اصرار برای گمنامی

دسته: خاطرات
بدون دیدگاه
شنبه - ۲۰ مرداد ۱۳۹۷

با گذشت مدت ها از شناسایی جسد پدرم توسط مادر و انجام مراسمات ترحیم یک روز صبح اول وقت زمانی که همه عازم مدرسه بودیم ناگاه صدای در خانه شنیده شد که به صورت پی در پی و مداوم کوبیده می شد.به طرف در خانه دویدم و در را باز کردم.حاج عمو اسماعیل را دیدم که با چشمانی اشکبار و لبخند به لب و روزنامه ای در دست بلند بلند فریاد می زند بابات…بابات اومده. از شنیدن این خبر هم من و خواهرها بسیار تعجب کردیم و از طرفی نتوانستیم باور کنیم و همچنان هاج و واج به همدیگر نگاه می کردیم.البته باور این مطلب برایمان سخت بود چرا که تازه از انجام مراسمات پدر فارغ شده بودیم.اما عمو با نشان دادن نسخه ای از روزنامه اطلاعات خبرآزاد شدن ۱۳ تن از اسرای عراقی را به ما نشان داد که با نام مشخصات کامل شناسایی یک رزمنده بارها آن را خواندم.وقتی متوجه شدم که این خبر درست است بغض گلویم را ترکاند و به یکبار جیغ و داد من و بچه ها بلند شد و با صدای خوشحالی ما همسایگان نیز متوجه شدند.اما مادرم برای انجام کاری خانه نبود.همه ما منتظر شدیم مادر بیاید وقتی که به او تلفنی اطلاع دادند که فوراً بیاید او آمد.در جریان خبر قرار گرفت اما او هم باور نداشت و همچنان بر گفته خود اصرار داشت اما با دیدن نام پدر در روزنامه مجبور شد موضوع را قبول کند.خلاصه اینکه شیرینی فروش محل وقتی که موضوع را شنید گفت شیرینی های استقبال با من.پایگاه محل مشغول اطلاعیه دادن و چراغانی کردن منزل شد.همسایه ها یکی یکی به خانه می آمدندو تبریک می گفتند.حیاط آب و جارو شد.فامیل ها به خانه ما سرازیر شدند و بزرگان فامیل در صدد تهیه قربانی برآمدند.خلاصه همه و همه در التهاب دیدار پدر خوشحال و خندان بودند.

در سال های جنگ کشور عراق ۱۳ تن از اسرای ایرانی که هیچکدام وضعیت جسمی خوبی نداشتند را برای اعلام حسن نیت به ایران تحویل داد. در عوض تعدادی عراقی سرحال از ایران را تحویل گرفت.اسامی اسرای ایرانی در مطبوعات آن روز درج شد که نام پدر من با مشخصات کامل مثل نام و نام خانوادگی نام پدر محل اعزام تیپ و گردان مورد نظرو…در آن قید شده بود.روزنامه به دست عموها رسیده بود.خلاصه اینکه به همراه ریش سفیدان خانواده مثل مادربزرگ و پدربزرگ و شوهر خاله و خاله و مادر و عموها عصر همان روز راهی پادگان قلعه مرغی تهران(محل حضور اسرا) شدیم.طاقتمان تمام شده بود.هر کس حرفی می زد.دعا می خواند و …

شب به محل رسیدیم.گفتیم موضوع را به دژبانی پادگان اعلام دادیم، اما آنها اجازه ورود ندادند ،گفتند:صبح فردا برای تحویل گرفتن اسیر موردنظرمراجعه کنیم.مجبور شدیم شب را در خانه یکی ازفامیلان تا صبح سپری کنیم.درآن شب ذکرخیرپدر فراوان شد و هر کدام به نوعی به پدر واتفاقات پیرامون آن می پرداختند.خود من تا صبح نتوانستم بخوابم وباورم نمی شد بعد از مدت ها پدر را زنده ببینم.بعد از اقامه نماز جماعت صبح در منزل فامیل که پشت سر حاج اسماعیل برگزار شد همگی عازم محل شدیم.به محل که رسیدیم مسئولان گفتند که فقط پسر اسیر موردنظر می تواند وارد شود.اما چرا من؟! مادر به اینکه آیا من پدر را خواهم شناخت شک کرد واز من خواست اگر نمی توانم پدر را بشناسم پس بهتر است زودتر بگویم.آنها نگران بودند که شاید بخاطرسالها دوری از پدر نتوانم ایشان را بشناسم ولی با صحبت هایی که شد در نهایت راضی شدند مرا رهسپار محوطه داخلی کنند. سوله هایی را به من نشان دادند و از من خواستند تنهایی داخل شوم و پرسان پرسان سراغ پدر را بگیرم.خاطرم هست وقتی سوله را پیدا کردم وارد شدم صدای قرآن و بوی اسپند پیدا بود.در اتاق های کوچک سوله هر کدام از خانواده ها امده بودند تا عزیز خود را شناسایی کنند وببرند.پس چرا من باید تنهایی می آمدم؟!

هر اسیری را که می دیدم یا پا نداشت یا دست نداشت یا نابینا شده بود و هر کدام در گوشه ای مشغول دعا و راز و نیاز و صحبت با دیگران.از اتاق اول شروع کردم نام پدر را گفتن.هر کدام مرا به جلو فرا می خواند.بدین ترتیب بیش از ۷ اتاق را طی کردم وقتی به آخر رسیدم فریاد زدم رجبعلی نوری!

باز فریاد زدم رجبعلی نوری.

در این حال با اینکه بی تابی سخت آزارم می داد و قلبم به شدت به تپش افتاده بود به ناگاه…

رزمنده ای بلند شد و گفت بله منم.

دوباره به او نگاه کردم.در ذهن خود فکر می کردم نکنه پدر را آنقدر شکنجه کرده اند که به این روز افتاده و قابل شناسایی نیست!

بار دیگر صدا زدم رجبعلی نوری شمایید؟

گفت: بله خودمم

گفت: نام پدر من لطفعلی هست.

با دیدن او و شنیدن این حرفش به یکباره تمام وجودم را ضعف احاطه کردو با گل هایی که در دست داشتم نقش بر زمین شدم و با گذشت دقایقی در حالی به حال آمدم که دیدم تعدادی اسرا دور من جمع شده و به صورتم آب می پاشند.در هر حال  آنها هم در جریان ماجرا قرار گرفته بودند و تاسف می خوردند.

گریان گریان به طرف درب ورودی پادگان برگشتم وقتی به نزدیک مادر رسیدم از حالم متوجه شد که چه اتفاقی افتاده. موضوع را به آنها گفتم هر کدام در جای خود خشک شان زد و حرف مرا باور نکردند و این بود که بزرگان مثل عمو اجازه خواستند تا وارد پادگان شوند و خودشان شناسایی کنند چرا که معتقد بودند شاید اشتباهی کرده باشم.در هر حال آنها رفتند و بعد از دقایقی دست خالی و ناراحت و ناامید برگشتند.نتیجه این شد که فرد مورد نظرنیز هم نام پدرم بوده اما نام پدر ایشان لطفعلی بوده و از همدان اعزام شده بود و کلا همه چیزاشتباه ثبت شده بود.خلاصه اینکه همه منتظران خبر در زنجان در جریان این اتفاق قرار گرفته دست از آماده سازی مراسم استقبال و چراغانی دست کشیدند و سوت و کوری برای چندمین بار دوباره به خانه ما بازگشت.

راوی: علیرضا نوری فرزند شهید رجبعلی نوری

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۳