بمان زندگی کن

دسته: معرفی کتاب حوزه زنجان
چهارشنبه - ۲۶ مهر ۱۳۹۶

«داود گل بود… » این جمله را مادر بزرگوار شهید مرادخانی در مصاحبه برای کتاب گفته بود. برای نگارش مقدمه همین جمله کوتاه مادر را به کمک می گیرم. داود واقعاً «گل » بود. گل به معنای معرفتی و ادبی آن،انسانی خودساخته، مومن، مهربان، مودب، شوخ و مقید به ارز ش های دینی و اجتماعی. رزمند هی شجاع و منظم، فرمانده و رفیقی که همه را دوست داشت و دوستش داشتند. داود فرزند ب ینظیری بود برای مادر پیر،همسری فوق العاده و یگانه و پدری دلسوز. برای همین «گل » بودن داود
برجسته تر بود.
داود از زمان ورود به سپاه تا آخرین روز شهادت، طبق گفته دوستان و همرزمانش همیشه آماده بود؛ لحظه ای درنگ را جایز نمی دانست. در سی سال خدمت خود همواره در میدان مبارزه بود. در جنوب، غرب وشمالغرب… و بااین همه خواست خدا بر این قرار گرفت که مجوز شهادتش به دست بی بی زینب؟سها؟ در سوریه صادر شود.
«بمان زندگی کن » برشی کوتاه از روزهای پایانی زندگی شهید مدافع حرم داود مراد خانی است که عمری را برای جهاد و مبارزه درراه انقلاب و وطن سپری کرد. با وجود اینکه ما ه های آخر خدمتش را می گذراند تصمیمم می گیرد داوطلبانه برای دفاع از حریم اهلبیت سهم و دفاع از شرافت انسان ها عازم سوریه شود، در این بین با مخالفت همسرش که همواره،همراه و پشتیبانش برای جهاد بود مواجه می شود.
همسری که زبان به ترغیب برای ماندن و «زندگی » با آرامش بعد از سال ها زحمت و نبودن در خانه را می گشاید و سعی می کند با بهانه های روزمرگی زندگی، همسرش را پایبند ماندن نماید. داود در بحبوحه سال نو و تکاپو وتدارک مردم برای جشن سال نو، قول مردان های می دهد پانزده  روزه برگردد تا سال جدید را در کنار خانواده باشد.
پانزده روزه آمد، البته آوردند، تکه پاره ای از وجودش را که علی اکبر وار اربا اربا شده بود.
«بمان زندگی کن » حاصل مصاحبه و تدوین سرکار خانم سمیرا احمدی نویسنده جوان و خوش آتیه زنجانی با خانواده و دوستان شهید است که روزهای پایانی زندگی این شهید عزیز را با قلم زیبای خود تصویر کرده است و انتشارات غواص در تابستان سال ۹۶ به چاپ رسانده است.

برش هایی از کتاب

غصه نخوریا. فدای سرت. » صدا، صدای داود بود. درست پشت سرش. دست برد و خریدهای مریم را برداشت. رنگ خوش عقیق انگشرش،حال مریم را جا آورد. رفت داخل. پشت سر داود. «چه زود برگشتی داود جان. »
مریم غرق تماشایش شد. «به قولت عمل کردی، پونزده روزه برگشتی. امّا خدا می دونه چقد دیر گذشت. » داود خیره به فر ش های روی دیوار پرسید:«چرا هنوز پهن شون نکردی؟ » مریم خیره به تکّه های شانه ی توی دستش جواب داد: «آخه هنوز نم داره آقا. » داود کیسه ها را بالا و پایین کرد و گفت:
«چقدر خوب پشت در نموندم. آخه دسته کلیدم خونه اس. حالا چی خریدی؟! » مریم دلش نمی آمد شکسته های شانه را دور بریزد، انگار که چیز با ارزشی توی مشت هایش قایم کرده باشد، خندید و گفت: «کلّی برگ به الان برات دم میکنم تا سینه ات رو نرم کنه. » امّا خنده به لبهایش ماسید که گفت: «ولی داود جان حیف که نقل های بیدمشکمون تموم شده. » داود نگاهش را پاشید توی صورت سرخِ از سرمای مریم و گفت: «نمی خواد، خودت ناراحت نکن، دیگه سینه ام نمی سوزه. » خریدها را گذاشت روی پلّه ها و رو به مریم صدا زد: «مریم؟! » مریم تندی جواب داد: «جانم؟ » داود انگشتر عقیق اش را بوسید. کمی، پابه پا کرد. کف دست هایش را چندبار محکم کشید روی صورتش. سرش را پایین انداخت و لب جنباند که«: ببخش منو. » مریم مات نگاه شرمسار داود که مهربانی درونش موج می زد و محبت، با نگاهی که سرمای وجودش را گرم می کرد، شنید: «قرار بود غرق شکرت کنم… نشد که بشه. » آسمان غُرید. صدای مهیبش مریم را ترساند و از جا پراند. باران گرفت. به دنبال داود سر چرخاند، امّا نبود. گُل های فر ش های روی دیوار زیر باران شسته می شدند و عطر خوش شان را توی هوا می پراکندند. مریم مشت هایش را باز کرد، دست هایش پر بودند از نقل های ریز بیدمشک. به پهنای صورت اشک می ریخت و فریاد می زد: «داود؟ من با تو غرق شکرم. غرق شکر، می شنوی؟ »


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس