بازخوانی عملیات بدر به روایت سردار جهانبحش کرمی

دسته: خاطرات
جمعه - ۱۸ اسفند ۱۳۹۶

عملیات بدر یک سال بعد از عملیات خیبر در همان منطقه با اهداف دستیابی و تسلط بر جاده العماره – بصره و شرق رودخانه دجله به اجرا درآمد. نیروهای عمل کننده شامل ٨٠ ‏گردان سپاه و ٣۵ ‏گردان ارتش که تحت فرماندهی ٣ ‏قرارگاه عملیاتی(کربلا،نجف و هور) در ساعت ٢٣ ‏نوزدهم اسفند ۶۳ ‏با رمز مبارک «یا فاطمه الزهرا (س) » وارد عمل شدند. پس از ۶ ‏روز نبرد و با توجه به پیشروی های اولیه ۵٠٠ ‏کیلومر مربع از منطقه هور به تصرف .رزمندگان ایران درآمد.

‏در محدوده ی لشکر عاشورا طولانی ترین پد، پد چهار بود که روی پل های شناور کمین بود.در آن منطقه فاصله ی بین خط خودی و خط دشمن نیزار بود. ارتفاع نی ها از سطح آب به ٣ ‏، ۴ ‏متر می رسید، نزدیکی های خط دشمن ارتفاع کم می شد و به حدود۵/۱ کاهش پیدا می کرد. هرچه به دشمن نردیکتر می شد یم، دید دشمن بیشتر می شد. گردان های زنجان که قبلاً در لشکر ١٧ ‏علی ابن ابیطالب بودند، به لشکر ٣١ ‏عاشورا منتقل شدند. گردان امام سجاد، حر و علی اصغر به صورت سازمان یافته و تعدادی از رزمندگان زنجان هم در گردان های پشتیبان رزم در واحدهای لشکر ٣١ ‏عاشورا سازماندهی و مشغولی فعالیت شدند. قبل از عملیات نیروهای اطلاعاتی روی منطقه خوب کار کرده بودند، از آب راه ها و خط دشمن فیلم برداری کرده بودند. گردان ‏امام سجاد(ع) به مدت یک هفته به سد دز اعزام شد که آموزش های آبی – خاکی ببیند.

یک روز نیروها مشغول آموزش در سد دز بودند، اردوگاه هم کنار سد دز بود. با (شهید حمید احدی به ارتفاعات مشرف به اردوگاه و سد دز رفتیم. در مکانی نشستیم که به اردوگاه ٠ ‏دید داشتیم. حمید نگاه به اردوگاه ‏می کرد و آه می کشید. گفت: برادر کرمی اردوگاه را می بینی، شبیه اردوگاه امام حسین است و بی اختیار اشک از چشمانش جاری می شد. یک مدت با همین حال ایستاد وگفت: آب را می بینی) وقتی سد دز را می بینم فرات به یادم می افتد و بعد اشاره کرد که در روز عاشورا فرزندان امام حسین چگونه تشنه بودند و چه اتفاقاتی به خاطر آب و کنار آب افتاد. به رزمنده های در حال آموزش با یک حالت خاصی نگاه می کرد‏و ظاهرآ با من صحبت می کرد اما در عالم دیگری بود. نگاه می کرد ومی گفت: این رزمندگان را می بینی، معلوم نیست فردا کدامشان شهید می شود و کدام می ماند. دیدگاه حمید نسبت به جنگ، جهاد و شهادت این طور بود. آن صحنه را هیچ گاه فراموش نمی کنم، حمید ‏به ظاهر به اردوگاه نک نگاه ‏می کرد اما دلش در کربلا در خیمه گاه ‏امام حسین بود.

وقتی که لشکر ماموریت گردان امام سجاد را مشخص کرد، آقا حمید اعلام کرد که شب جلسه داریم و تا رده ی فرماندهان دسته را به این جلسه دعوت کرد. قبل هر چیز به واقعه ی عاشورا اشاره ‏کرد و کمی صحبت کرد، سپس گفت: می خواهیم در منطقه ی دجله عملیات انجام دهیم. حمید نقشه را کامل توجیه می کرد و ماموریت ها را مشخص می کرد و گریه می گرد. هیج وقت آن صحنه را فراموش نمی کنم که گاهی هم اشاره می کرد، ای کاش ما درکربلا بودیم. آن روز با آن لحنی که حمید نقشه را توجیه می کرد ، بچه ها شور و حال خاصی پیدا کرده بودند و در آخر جلسه هم بچه ها را جمع کرد و با هم عکس یادگاری گرفتیم.

رزمندگان ایران متشکل از سپاه و ارتش تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیا، (ص) با قایق (بلم) کیلومترها راه را پشت سرگذاشتند ‏و پس از عبور از تله های انفجاری، موانع ایضایی و بسیاری از موانع دیگر از سه محور به دشمن هجوم آو‌ردند. با پیاده شدن رزمندگان در شرق دجله و قدرت نمایی آنها، تعداد زیادی از بعثیان کشته و زخمی شدند و با خیز عالی نیروهای ایرانی شرق دجله، مقر فرماندهی و جاده ‏خدق با حمایت کامل نیروهای هوایی به تصرف درآمد. وقتی رمز عملیات بدر اعلام شد، گردان های غواص بلافاصله حرکت کرده و به خط دشمن نفوذ نمودند. خط اول دشمن در شرق ‏دجله سقوط کرد. به محض اینکه خط سقوط کرد آقا حمید دستور حرکت داد. بچه های گردان امام سجاد با قایق حرکت کرده وخود را به خط دشمن رساندند.

قبل از عملیات بارها شهید حمید احدی، .شهید میرزاعلی رستمخانی، (شهید)محمدناصر اشتری منطقه را توجیه کرده بودند (شهیدمنصور سودی )یکی از بچه های خط شکن قهرمان و گمنام زنجان بود که در اطلاعات لشکر فعالیت می کرد. خط ‏دشمن را شناسایی و فیلم برداری کرده بود. هنگام توجیه، فیلم خط دشمن را نشان می دادند، سنگرها تک تک مشخص بود که کدام تیربار و کدام آرپی جی است، عراقی ها چگونه تردد می کنند، چه زمانی نگهبان ها را تعویض می کنند و ….

شهید منصور سودی

روز عملیات گردان امام سجاد درمحور حاج میرزاعلی رستمخانی بود. در واقع لشکر عاشورا از دو محور عملیات می کرد. فرمانده ی یک محور(تیپ اول) حاج میرزاعلی رستمخانی و فرماندهی محور دیگر(تیپ دوم) شهید محمدناصر اشتری بود. (شهید) رستمخانی ‏اعلام وضعیت می گرفت. تک تک فرماندهان گردان ها و گروهان ها وضعیت خود را توضیح می دادند. بدر اولین عملیاتی بود که آتش توپخانه سپاه و ارتش به طور منظم خط دشمن را زیر آتش قرار داده بودند.کاتیوشا، توپ های۲۰۳ ‏، توپ های دیگر و ادوات. مرتب خط دوم و سوم و مقر فرماندهی دشمن، عقبه دشمن را زیر آتش قرار داده بودند. ماموریت ما این بود که در روستای جویبیر برویم و از آنجا به پل دجله. سمت رامتمان هم تیپ قمر بود که با آن ها هماهنگی کامل صورت ‏گرفته بود.عملیات به روز کشید و وقتی به سمت روستا می رفتیم بی سیم ما گیرندگی داشت اما فرستنده آن کار نمی کرد.هنور هم گردان های پدافند لشکردر مطقه مستقر نشده ‏بودند. هلی کوپترها‌ دثمن به نیروهای در حال پیشروی تیراندازی می کردند. ‏به علت خرابی بی سیم ناراحت بودم ، صدای آقا حمید را می شنیدم اما نمی توانستم پیامم را به او برسانم. با وجون آن همه عصبانیت و ناراحتی، وقتی نزدیک حمید شدم، دیدم حمید طبق روال همیشه می خندد و با چهره ی بشاش احوال پرسی کرد و گفت: می دانم بی سیم تان خراب است. سریع برایمان یک بی سیم گرفت و گفت نیروها را به پشت دجله حرکت دهید.

‏به گردان امام سجاد ماموریت داده شد که در جزیره مجنون در پدهای ٣ ‏و ٢ ‏و ٩ ‏مستقر شود و به گروهان ما ماموریت دادند که یک دسته در پد ) با گروهان های دیگر مستقر شود و ٢ ‏دسته ی دیگر با فرماندهی گروهان در پد مرکزی در جزیره ی جنوبی مستفرشوند. با پمپاژ آب توسط عراق، اکثر قسمت ها را آب فراگرفته بود. دژهای شرقی، غربی و مرکزی باعث شده ‏بود که جزیره ‏حفظ شود. کمپرسی ها شبانه خاک می ریختند و بچه ها کار کردند و نگذاشتند که جزیره از دست برود و جزیره را با دژها حفظ کردند. پد مرکزی که محل ماموریت ما بود به داخل آب رفته بود. ۴ ‏پایگاه داشتیم و در هرکدام از پایگاه ها نیروها در قسمت خشکی که از دژ باقی مانده بود، مستقر شده بودند. آخرین پایگاه، پایگاه مرکزی بود و نزدیک خط دشمن قرار داشت. خط دشمن به صورت هلالی بود و پایگاه از سه زاویه در دید و تیر دشمن در وسط آب قرار گرفته بود. برادر محمودی در آنجا با نیروهایش مستقو شده بود و در سخت ترین شرایط پدافند صورت می گرفت.

‏شب متوجه شدیم که عراقی ها بلم در آب می اندازند تا به سمت خط ما حرکت کنند. _مهماتمان کم بود، باید صرفه جویی می کردیم. آنجا مهمات از هر چیزی برایمان با ارزش تر بود. هماهنگ کردیم و سه گروهان همزمان چند کلت منور شلیک کردند. نیروها را هم توجیه کردیم که اگر بشود رسام ایجاد کنند تا علاوه بر اینکه دشمن را می زنیم، جنگ روانی هم ایجاد کنیم و دشمن تصور نکند که خط خالی است، اگر نشد گلوله جنگی (گلوله معمولی). همزمان خط آتش تشکیل شد و آن گروهی که می خواستند بیایند منهدم شدند و دشمن دیگر آن شب از فکر عملیات و هجوم به نیروهای ما منصرف شد. فردا صبحش ٧ ‏، ٨ ‏نغر عراقی درجاده جمع شده بودند و بررسی می کردند که چطور پاتک بزنند. آتش خیلی شدید بود، گرچه جای ما مستحکم بود و خوب می توانستیم دفاع کنیم ، جای دشمن نامناسب بود و ناچار بود که از آن جبهه حرکت کند. در این وضعیت ستون کشی نظامی دشمن آغاز شد، ما در فاصله ۶۰‏، ٧٠ ‏متری آنها بودیم. دشمن از اتوبان العماره – بصره به جبهه ی شمال ستون کشی می کرد تا پاتک بزند. نفربرهای دشمن کاملا دیده می شد و کامیون هایی که مهمات می بردند. درگیری بسیار شدیدی انجام گرفت و اتوبان برای عراقی ها شد قتلگاه. همه ی بچه ها شدیدآ مشغول بودند. یک لحظه متوجه شدم که یک نفر یک گونی پر از موشک آرپی جی روی دوش گرفته و خم شده و به سختی حرکت می کند، دقیق که نگاه کردم دیدم .شهید)حمید احدی است. گفتم: آقا حمید شما چرا؟ بدهید بچه ها می برند. گفت: ´´نه شما کارتان را انجام دهید. من آرپی جی برای بچه ها آوره ه ام تا ادوات زرهی دشمن ‏ستون های خودروی دشمن را شکار کنند`. هر کاری کردم نتوانستم گونی آرپی جی را از دستشان بگیرم. ضمن اینکه فرماندهی می کردند، موشک ها را در سنگرها تقسیم می کردند. بچه ها به شدت آن روز درگیر بودند و واقعا حماسه آفریدند، همچنان که نیروهای تیپ قمر هم در کنار پلی که تخریب کرده بودیم درگیر بودند.

‏بعد از اینکه چند روزی گردان، پشت سیل بند دجله مستقر شد، یک روز حدود یک ساعت به غروب مانده بود دیدم آقا حمید آمدند بعد از احوال پرسی گفتند: امشب قرار است گردان عملیات انجام دهد. در واقع تنها یگانی که از دجله به طرف غرب دجله عبور کرده بود، لشکر ٣١ ‏عاشورا بود. آقا حمیدگفتند: نیروهایتان را آماده کنید و سلاح و مهمات و هر چه کم و کسر است مم مهیا کنید. من از شناسایی برگثتم وارد عمل می شویم.من هرگز تا آن روز حمید را آنگونه ندیده بودم. همیشه بشاش بود. اما این چند روز که در منطقه مانده بود و نخوابیده بود، خواب آلود بود و گرد و خاک روی چهره اش نشسته بود. به من محبت می کرد اما ‏گویی در عالم دیگری بود. بچه ها یک اصطلاحی داشتند که وقتی احساس می گردند کسی می خواهد شهید شود، می گفتند: `فلانی نور بالا می زند، واقعآ حمید هم با آن چهره ی گرد ‏و خاکی نوربالا می زد. وقتی همه آماده شدیم خبر آمد که حمید شهید شده است.پیکرش را به پشت دجله انتقال دادند و بالآخره به چیزی که از خدا می خواست رسید.

در شهرک هریبه جنگ شدیدی صورت گرفت. شهرک کاملآ نظامی بود و خبری از خانواده نبود. نظامیان عراقی و مقرهای در شهر بود.شهید رستم خانی به هیچ وجه در صحنه نبرد هراسی به دل راه نداشت.روز وقتی شهید رستمخانی با نیروهایش درشهرک حریبیه نبرد می کرد انگار مالک اشتر وارد جنگ شده.اینطور در صحنه نبرد حماسه می آفرید.

در عملیات بدر منطفه هور العظیم آزاد شده بود.با تسلط برشرق دجله تعدادی از لشکر ها از جمله لشکر۳۱ عاشورا به فرماندهی شهید مهدی باکری به سمت عرب دجله یورش بردند.در حالی که تهاجمات شیمیایی عراقی ها مرتباً ادامه داشت.قواس اسلام زیر بمباران های شدید شیمیایی مقاومت میکردند.در این هنگام که صدام خود رااز مقابله با ایران عاجز می دید طی نامه ای توسط طارق عزیزاز شورای امنیت ملنمسانه در خواست اتش بس کرد.

اووعده داد که به مقررات بین المللی احترام می گذارد.سرانجام هملیات یدر پس از سک هفته نبرد سنگین و فراموش نشدنی با تثبیت موضع ابران در شرق دجله خاتمه یافت و همچون عملیات خیبراراده ی آهنین و توانایی عظیم ایران را به عرصه ظهور کشاند.در این عملیات حماسه آفرینان قوای ایران موفق شدند دز معروف به بارلو را در هم بشکنند.دلاوری های رزمنده های ایران در این عملیات و شهدای بزرگ آن هرگز از خاطره ها محو نمی شود.


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس