که دلم برایش سوهت و تمام ناراحتی هایم را فراموش کردم.برایش یک لیوان آب بردم.دستش را به پیشانی می زد و مدام می گفت:ای کاش مرا بخشیده باشد ..کاش…

*** 

داشت برای خودش خانه می ساخت. هر روز می رفت سر ساختمان کارگز و بنا و … همه در آنجا مشغول کار بودند.بعضی وقت ها کارگری می آمد دو ساعتی کار می کرد و می رفت. ولی الله هم پول یک روز کامل را به او می داد.منکه از این کار او حرصم گرفته بود دلیل این کارش را پرسیدم.

-چرا به کسی که دو ساعت کار کرده پول یک روز کامل رو میدی؟

-چه اشکالی داره مگه؟ کارگره دیگه باید درکش کرد.

-نه اینکه تو خودت ارباب هستی؟

-نه من هم کارگر هستم.اتفاقا جز کارگر کسی نمیتونه یه کارگر رو درک کنه.

***

عید نوروز نزدیک بود.همه در تب و تاب خرید بودند.لباسی را در بازار پسندیده بودم که همرنگ لباس بسیجی ها بود.اما خواهرم و مادرم مخالف بودند. می گفتند تو دختری.نباید از این ها بپوشی اما من از ان خوشم می آمد.

دوست داشتم لباسم شبیه لباس رزم برادرم باشد.ولی الله که ناراحتی ام را دید اشاره کرد که ناراحت نباشم. دوروبرمان که خلوت شد و تنها شدیم گفت:فردا با هم می رویم بازار و چیزی را که پسندیده ای برایت می خرم. از ذوق حرف او شب را نخوابیدم و فقط به فردا می کردم.صبح که شد با هم بازار رفتیم و ولی الله آن لباس را برایم خرید. بعد از اینکه برگشتیم به من گفت: فقط صول بده عید این رو نپوشی.شاید زیاد مناسب نباشه.ولی بعد از عید هر وقت دلت خواست بپوشش.

***

چند روزی بود که حال عجیبی پیدا کرده بودم.شب ها کابوس می دیدم و خواب های پریشان و روزها دلم گرفته بود و غمگین بودم.تمام روزهایم شده بودند غروب عصر جمعه. دل و دماغ کار کردن نداشتم. دوست داشتم ولی الله بیاید مرخصی. همان روزها بود که خبر شهادتش آمد. انگار کابوس هایم به واقعیت تبدیل شده بودند. انگار از قبل به من الهام شده بود که اتفاق مهمی خواهد افتاد.اما اصلا انتظار رفتن برادرم را نداشتم.با شنیدن آن خبر در خانواده ما غوغایی شده.پدرم که شنید ولی الله شهید شده همان روز از غصه دق کرد و مرد.پیکر برادرم را که آوردند با پیکر پدرم با هم تشییع کردیم.ولی الله با رفتنش ما را عزادار خودش و پدر کرد.

راوی: خواهر شهید ولی الله علی بابایی

برگرفته از کتاب حنای جنگ به قلم مهسا سیفی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس