آبجی!عادله زن باحیایی است، از روی بی تجربگی و کم سن و سالی این چادر رو سر کرده. نمی خوام با این حرف اذیتش کنم.کم کم یاد می گیره و رعایت می کنه. من زنم رو می شناسم.احترام

دسته: خاطرات
چهارشنبه - ۲۲ فروردین ۱۳۹۸

تازه عروس و داماد بودند.دعوتشان کرده بودم برای پاگشا.زن داداش را خودم معرفی کردم.همدیگر را پسندیدند و ازدواجشان سرگرفت.برای هردوشان خواهر بزرگتر بودم.زن داداش چادر نازکی سرکرده بود و گوشواره هایش از زیر چادر برق می زد.می دانستم برای آبا و بابا حجاب چقدر مهم است.اگر عادله را با این چادر می دیدند خیلی ناراحت می شدند،خیلی ناراحت می شدند.اباصلت را صدا زدم.امد توی اتاق.با ناراحتی گفتم:داداش این چه چادریه برای زنت گرفتی؟

-چی شده آبجی؟

-چادرش برای مهمونی مناسب نیست،داداش!

انقدر نازکه که گوشواره هاش دیده میشه.

 

لحنم را ملایم کردم و گفتم:بهش بگو دیگه این جوری لباس نپوشه.

نه می خواستم خانواده ما ناراحت شوند و نه بین آنها اختلاف پیش بیاید.

اباصلت مردعاقلی بود.سرش را پایین انداخت:آبجی!عادله زن باحیایی است، از روی بی تجربگی و کم سن و سالی این چادر رو سر کرده. نمی خوام با این حرف اذیتش کنم.کم کم یاد می گیره و رعایت می کنه. من زنم رو می شناسم.

روای:نسرین سهرابی خواهر شهید اباصلت سهرابی

برگرفته از کتاب برای حوا به قلم معصومه اکبری


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس