مامان هم که می دید حرف رضا درست است، قبول می کرد.آن روز هم مثل هر بار دم در از داداش ها خداحافظی کردم.مامان مجید را از زیر قرآن گذراند،موقع رد کردن رضا از زیر قرآن گفت:برو رضاجان، اما علم مسجد حضرت ابوالفضل منتظره.امسال برای محرم خودت رو می رسونی دیگه؟انتظار علم

دسته: خاطرات
چهارشنبه - ۲۲ فروردین ۱۳۹۸

رضا و مجید با هم به جبهه اعزام می شدند.من و منصوره و مامان دوست داشتیم تا جلوی ساختمان جهادسازندگی بدرقه شان کنیم، اما هربار رضا اجازه  نمی داد.می گفت:مامان به رزمنده هایی فکر کن که کسی رو ندارن تب ه بردقه شون بیان.دلشون می شکنه.

مامان هم که می دید حرف رضا درست است، قبول می کرد.آن روز هم مثل هر بار دم در از داداش ها خداحافظی کردم.مامان مجید را از  زیر قرآن گذراند،موقع رد کردن رضا از زیر قرآن گفت:برو رضاجان، اما علم مسجد حضرت ابوالفضل منتظره.امسال برای محرم خودت رو می رسونی دیگه؟

رضا ساکش را توی دست جابه جا می کرد:نمی دونم،شاید امسال نشه بیام.

مامان با ناراحتی گفت:اما الان چندساله این علم روی دوش توست.

رضا لبخند کم رنگی زد:اگر خدا بهم توفیق بده با این رفتنم برگشتنی نیست.اون وقت ثوابش به کس دیگه هم می رسه.توکل به خدا!

منصوره گفت: کجا داداش، قراره تو رو داماد کنیم!

رضا از ته دل خنده ای کرد و گفت:آبجی مگه نمی بینی داداش خلیل هست.من توی صف دومم هنوز.

مجید ساعتش را نگاه کرد.سرش را از در حیاط آورد تو: مامان من مواظبشم.خیالت راحت.زود باش داداش!

داره دیرمون میشه ها.

من و منصوره رفتیم تو؛اما مامان همان جا ماند و تا برسند سرکوچه و دیگر دیده نشوند رفتنشان را تماشا کرد.

چند ماه از رفتن رضا و مجید می گذشت که نامه رضا رسید در خانه.من و منصوره چند وقتی بود که امتحاناتمان را تمام کرده بودیم.سرظهر از بازی خسته شده بودیم و با قار و قور شکم مان به خانه برمی گشتیم.

منصوره تمرهندی اش را با ملچ و ملوچ می خورد اما من با بی میلی به سهم خودم نگاه می کردم و به فکر نمره ریاضی بودم.همین روزها کارنامه هایمان اماده می شد.

مامان تا سلام مان را جواب گفت با خوشحالی نامه رضا را داد دستم.از خوشحالی دست هایم را به هم زدم.سر خواندن نامه با منصوره دعوا داشتم.مامان گفت:نصفش رو تو بخون و نصفش رو بده به منصوره!

من شروع کردم به خواندن.سعی می کردم با لحنی پر از افتخار و حماسی بخوانم تا مامان از خواندنم خوشش بیاد.

رضا حال همه مان را پرسیده بود.مثل نامه های قبلی اش خوب یادش بود که هر کدام مان چه کار و مشکلی داشتیم.سراغ ریاضی را از من گرفته بود.به مامان هم گفته بود او را حلال کند.دست بابا را بوسیده بود.نامه اش از همیشه طولانی تر بود.بعد از این ها در مورد امام خمینی و جنگ نوشته بود.

اینجایش را منصوره خواند، به من و منصوره سفارش کرده بود راه شهیدان را ادامه بدهیم و چادرمان را همیشه حفظ کنیم.گفته بود امام را تنها نگذارید .

این حرف ها بوی خداحافظی می داد.خداحافظی برای همیشه.از شنیدنشان گریه ام گرفت.مامان اشک هایم را دید نشست کنارم و او هم آرام گریه کرد.بریده بریده گفتم:می ترسم…دیگه رضا رو نبینیم.

مامان که اشک هایم را دید نشست کنارم و او هم آرام گریه کرد.

بریده بریده گفتم: می ترسم…دیگه رضا رو نبینیم.

مامان چیزی نگفت.سه تایی و بی صدا گریه کردیم.خبر شهادت داداش رضا، روز شهادت امام رضا بهمان رسید.مامان می گفت:این پسر روز تولد آقا به دنیا اومد و روز شهادتش هم رفت.دلم گرمه به اینکه توی راه ائمه پا گذاشت.

مجید بیشتر از همه ما بی تابی می کرد.شده بود مثل آدمی که خودش را گم کرده باشد.از وقتی برگشته بود خانه آرام و قرار نداشت.

می گفت:چرا تنها رفت؟ما همیشه و همه جا با هم بودیم.چرا من رو تنهاذ گذاشت؟

مامان ارام تراز همه ما بود.حتی وقتی خبر شهادت رضا راشنید با صبر و آرامش توی مراسم رضا حاضر می شد.

می گفت:من از حرف های رضا موقع رفتن فهمیده بودم محرم امسال دیگه خونه نمیاد.

راوی:انسیه ابوبصیری خواهر شهیدان رضا و مجید ابوبصیری

برگرفته از  کتاب برای حوا به قلم معصومه اکبری

شهید مجید ابوبصیری

شهید رضا ابوبصیری

 

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس