آخرین روزهای خندیدن

دسته: خاطرات
پنجشنبه - ۱۹ بهمن ۱۳۹۶


قبل از عملیات والفجر ۸ از «چوئبده» به روستای دیگری در نزدیکی اروند منتقل شدیم. قرار بود عملیات از آنجا شروع شود. من، «مجید حیدری»، «مصطفی جلدی» و «حمید گیلک» به یک خانه ی روستایی رفتیم. روستا خالی از سکنه بود. داخل اتاق های خانه ها را به صورت سنگر درست کرده بودند، طوری که وقتی از بیرون نگاه میکردی؛ متوجه نمی شدی که آنجا پناهگاه است. بافت روستایی استتار خوبی برای ما بود.
خانه های روستایی مناطق جنوب، بیشتر کاه گلی بودند. حیاط بزرگی با درختان نخل داشتند. خانه های جالبی بودند. قرار بود ما آنجا مستقر شویم تا عملیات شروع شود. کسی به جز کادر گردان، حق تردد و بیرون رفتن از خانه ها را نداشت.
ما بیرون از حیاط ایستاده بودیم. داخل نهرها، کاتیوشاها و تفنگ ۱۰۶ و قایق آماده می کردند. ناگهان حس ششم من که بعضی وقت ها خوب کار می کند؛ کار کرد. گفتم: «اینجا نمونیم.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «دل شوره دارم.»
مصطفی جلدی گفت: «حسِ این رفیق ما خوب کار میکنه ها، من باهاش بودم و میدونم.»
رفتیم داخل حیاط. باز هم گفتم: «اینجا هم نه، بریم داخل اتاق.»
مجید گفت: «وقتی عباس میگه بریم باید بریم دیگه.»
یک ربع بعد یک گلوله سنگین از آن طرف آمد و دقیقاً خورد جایی که ما ایستاده بودیم. یک گلوله ی کور بود. گلوله ی دیگری هم رد شد و افتاد داخل حیاط. بچه ها گفتند: «عجب حسی داشتی تو.»
هوا تاریک شده بود. نماز خواندیم و آمدیم بیرون. نشستیم و تکیه دادیم به دیوار.
حمید گیلک به من گفت: «عباس بیا قبل از مردنمون چند تا جوک بهتون بگم تا شما بخندید شاید آخرین جوک ما هم باشه شایدم آخرین خنده هامون.»
گفتم: «پس باید آروم صحبت کنیم.»
گفت: «باشه.»
باران نم نم می بارید. من، مجید، مصطفی و حمید یک پتو کشیدیم روی سرمان. حمید گفت: «من چند تا جوک جدید شنیدم و می خوام براتون تعریف کنم»
حمید همیشه جوک های جدید برای تعریف کردن داشت، اما بیشتر از جوک، لحن خودش بود که ما را می خنداند.
حمید گفت: «به نظر شما چرا وقتی خروس میخواد آواز بخونه چشماشو میبنده؟»
گفتیم: «تو از کجا میدونی چشماشو میبنده؟»
گفت: «من کنترل کردم، میدونم.»
گفتیم: «چه جوری کنترل کردی؟»
گفت: «به اونش چیکار دارین. میزارین جوکم رو بگم یا نه.»
مصطفی جلدی گفت: «نه، خروس های ما چشماشونو باز میزارن.»
خلاصه بحث بالا گرفت که خروس موقع خواندن چشم هایش را می بندد یا باز میگذارد. همین طوری می گفتیم و زیر پتو می خندیدیم. آقای «جهان بخش کرمی» موقع رد شدن، صدای خنده ی ما را در تاریکی شنیده بود. یک دفعه از دور گفت: «شما کی هستید دارید اینجا می خندید؟ آقا خجالت بکشید! بچه های مردم میخوان برن شهید بشن، شما اینجا نشستید دارید می خندید!؟»
حمید گیلک زیر لب گفت: «مگه قراره ما بریم چلوکباب بخوریم، ما هم میخوایم بریم بمیریم دیگه.»
این را که گفت، ما نتوانستیم خودمان را کنترل کنیم و صدای خنده مان مثل بمب ترکید. جهانبخش کرمی عصبانی تر شد و گفت: «اونجا کیا هستن؟»
حمید آرام گفت: «وای خراب کردید. جهانبخش شما رو میشناسه؟»
گفتیم: «آره میشناسه.»
گفت: «پس صداتون رو در نیارین.»
با صدای بلند گفت: «آقای جهانبخش، منم.»
آقای کرمی گفت: «آقا حمید از شما بعیده.»
حمید گفت: «بابا اینجا یه اتفاقی افتاده بود دیگه نتونستیم خودمونو کنترل کنیم. ببخشید.»
کرمی جواب داد: «عیب نداره الان دیگه ذکر بگید.»
حمید گفت: «باشه، چشم حتماً ذکر میگیم»
رو کرد به ما و با لحنی جدی گفت: «شما خجالت نمی کشید. ذکر بگید دیگه.»
جهانبخش که رفت، حمید گفت: «آقا بیایید ادامه بدیم.»
بهش گفتیم: «تو الان نبودی میگفتی بیایید ذکر بگید!»
جواب داد: «بابا ول کنید. اول جوک بگیم بخندیم، بعداً.»
پتو را دوباره کشیدیم روی سرمان. گیلک گفت: «فقط نخندید، هر کس خندید پیراهنشو بذاره دهنش.»
و دوباره درباره انواع خروس ها و نحوه رفتار آنها صحبت کردیم و کلی خندیدیم.
خنده هایمان که تمام شد. رفتیم داخل نخلستان. صدای مناجات و راز و نیاز از داخل نخلستان به گوش میرسید. بعد از آن خنده ها صدای ناله و گریه و راز و نیازهای بچه ها شنیدنی بود. هر کس کنار نخلی مشغول دعا و راز و نیاز بود. همه داشتند از هم خداحافظی می کردند و آماده ی عملیات می شدند. حمید گیلک رو به من کرد و با حس خاصی گفت: «عباس آخرین جوک هامونم گفتیم. شاید آخرین خنده هامونم کردیم. یه کم هم بریم به فکر خودمون باشیم.»
و نگاهی به ما انداخت و گفت: «دیدار به قیامت.»
بعد رفت و لابه لای نخل ها ناپدید شد.
شهید حمید گیلک در همان عملیات (عملیات والفجر۸) به شهادت رسید.

راوی: عباس ارشاد
نویسنده: مهدی کریمی

 


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس