برایت آب و نان نمی شود

دسته: خاطرات
دوشنبه - ۱۵ مرداد ۱۳۹۸

 گفتم مادر دیگه شناخته شدی ، اینها رحم ندارند ، انصاف ندارند مادر . من که نمی گم تظاهرات شرکت نکن ، ولی خوب حواست جمع کن. سرش پایین بود . بلند نکرد که جوابی بدهد . همیشه همین طوری بود. انگارتوی یه دنیای دیگه سیر می کرد . گفتم : آخه آدم حسابی من چی بهت بگم . رفتی وایسادی تو رو شون گفتی من نمی یام توی جلسه شما ها. خوب چی خیال کردی . زیر لب لبخند داشت . هم اینش بیشتر آزارم می داد. همیشه هر چه می گفتم جواب پس نمی داد . آرام سر به زیربود. حالا هم که بیکار شدی؟ خوب مادر ، من با آنها مخالفم تو که انتظار نداری دو دستی یه سِمت مهم رو هم تقدیم کنند. آخه ، مادر پس فردا تو نون و آب نمی خوای . خرج نداری ! مادر، خدا کریمه ما باید حواسمون باشه . روزی رسان فقط خداست . دیگر چه می توانستم بگویم . جوابی نداشتم . وقتی می رفت دلم بد جوری شور می زد. هر کاری کردم آرام نگرفتم . اصلاً دلم آرام نگرفت .گفتم مادر نرو ، امروز شلوغی زیاد است. نرو مادر امروز نرو، خدای نکرده بلایی سرت می آید. برای اخرین بار چشماش رو دیدم که با اطمینان کامل نگاهم می کرد.
گفت: مادر، چه چیزی بهتر از این که انسان در راه اسلام کشته شود من اصلاً می روم که کشته شوم.
رفت و نگاه من را برای همیشه بر حلقه در دوخت . بعد ها گفتند مامورین به مردم حمله ورشده بودند دستور تیراندازی که صادر می شود شروع می کنند به تیراندازی طرف مردم میدان امیر کبیر بود که گلوله به شکمش خورد رسانده بودندش به بیمارستان همانا هم شهید شد ولی سرخی خوش که روی تیرچراغ برق نوشته بود. شهید تا یکسال همانطور جاوید بود.

راوی:مادر شهید ابوالفضل آدینه لو


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس