در طرف ديگر کوچه پشت مسجد زينبيه در فاصله حدوداً شصت و هفتاد متري محل اصابت بمب دو دانش آموز دختر ابتدايي(زهرا معارفي و زهرا توابي) در حالي که يکديگر بغل کرده بودند بر زير يک درب چوبي غرق در خون افتاده بودند.اولین بمباران زنجان و به یاد شهدای محله زینبیه

دسته: تازه ترین
سه شنبه - ۲ بهمن ۱۳۹۷

“توجه، توجه،صدای آژیری که می شنوید علامت وضعیت قرمز است،به پناهگاه بروید”

این آژیر تمامی کودکی مان را پرکرد.آژیری که پیغام می داد بمب های پرکین دشمن همین نزدیکی ها بر سر هموطنان بی گناهمان خواهد ریخت و آنگاه زیرزمین ها بود که جان پناه همه می شد.گوش ها را می گرفتیم. دهان ها را باز می کردیم و چشم ها را می بستیم تا رادیو مدتی بعد پیغام وضعیت سفید را اعلام کند.

این گونه روزها و شب ها برای هموطنان ما می گذشت و خرابی ها و مرگ و میرها را به ارمغان می آورد. یادم هست همه زمان مدرسه را مادرها و پدرها دعا می خواندند تا بچه ها سالم و سلامت به خانه برگردند.مدرسه ها پر بود از سنگر و خیلی وقت ها به صدا درآمدن زنگ مدرسه صدای زنگ تفریح نبود.دیگر ما منتظر همهمه شادی بچه ها نبودیم.منتظر بودیم مدیر مدرسه راهنمایی مان کند که کجا برویم تا در امان باشیم.اما یک روز (۲ بهمن ۶۵)بدون اینکه آژیری شنیده شود، صدای مهیبی به گوش رسید. نزدیکتر از آن که در پناهگاه هم در امان باشیم.روز پنجشنبه یک ربع مانده به ساعت یک بعضی ها از مدرسه بیرون می آمدند و برخی دیگر با کیف و کتاب شان راهی مدرسه می شدند

.بچه ها همین چند دقیقه پیش در مدرسه از بمباران شب گذشته دزفول حرف می زدند. ناگهان انفجار چند بمب کوچه زینبیه را لرزاند و از کوچه گرد و خاک و دود بلند شد. همه به آن سمت می دویدند و از زینبیه حرف می زدند، از بمب کلماتی می شنیدیم در همهمه، که اگر در کنار هم می نشاندی می شد بمباران کوچه ای که مسجد زینبیه در آن واقع شده است.

صدای فریاد می آمد و گاه ضجه ای تبدیل می شد که روح آدم را از بدن جدا می کرد . هر چه نزدیکتر می شدیم، حرکت آدم ها تندتر می شد و خون های سر و صورت پررنگ تر. زن و مردها می دویدند. برخی هاج و واج مانده بودند و انگار توانایی انجام هیج کاری را نداشتند، فقط راه می رفتند و گاهی هم می دویدند. بعضی ها های های گریه می کردند و بعضی سنگ ها و آجرها را کنار می زدند به امیدی که شاید عزیزانشان را زنده بیابند.

در خانه ها باز بود. صاحبخانه و مهمان از هم شناخته نمی شدند. یادم هست وارد خانه ای شدیم. درست نزدیک زینبیه. همه اهالی خانه گریه می کردند، همه صورت ها زخمی بود و پیرزنی شیشه خانه را نشان می داد و می گفت: خدا همه مان را حفظ کرده.

در طرف دیگر کوچه پشت مسجد زینبیه در فاصله حدوداً شصت و هفتاد متری محل اصابت بمب دو دانش آموز دختر ابتدایی(زهرا معارفی و زهرا توابی) در حالی که یکدیگر بغل کرده بودند بر زیر یک درب چوبی غرق در خون افتاده بودند.
شش روز بعد همهمه ای دیگر، این بار محله نصراله خان را در برگرفت و این اتفاق هم کشته و زخمی هایی هم داشت. به خوبی به یاد دارم امیر کاووسیان یکی از مجروحان آن اتفاق بود که  تصویر مجروحش هیچگاه از یادم نرفته. امیر را از دوران کودکی می شناختم نوجوان ۱۴ ساله ای که بر اثر اصابت ترکش راکت بخشی از استخوان جمجمه اش را از دست داده بود. او را داخل یک ژیان گذاشته بودند. ماشین روشن نمی شد که عده ای از جوانان حاضر ماشین را هل دادند تا این که روشن شد و از کوچه منتهی به مسجد مهدیه به سوی بیمارستان حرکت کرد. در اطراف چمن تکیه نصراله خان هم اجسادی دیده می شد که عابرین در حال انتقال پیکر بی جانشان به بیمارستان بودند.یکی از آن چند انسان بی گناه مهرداد شجاعی هم مدرسه ای خودم بود و …..

فرید احدیان

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس