حسین مثل یک ماهی شده بود که دور از آب داشت پرپر می زد و جان می داد.چند دقیقه بعد از آخرین درخواستش همه بی قراری هایش تمام شد.حسین آرام آرام روی تخت خوابیده بود.دیگر نه تشنه بود و نه بی حال.هنوز که هنوز است وقتی آب می بینم یاد حسین می افتم.آب حیاتش دادند

دسته: خاطرات
جمعه - ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۸

به شدت مجروح شده بود و در بیمارستان بستری بود.اقوام آشناها و همسایه ها برای عیادتش به بیمارستان می آمدند.همسایه ای داشتیم که مخالف نظام بود و از رفتار و گفتارش می شد فهمید که دلش با مردم انقلابی نیست اما برای اینکه حق همسایگی را بجا بیاورد می خواست به عیادت حسین بیاید.وقتی حسین دانست که او برای دیدنش می آید راضی به دیدارش نبود ولی نمی شد کاری کرد.حسین از ما درخواست کرد که هیچ کدام مان در حضور آن همسایه گله و شکایتی از مجروحیتش نداشته باشیم و خودمان را راضی نشان دهیم.می گفت:«این جراحت های مختصر نباید ما را از راهی که انتخاب کرده ایم باز نگه دارد…»

*******

بعد از عملیات محرم در سال ۶۱ به ما خبر رسید که برادرم حسین به شدت مجروح شده.او را برای مداوا به تهران منتقل کرده بودند.نمی دانم چطور خودمان را به تهران رساندیم.انگار راه کش آمده و درازتر شده بود.هرچه می رفتیم نمی رسیدیم و یا شاید بی تابی های  من گذرزمان را کند کرده بود.بیمارستان پر بود از مجروح و زخمی.راهروها پر از جمعیت بود.یکی با دست باندپیچی شده دیگری با سر و صورت خونین.اتاق ها را یک به یکگشتم تا حسین را پیدا کنم.وقتی که دیدمش چشمانم پر از اشک شد و ناخودآگاه گریه کردم.مثل یک  کودک بی پناه روی تخت دراز کشیده و خوابیده بود.لب هایش مثل کویری بی آب ترک خورده بود.خون زیادی از او رفته بود و رنگ به رخ نداشت.از ناحیه شکم و کلیه زخمی شده و خونریزی داخلی داشت.دکتر آب را برای او قدغن کرده  بود.به هوش که آمد اولین چیزی که بعد از دیدن من گفت این بود:زکیه!آب!

روسری را از سرم باز کردم خیسش کردم و بر لب ها و گلوی حسین کشیدم.

-آهی از ته دل کشید و گفتکچقدر خنکه زکیه!میشه کمی آب به من بدی؟

-ان شاالله هر وقت خوب شدی آب خنک به تو میدم.

آبی که حیات بخش همه موجودات زنده است برای برادرم سم بود.با تمام اصراری که می کرد قانعش کردم که آب برایش مضر است.قانعش می کردم اما کمی بعد از شدت تشنگی با بی حالی به من می فهماند که آب می خواهد.نمی توانستم درکش کنم.نمی توانستمش بفهمم.

حسین مثل یک ماهی شده بود که دور از آب داشت پرپر می زد و جان می داد.دوباره از من آب خواست اما من باز مخالفت کردم.نمی خواستم بخاطر آب جانش به خطر بیفتد اما ای کاش به خواسته اش عمل می کردم.کاش حداقل کمی آب به او می دادم.چند دقیقه بعد از آخرین درخواستش همه بی قراری هایش تمام شد.حسین آرام آرام روی تخت خوابیده بود.دیگر نه تشنه بود و نه بی حال.هنوز که هنوز است وقتی آب می بینم یاد حسین می افتم.

راوی:خواهر شهید حسین فاتحی نژاد

برگرفته از کتاب حنای جنگ به قلم مهسا سیفی


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس